When a specific page on a major English news website is fil.tered, it must be something interesting. English news websites are rarely fil.tered in Iran, probably because the regime knows a person who reads them can barely be brainwashed by its propaganda. Moreover, such a person usually can find a way to pass fil.tering. I believe the reason for fil.tering this page is mentioned in the article itself:
“His name is always hidden in all of this.”
Link: The Guardian
Showing posts with label Politics. Show all posts
Showing posts with label Politics. Show all posts
09 July 2009
30 June 2009
مایکل و این روزها
Skin head, dead head
Everybody gone bad
Situation, aggravation
Everybody allegation
In the suite, on the news
Everybody dog food
Bang bang, shot dead
Everybody's gone mad
All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us
Beat me, hate me
You can never break me
Will me, thrill me
You can never kill me
Jew me, Sue me
Everybody do me
Kick me, Kike me
Don't you black or white me
All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us
Music: They Don't Care About Us - Michael Jackson
Everybody gone bad
Situation, aggravation
Everybody allegation
In the suite, on the news
Everybody dog food
Bang bang, shot dead
Everybody's gone mad
All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us
Beat me, hate me
You can never break me
Will me, thrill me
You can never kill me
Jew me, Sue me
Everybody do me
Kick me, Kike me
Don't you black or white me
All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us
Music: They Don't Care About Us - Michael Jackson
22 June 2009
سگها از کجا آمدند؟
وقتی که نطق "سنوبال" به پایان رسید دیگر شک و تردیدی نبود که کفه رای به سمت او متمایل است. اما در این لحظه "ناپلئون" برپاخاست، از گوشه چشم نگاهی به سنوبال انداخت و صدای مخصوصی کرد که تا آن روز از او نشنیده بودند.
در اثر این صدا عوعوی وحشتناکی شنیده شد و نه سگ عظیم که قلاده برنجکوب به گردنشان بود جست و خیز کنان میان انبار پریدند و مستقیم به سنوبال حمله بردند....

ابتدا هیچ کس نمیدانست که این موجودات از کجا آمدهاند. ولی مسئله به زودی حل شد. این سگها همان تولههایی بودند که ناپلئون از مادرهایشان گرفته بود و شخصاً پرورش داده بود. با آنکه به رشد کامل نرسیده بودند هیکلی درشت و قیافهای درنده چون گرگ داشتند....
در اثر این صدا عوعوی وحشتناکی شنیده شد و نه سگ عظیم که قلاده برنجکوب به گردنشان بود جست و خیز کنان میان انبار پریدند و مستقیم به سنوبال حمله بردند....

ابتدا هیچ کس نمیدانست که این موجودات از کجا آمدهاند. ولی مسئله به زودی حل شد. این سگها همان تولههایی بودند که ناپلئون از مادرهایشان گرفته بود و شخصاً پرورش داده بود. با آنکه به رشد کامل نرسیده بودند هیکلی درشت و قیافهای درنده چون گرگ داشتند....
مزرعه حیوانات
جورج اورول
جورج اورول
12 June 2009
یک مشت هوای تازه
1. این پست رو دقیقا ظهر روز انتخابات مینویسم که نه فکر کنی برای تغییر رای تو تلاش میکنم و نه نتیجه انتخابات بر نوشتههام تاثیر بزاره.
2. تو این چند روز زیاد سعی نکردم کسی رو قانع کنم به میر حسین رای بده یا به احمدی نژاد رای نده. به نظر من کسی که تو این چهار سال نفهمیده باید به احمدی نژاد رای بده یا نه، کسی که با دیدن تورم 25 درصدی، با دیدن افزایش دو تا سه برابری نقدینگی و خالی شدن صندوق ذخیره ارزی، با دیدن فشارهای اجتماعی شدید در سالها و حتی ماه های اخیر (از بسته شدن سایتها و روزنامهها تا ایجاد گشت ارشاد)، منفور شدن ایران در سطح جهانی، قضیه هاله نور (و نفی اون توسط احمدی نژاد!)، با شنیدن وعدههایی که در دور قبل انتخابات داد و بعد دقیقا عکسشون عمل کرد (مثل گسترش آزادیهای اجتماعی)، با دیدن نزول شدید ارزشهای فرهنگی، قضیهٔ کردان (و حمایت از اون)، عوام فریبی و از همه مهمتر با شنیدن دروغهای احمدی نژاد در مورد بسیاری از آمارها (تورم، اشتغال زایی، آزادی مطبوعات)، پروژهها (فازهای 9 و 10 پارس جنوبی، پالایشگاه گاز پارسیان) و بودجههای تبلیغاتی خودش و دیگران و با دیدن و شنیدن بسیاری از آنچه که این روزها دیدیم و شنیدیم همچنان به احمدی نژاد رای میده، همون بهتر که در میان حامیان احمدی نژاد بمونه (دلیل این حرف رو پایین تر توضیح میدم). چنین فردی یا احمقه، یا به طرز ترسناکی متعصبه، یا نون خوره این دولته و یا هنوز بهش اطلاع رسانی نشده. تنها تلاش من در این چند روز سعی در تغییر رای این گروه آخر بود.
3. فکر میکنم دوستان مذهبی در این روزها تاثیر مذهب رو بر افت قدرت منطق افراد درک کرده باشند. بی دلیل نیست که اکثریت مذهبیون در اون جناحند (و در واقع این افراد جزو "مذهبی تر" ها هم حساب میشند.) لطفا کامنت ننویسید که اشکال از مذهب نیست و از مذهبیونه! من خودم معلمم. میدونم وقتی اکثر شاگردها نمره کم میگیرند اشکال از معلمه نه از شاگردها.
4. من به موسوی رای میدم، اما نه موسوی رو کاندیدای آرمانی خودم میدونم، نه اعتقاد دارم با اومدن اون شرایط نسبت به سالهای قبل از احمدی نژاد چندان تغییر میکنه و نه حتی کاملا مطمئنم که پیروزی اون به نفع کشوره. چرا همیشه میدونیم چه کسی رو نمیخواهیم اما پیدا نمیکنیم کسی رو که میخواهیم؟!
5. چیزی که این روزها بدجوری ذهنم رو مشغول کرده اینه که آیا واقعا انتخاب شدن موسوی بهتر از انتخاب شدن احمدی نژاده؟ میدونم این سوال در نگاه اول خیلی احمقانه به نظر میاد اما به نظرم نکاتی در مورد آینده ایران هست که معمولا به اونها توجه نمیکنیم. نمیخوام بگم انتخاب احمدی نژاد بهتره، اما دوست دارم در مورد این نکات فکر کنیم. اگه نکتهای رو خوب درک نکردم لطفا بگید.
میدونیم که کروبی و رضایی مسلما به اندازه کافی رای نمیارند. پس دو حالت میمونه:
اول بیاید تصور کنیم که، گلاب به روتون، احمدی نژاد انتخاب بشه. شرایطی که پیش میاد اینه: احمدی نژاد باید از طرفی روی سیاستهای قبلی خودش تاکید کنه چون خیلی به اونها بالیده، از طرف دیگه باید وضعیت داغون اقتصادمون رو جمع و جور کنه. حالا اگه احمدی نژاد بیاد باز هم کارهایی از قبیل تزریق پول به جامعه رو انجام بده فکر کنید چه بلایی سر تورم میاد. اون موقع دیگه اگه بیاد تو تلویزیون بگه مثلا تورم 50 درصد نیست و یک رقمیه (!) واقعا ننه جون کروبی هم میفهمه که داره دروغ میگه. یعنی در واقع در 4 سال آینده خواهیم داشت: یک اقتصاد ویران که روز به روز ویرانتر میشه، شکاف در سران حکومت و اختلاف اکثر شخصیتهای شناخته شده سیاسی با دولت، نفرت شدید حدود نیمی از مردم نسبت به دولت و ... . به نظر من چنین شرایطی هر چند در کوتاه مدت به ضرر کشور تموم میشه اما در بلند مدت میتونه باعث رشد سیاسی بشه. یادتون نره ما مخالف احمدی نژاد نیستیم بلکه با احمدی نژادیزم مخالفیم. شاید 4 سال آینده بتونه این تفکر رو برای همیشه از بین ببره.
حالت دوم میتونه پیروزی موسوی باشه. در این صورت در چهار سال آینده وضعیت اینه: درگیری دولت با مشکلات اقتصادی بنیادی در حالی که قیمت نفت هم نسبت به سالهای قبل کم شده، عدم حمایت (و حتی نفرت) نیمی از مردم از دولت، فعالیت شدید گروه های فشار و سر خوردگی سریع مردمی که الان نمیدونند برای چی به موسوی رای میدند. (همونهایی که قبلا گفتم اصلا بهتره به موسوی رای ندند.) مردمی که انتظار تغییرات یک شبه دارند و همون بلایی رو سر موسوی میارند که سر خاتمی آوردند. ولی شاید از همه مهمتر و خطرناکتر نهادینه شدن احمدینژادیزم باشه. فکرش رو بکنید که 4 سال دیگه چطوری احمدی نژاد زبونش دراز میشه که دیدید اینها اینکاره نبودند! و چطور به یه قهرمان تبدیل میشه. و آیا این به معنی مرگ زودرس نوزادی نخواهد بود که در روزها و سالهای گذشته کشورمون درد تولدش رو تحمل کرد؟
با همه این صحبتها شاید بهترین حالت پیروزی احمدی نژاد با تقلب در انتخابات باشه! فکر عکسالعملهای روزهای بعد رو بکنید. (باز هم تاکید میکنم که اینها فقط تفکراتی بود که در چند روز گذشته ذهنم رو مشغول کرده و حتی خودم هم در مورد درست بودنشون شک دارم.)
پینوشت، روز بعد از انتخابات: بهترین حالت پیش اومد!
6. من جداً اعتقاد دارم به عنوان کشوری که فقط حدود صد ساله داره تمرین دمکراسی میکنه و با توجه به نفوذ شدید مذهب در ایران و قرارگیری ایران در یکی از عقبموندهترین نقاط جهان از لحاظ رشد سیاسی، پیشرفتمون خیلی خوب بوده. در بسیاری از کشورها کمتر پیش میاد صحنههایی که روزهای گذشته در شهرهای ایران دیدیم رو ببینید. و همینطور اعتقاد دارم در هر صورت ایران بعد از انتخابات بسیار بهتر از ایران قبل از انتخابات خواهد بود. (پینوشت، دو روز بعد از انتخابات: دیگه زیاد مطمئن نیستم.)
7. در این چند روز که سیستم هنگ کرده بود بعد از سالها برای مدتی کوتاه پنجره باز شد و مشتی هوای تازه به این خونه اومد. هر کسی سعی کرد یه کاری بکنه. یکی تو خیابون لخت شد، یکی وبلاگ نوشت، یکی ناسزا گفت، یکی سعی کرد دیگران رو آگاه کنه و ... . مسلما در روزهای آینده خیلی ها سعی میکنند پنجره رو ببندند. اینکه میتونیم جلوشون رو بگیریم یا نه نمیدونم. ولی یه چیز رو میدونم: تا پنجره بازه باید نفس بکشیم.
2. تو این چند روز زیاد سعی نکردم کسی رو قانع کنم به میر حسین رای بده یا به احمدی نژاد رای نده. به نظر من کسی که تو این چهار سال نفهمیده باید به احمدی نژاد رای بده یا نه، کسی که با دیدن تورم 25 درصدی، با دیدن افزایش دو تا سه برابری نقدینگی و خالی شدن صندوق ذخیره ارزی، با دیدن فشارهای اجتماعی شدید در سالها و حتی ماه های اخیر (از بسته شدن سایتها و روزنامهها تا ایجاد گشت ارشاد)، منفور شدن ایران در سطح جهانی، قضیه هاله نور (و نفی اون توسط احمدی نژاد!)، با شنیدن وعدههایی که در دور قبل انتخابات داد و بعد دقیقا عکسشون عمل کرد (مثل گسترش آزادیهای اجتماعی)، با دیدن نزول شدید ارزشهای فرهنگی، قضیهٔ کردان (و حمایت از اون)، عوام فریبی و از همه مهمتر با شنیدن دروغهای احمدی نژاد در مورد بسیاری از آمارها (تورم، اشتغال زایی، آزادی مطبوعات)، پروژهها (فازهای 9 و 10 پارس جنوبی، پالایشگاه گاز پارسیان) و بودجههای تبلیغاتی خودش و دیگران و با دیدن و شنیدن بسیاری از آنچه که این روزها دیدیم و شنیدیم همچنان به احمدی نژاد رای میده، همون بهتر که در میان حامیان احمدی نژاد بمونه (دلیل این حرف رو پایین تر توضیح میدم). چنین فردی یا احمقه، یا به طرز ترسناکی متعصبه، یا نون خوره این دولته و یا هنوز بهش اطلاع رسانی نشده. تنها تلاش من در این چند روز سعی در تغییر رای این گروه آخر بود.
3. فکر میکنم دوستان مذهبی در این روزها تاثیر مذهب رو بر افت قدرت منطق افراد درک کرده باشند. بی دلیل نیست که اکثریت مذهبیون در اون جناحند (و در واقع این افراد جزو "مذهبی تر" ها هم حساب میشند.) لطفا کامنت ننویسید که اشکال از مذهب نیست و از مذهبیونه! من خودم معلمم. میدونم وقتی اکثر شاگردها نمره کم میگیرند اشکال از معلمه نه از شاگردها.
4. من به موسوی رای میدم، اما نه موسوی رو کاندیدای آرمانی خودم میدونم، نه اعتقاد دارم با اومدن اون شرایط نسبت به سالهای قبل از احمدی نژاد چندان تغییر میکنه و نه حتی کاملا مطمئنم که پیروزی اون به نفع کشوره. چرا همیشه میدونیم چه کسی رو نمیخواهیم اما پیدا نمیکنیم کسی رو که میخواهیم؟!
5. چیزی که این روزها بدجوری ذهنم رو مشغول کرده اینه که آیا واقعا انتخاب شدن موسوی بهتر از انتخاب شدن احمدی نژاده؟ میدونم این سوال در نگاه اول خیلی احمقانه به نظر میاد اما به نظرم نکاتی در مورد آینده ایران هست که معمولا به اونها توجه نمیکنیم. نمیخوام بگم انتخاب احمدی نژاد بهتره، اما دوست دارم در مورد این نکات فکر کنیم. اگه نکتهای رو خوب درک نکردم لطفا بگید.
میدونیم که کروبی و رضایی مسلما به اندازه کافی رای نمیارند. پس دو حالت میمونه:
اول بیاید تصور کنیم که، گلاب به روتون، احمدی نژاد انتخاب بشه. شرایطی که پیش میاد اینه: احمدی نژاد باید از طرفی روی سیاستهای قبلی خودش تاکید کنه چون خیلی به اونها بالیده، از طرف دیگه باید وضعیت داغون اقتصادمون رو جمع و جور کنه. حالا اگه احمدی نژاد بیاد باز هم کارهایی از قبیل تزریق پول به جامعه رو انجام بده فکر کنید چه بلایی سر تورم میاد. اون موقع دیگه اگه بیاد تو تلویزیون بگه مثلا تورم 50 درصد نیست و یک رقمیه (!) واقعا ننه جون کروبی هم میفهمه که داره دروغ میگه. یعنی در واقع در 4 سال آینده خواهیم داشت: یک اقتصاد ویران که روز به روز ویرانتر میشه، شکاف در سران حکومت و اختلاف اکثر شخصیتهای شناخته شده سیاسی با دولت، نفرت شدید حدود نیمی از مردم نسبت به دولت و ... . به نظر من چنین شرایطی هر چند در کوتاه مدت به ضرر کشور تموم میشه اما در بلند مدت میتونه باعث رشد سیاسی بشه. یادتون نره ما مخالف احمدی نژاد نیستیم بلکه با احمدی نژادیزم مخالفیم. شاید 4 سال آینده بتونه این تفکر رو برای همیشه از بین ببره.
حالت دوم میتونه پیروزی موسوی باشه. در این صورت در چهار سال آینده وضعیت اینه: درگیری دولت با مشکلات اقتصادی بنیادی در حالی که قیمت نفت هم نسبت به سالهای قبل کم شده، عدم حمایت (و حتی نفرت) نیمی از مردم از دولت، فعالیت شدید گروه های فشار و سر خوردگی سریع مردمی که الان نمیدونند برای چی به موسوی رای میدند. (همونهایی که قبلا گفتم اصلا بهتره به موسوی رای ندند.) مردمی که انتظار تغییرات یک شبه دارند و همون بلایی رو سر موسوی میارند که سر خاتمی آوردند. ولی شاید از همه مهمتر و خطرناکتر نهادینه شدن احمدینژادیزم باشه. فکرش رو بکنید که 4 سال دیگه چطوری احمدی نژاد زبونش دراز میشه که دیدید اینها اینکاره نبودند! و چطور به یه قهرمان تبدیل میشه. و آیا این به معنی مرگ زودرس نوزادی نخواهد بود که در روزها و سالهای گذشته کشورمون درد تولدش رو تحمل کرد؟
با همه این صحبتها شاید بهترین حالت پیروزی احمدی نژاد با تقلب در انتخابات باشه! فکر عکسالعملهای روزهای بعد رو بکنید. (باز هم تاکید میکنم که اینها فقط تفکراتی بود که در چند روز گذشته ذهنم رو مشغول کرده و حتی خودم هم در مورد درست بودنشون شک دارم.)
پینوشت، روز بعد از انتخابات: بهترین حالت پیش اومد!
6. من جداً اعتقاد دارم به عنوان کشوری که فقط حدود صد ساله داره تمرین دمکراسی میکنه و با توجه به نفوذ شدید مذهب در ایران و قرارگیری ایران در یکی از عقبموندهترین نقاط جهان از لحاظ رشد سیاسی، پیشرفتمون خیلی خوب بوده. در بسیاری از کشورها کمتر پیش میاد صحنههایی که روزهای گذشته در شهرهای ایران دیدیم رو ببینید. و همینطور اعتقاد دارم در هر صورت ایران بعد از انتخابات بسیار بهتر از ایران قبل از انتخابات خواهد بود. (پینوشت، دو روز بعد از انتخابات: دیگه زیاد مطمئن نیستم.)
7. در این چند روز که سیستم هنگ کرده بود بعد از سالها برای مدتی کوتاه پنجره باز شد و مشتی هوای تازه به این خونه اومد. هر کسی سعی کرد یه کاری بکنه. یکی تو خیابون لخت شد، یکی وبلاگ نوشت، یکی ناسزا گفت، یکی سعی کرد دیگران رو آگاه کنه و ... . مسلما در روزهای آینده خیلی ها سعی میکنند پنجره رو ببندند. اینکه میتونیم جلوشون رو بگیریم یا نه نمیدونم. ولی یه چیز رو میدونم: تا پنجره بازه باید نفس بکشیم.
29 April 2009
24 January 2009
ماتریکس، 1984 و دنیای ما
جورج اورول در کتاب 1984 دنیایی را پیشبینی کرد که تکنولوژی به ابزاری برای از بین بردن آزادی و سلطهٔ کامل یک حکومت دیکتاتور مبدل میشود. در این دنیا مردم نه تنها آزاد نیستند بلکه از آزاد نبودن خود نیز بیخبرند. تمامی حقایق تاریخی یا از بین رفتهاند و یا در پردهای از ابهام قرار دارند. اخبار به صورتی کاملاً وارونه انتشار پیدا میکنند و به دلیل ایجاد دوگانهباوری (doublethink) در ذهن مردم حتی اخبار منفی هم برای آنها مفهومی مثبت دارند. قشر کارگر در حالی که در بدترین وضع ممکن زندگی میکند خود را سرگرم تفریحاتی پوچ (مثل خرید و فروش بلیطهای بختآزمایی) میبیند. ذهن کودکان از همان سالهای اول به نوعی برنامهریزی میشود که کاملاً خود را مطیع حکومت می دانند و امکان هر گونه مخالفت آنها با این حکومت در آینده از بین میرود...

در فیلم ماتریکس نیز ما با دنیایی روبرو میشویم که در آن نوعی حکومت استبدادی ایدهآل ایجاد شده است. اما در اینجا حاکم یک فرد یا گروه نیست بلکه همهٔ مردم دنیا تحت سلطهٔ یک هوش مصنوعی (AI: Artificial Intelligence) زندگی میکنند. این هوش مصنوعی که برای بقای خود به انرژی دریافتی از بدن انسانها وابسته است یک شبکه عصبی برای انسانها ایجاد کرده که باعث میشود آنها این تصور را داشته باشند که در دنیایی آزاد زندگی میکنند، در حالی که دنیایی که آنها میبینند تنها مجموعهای است از پیامهای عصبی که توسط کامپیوتر به مغزشان ارسال میشود.
با وجود تفاوتهای زیادی که بین ماتریکس و 1984 وجود دارد (نوع حکومت، زمان داستان، روش استبداد، پایان خوب در یکی و پایان بد در دیگری ...) هر دو داستان به دنیایی اشاره میکنند که در آن مردم تحت سلطه یا اطلاعات درستی ندارند که در مورد آنها فکر کنند و یا اصلاً فکر نمیکنند.
امروزه جهان (مخصوصاً در کشورهای پیشرفته) به این نکته افتخار میکند که پیشبینیهای جورج اورول تنها در کتاب 1984 رخ دادند و پیشرفت تکنولوژی نه تنها باعث ایجاد حکومتهای دیکتاتور نشد بلکه به گسترش دمکراسی، آزادی، ارتباطات و در نتیجه بالا رفتن سطح فکر مردم انجامید. همچنین داستان فیلم ماتریکس هر چند معمولاً مورد تحسین قرار میگیرد اما بیشتر به عنوان یک داستان تخیلی در نظر گرفته میشود. در این میان یک نکته کمتر مورد توجه قرار میگیرد: در 1984 و همچنین در ماتریکس مردم نه تنها آزاد نیستند بلکه از آزاد نبودن خود نیز بیخبرند!
دنیای امروز اگر چه با دنیای 1984 و ماتریکس تفاوتهای زیادی دارد و اگر چه پیشرفت تکنولوژی باعث بهبود سطح زندگی مردم در بعد اقتصادی شده است، اما با کمی دقت شباهتهای بسیاری بین این دو میبینیم.
شاید شفافترین شباهت دنیای امروز با داستان کتاب 1984 را بتوان در شباهت بین تلویزیون در دنیای ما و صفحهٔ سخنگو (telescreen) در 1984 دید (تلویزیون را به عنوان مهمترین و پرنفوذترین ابزار ارتباط جمعی نقل میکنم که البته در برخی کشورها و برای بعضی افراد می توان رادیو، مطبوعات، اینترنت، ... را مثال زد.) اکثر شبکههای تلویزیونی مهم یا دولتی هستند، یا وابسته به یک دولت و یا توسط افرادی اداره میشوند که منافع آنها با منافع دولت گره خورده است. در کشوری مثل ایران که شبکههای تلویزیونی کاملاً دولتی هستند این موضوع برای بسیاری از افراد روشن است که نمیتوان از این شبکهها انتظار اطلاع رسانی بیطرفانه داشت. هر چند در ایران نیز اکثریت مردم (مخصوصاً در بین افرادی که تحصیلات کمتری دارند و یا به منابع دیگر خبری دسترسی ندارند) تحت تاثیر خبرهای جهت دهی شدهٔ تلویزیون هستند، مشکل اصلی زمانی آشکار میشود که جهتدهی خبری در کشوری مثل آمریکا مورد بررسی قرار گیرد. در این کشور هیچ کانال تلویزیونی دولتی وجود ندارد و صدها کانال تلویزیونی خصوصی آزادانه در حال فعالیت هستند. این مسئله باعث ایجاد توهم آزادی بیان در شبکههای تلویزیونی در آمریکا شده است. چیزی که معمولاً مورد توجه قرار نمیگیرد این نکته است که این کانالها تقریباً همگی توسط سه شرکت رسانهای خصوصی اداره میشوند. (NBC-CBS-ABC) کاملاً مشخص است که صاحبان این غولهای رسانهای افرادی بسیار ثروتمند هستند که این موضوع باعث ارتباط نزدیک آنها با دولت آمریکا است (به قدرت سرمایهداری در آمریکا توجه داشته باشید). بنابراین هر چند در شبکههای تلویزیونی غربی تقریباً دروغی گفته نمیشود اما روشهای پیشرفتهٔ تهیه، تدوین و حتی زمانبندی خبرها باعث میشوند اهدافی که دولت در جامعه دنبال میکند به راحتی به دست آیند. این کار از آنجا که به طور غیرمحسوس و مداوم انجام میشود بسیار موثرتر از روشهایی است که مثلاً صدا و سیمای جمهوری اسلامی اجرا میکند و باعث میشود که مردم در عین حال که کاملاً افکار جهت دهی شدهای دارند احساس آزادی بیان و عقیده هم میکنند.
یکی از مثالهای مناسب برای این جهتدهی خبری مخفیسازی بسیاری از حقایق در مورد حملهٔ 11 سپتامبر است.

در فیلم ماتریکس نیز ما با دنیایی روبرو میشویم که در آن نوعی حکومت استبدادی ایدهآل ایجاد شده است. اما در اینجا حاکم یک فرد یا گروه نیست بلکه همهٔ مردم دنیا تحت سلطهٔ یک هوش مصنوعی (AI: Artificial Intelligence) زندگی میکنند. این هوش مصنوعی که برای بقای خود به انرژی دریافتی از بدن انسانها وابسته است یک شبکه عصبی برای انسانها ایجاد کرده که باعث میشود آنها این تصور را داشته باشند که در دنیایی آزاد زندگی میکنند، در حالی که دنیایی که آنها میبینند تنها مجموعهای است از پیامهای عصبی که توسط کامپیوتر به مغزشان ارسال میشود.
با وجود تفاوتهای زیادی که بین ماتریکس و 1984 وجود دارد (نوع حکومت، زمان داستان، روش استبداد، پایان خوب در یکی و پایان بد در دیگری ...) هر دو داستان به دنیایی اشاره میکنند که در آن مردم تحت سلطه یا اطلاعات درستی ندارند که در مورد آنها فکر کنند و یا اصلاً فکر نمیکنند.
امروزه جهان (مخصوصاً در کشورهای پیشرفته) به این نکته افتخار میکند که پیشبینیهای جورج اورول تنها در کتاب 1984 رخ دادند و پیشرفت تکنولوژی نه تنها باعث ایجاد حکومتهای دیکتاتور نشد بلکه به گسترش دمکراسی، آزادی، ارتباطات و در نتیجه بالا رفتن سطح فکر مردم انجامید. همچنین داستان فیلم ماتریکس هر چند معمولاً مورد تحسین قرار میگیرد اما بیشتر به عنوان یک داستان تخیلی در نظر گرفته میشود. در این میان یک نکته کمتر مورد توجه قرار میگیرد: در 1984 و همچنین در ماتریکس مردم نه تنها آزاد نیستند بلکه از آزاد نبودن خود نیز بیخبرند!
دنیای امروز اگر چه با دنیای 1984 و ماتریکس تفاوتهای زیادی دارد و اگر چه پیشرفت تکنولوژی باعث بهبود سطح زندگی مردم در بعد اقتصادی شده است، اما با کمی دقت شباهتهای بسیاری بین این دو میبینیم.
شاید شفافترین شباهت دنیای امروز با داستان کتاب 1984 را بتوان در شباهت بین تلویزیون در دنیای ما و صفحهٔ سخنگو (telescreen) در 1984 دید (تلویزیون را به عنوان مهمترین و پرنفوذترین ابزار ارتباط جمعی نقل میکنم که البته در برخی کشورها و برای بعضی افراد می توان رادیو، مطبوعات، اینترنت، ... را مثال زد.) اکثر شبکههای تلویزیونی مهم یا دولتی هستند، یا وابسته به یک دولت و یا توسط افرادی اداره میشوند که منافع آنها با منافع دولت گره خورده است. در کشوری مثل ایران که شبکههای تلویزیونی کاملاً دولتی هستند این موضوع برای بسیاری از افراد روشن است که نمیتوان از این شبکهها انتظار اطلاع رسانی بیطرفانه داشت. هر چند در ایران نیز اکثریت مردم (مخصوصاً در بین افرادی که تحصیلات کمتری دارند و یا به منابع دیگر خبری دسترسی ندارند) تحت تاثیر خبرهای جهت دهی شدهٔ تلویزیون هستند، مشکل اصلی زمانی آشکار میشود که جهتدهی خبری در کشوری مثل آمریکا مورد بررسی قرار گیرد. در این کشور هیچ کانال تلویزیونی دولتی وجود ندارد و صدها کانال تلویزیونی خصوصی آزادانه در حال فعالیت هستند. این مسئله باعث ایجاد توهم آزادی بیان در شبکههای تلویزیونی در آمریکا شده است. چیزی که معمولاً مورد توجه قرار نمیگیرد این نکته است که این کانالها تقریباً همگی توسط سه شرکت رسانهای خصوصی اداره میشوند. (NBC-CBS-ABC) کاملاً مشخص است که صاحبان این غولهای رسانهای افرادی بسیار ثروتمند هستند که این موضوع باعث ارتباط نزدیک آنها با دولت آمریکا است (به قدرت سرمایهداری در آمریکا توجه داشته باشید). بنابراین هر چند در شبکههای تلویزیونی غربی تقریباً دروغی گفته نمیشود اما روشهای پیشرفتهٔ تهیه، تدوین و حتی زمانبندی خبرها باعث میشوند اهدافی که دولت در جامعه دنبال میکند به راحتی به دست آیند. این کار از آنجا که به طور غیرمحسوس و مداوم انجام میشود بسیار موثرتر از روشهایی است که مثلاً صدا و سیمای جمهوری اسلامی اجرا میکند و باعث میشود که مردم در عین حال که کاملاً افکار جهت دهی شدهای دارند احساس آزادی بیان و عقیده هم میکنند.
یکی از مثالهای مناسب برای این جهتدهی خبری مخفیسازی بسیاری از حقایق در مورد حملهٔ 11 سپتامبر است.
The rocket bombs which fell daily on London were probably fired by the Government of Oceania itself, "just to keep people frightened."
(George Orwell - 1984)
(George Orwell - 1984)
نمونهٔ دیگر تکنیکهای شبکههای خبری را در همین روزهای گذشته در تلویزیونهای غربی دیدیم. در بحران غزه شبکههایی مثل CNN و BBC در ابتدا خبرها را با حمایت از اسراییل پخش کردند. بعد از چند روز که آمار کشتههای فلسطینی افزایش یافت خبرها تا حدود زیادی به نفع فلسطینیان شد. با این حال این اخبار به نوعی تنظیم میشدند که بسیاری از حقایق همچنان ناگفته میماند. این حقایق ناگفته اکثراً از نوعی بودند که آشکار شدنشان در بلند مدت دردسرساز میشد. مثلاً اگر شما یکی از این شبکهها را تماشا میکردید هیچ وقت متوجه نمیشدید که اصلاً چرا حماس اقدام به پرتاب موشک میکند. اما به احتمال زیاد به این نتیجه میرسیدید که حملهٔ اسراییل نوعی دفاع از خود است. این دو مورد از نظر رسانهای یک حقیقت مهم هستند، حتی مهمتر از تعداد کشتهها، چرا که در بلند مدت میتوانند باعث تغییر عقیدهٔ بیننده در مورد حماس یا اسراییل شوند. از طرف دیگر در این شبکهها تقریباً هیچ وقت به تاریخ اسراییل و چگونهگی تشکیل آن نیز اشاره نمیشود. قدرت این جهت دهی خبری به حدی است که حتی بسیاری از تحصیلکردههای ایرانی هم این روزها از حملات اسراییل حمایت میکنند. این نکته را هم مورد توجه قرار دهید که شبکههای خبری BBC و CNN که در ایران پخش میشوند با آن چه که BBC در انگلستان و CNN در آمریکا پخش میکند کاملاً متفاوت است. میتوان تصور کرد که جهتدهی خبری در داخل این کشورها بسیار شدیدتر باشد.
If all records told the same tale — then the lie passed into history and became truth.
(George Orwell - 1984)
(George Orwell - 1984)
شاید تا به اینجا متوجه شباهتهایی بین دنیای ما، داستان فیلم ماتریکس و داستان کتاب 1984 شده باشید. اما نکتهٔ اصلی در مورد رسانههای عمومی جهتدهی فکری نیست، همانطور که در ماتریکس و کتاب 1984 نبود. هدف حذف فکر کردن است.
The purpose of Newspeak was not only to provide a medium of expression for the world-view and mental habits proper to the devotees of Ingsoc, but to make all other modes of thought impossible. (George Orwell - 1984)
جورج اورول کشوری را نشان میدهد که حکومت آن در حال ایجاد زبانی جدید (newspeak) است. هدف از ایجاد این زبان گرفتن قدرت فکر کردن از مردم است. اگر شما نتوانید در مورد آزادی صحبت کنید نمیتوانید به آن فکر هم کنید. در ماتریکس هم که مردم اصلاً به معنای واقعی فکر نمیکنند.
در دنیای ما البته newspeak به این صورت ایجاد نشده، اما هدف اصلی همچنان از بین بردن قدرت تفکر است. جهتدهی تفکر تنها برای افرادی انجام میشود که تکنیک حذف تفکر بر روی آنها تاثیری نداشته است و یا افرادی که چارهای جز این نیست که به آنها کمی مجال برای تفکر داده شود (مثل اعضای خارجی حزب در کتاب 1984). نکته جالب شباهتی است که بین تکنیک حذف تفکر در کشورهای مختلف وجود دارد. این تکنیک آنقدر به طور روزمره اجرا شده است که باور اینکه هدف از اجرای آن واقعاً حذف قدرت تفکر است برای انسان امروزی سخت شده است. این تکنیک را میتوان در یک کلمه خلاصه کرد: سرگرمسازی.
هر وقت که معتادی را میبینید، هر وقت که فردی را میبینید که باید تمام مسابقات مربوط به تیم استقلال یا پرسپولیس را ببیند، یا شخصی که در توجه به فرعیات دین به طرز احمقانهای پیش میرود، هر وقت که یک صف طولانی را در مقابل سینمایی میبینید که گریزترین فیلم ممکن را نشان میدهد، هر وقت آمار دانشآموزان پشت کنکور را میبینید و حتی بسیاری مواقع که رقابتهای پر شور انتخاباتی را میبینید نتیجهٔ سرگرمسازی مستقیماً در مقابل شماست (مقایسه کنید با بحث داغ بلیطهای بختآزمایی در کتاب 1984).

اجرای تکنیک سرگرمسازی البته مشکلاتی به همراه دارد. شاید از مهمترین آنها بتوان به مسئلهٔ کودکان اشاره کرد. کودکان میتوانند به بهترین دوست و یا بهترین دشمن حکومت تبدیل شوند و به دلیل داشتن وقت آزاد بیشتر و حس کنجکاوی به راحتی تحت تاثیر فرآیند سرگرمسازی قرار نمیگیرند (هر چند که این تکنیک همچنان بر روی آنها اجرا میشود. نمونهٔ بارز آن گسترش بازیهای کامپیوتری است). جرج اورول کاملاً به اهمیتی که حکومتها برای شکل دهی به تفکر کودکان قائلند توجه داشت. اورول این موضوع را در اثر معروف دیگرش هم نشان میدهد. در مزرعهٔ حیوانات (که متاسفانه بسیاری از مترجمان نام آن را قلعهٔ حیوانات ترجمه میکنند) ناپلئون (دیکتاتور مزرعه) شش توله سگ را از بدو تولد در یک زیر شیروانی به تنهایی بزرگ میکند و آنها را برای روزی آماده میکند که به قدرت رسید و احتیاج به سرکوب مخالفان داشت. این شش توله سگ میتوانند نماد کودکانی باشند که همواره توسط حکومتها جهت دهی فکری میشوند. اما باز هم نماد بهتر در کتاب 1984 دیده میشود. در این کتاب اورول کودکانی را به تصویر میکشد که عملاً به جاسوسان حکومت تبدیل شدهاند و حتی والدین خود را هم به ماموران امنیتی دولت لو میدهند.
در دنیای ما هم کودکان مهمترین هدف تبلیغات سیاسی (البته معمولاً به طور غیرسیاسی!) هستند. این کار در برخی از کشورها با القای این تصور به کودک انجام میشود که شما در کشوری آزاد زندگی میکنید، بقیه نه! پس حکومتتان را دوست داشته باشید. در کشوری دیگر ممکن است این تکنیک استفاده از مذهب باشد. تقریباً همهٔ افراد مذهبشان همانی است در کودکی با آن مواجه میشوند. حالا فقط کافیست شما حکومتی به ظاهر مذهبی تشکیل دهید و تمام سعیتان را هم بکنید که بچهها از همان روزهای اول زندگی کاملاً با مذهب اخت شوند. در این صورت این کودک همیشه خود را موظف میداند که از حکومت شما محافظت کند.
تصور نکنید که مثلاً چند نفر در اتاقی نشستهاند و برای اجرای این تکنیکها برنامهریزی میکنند. بسیاری از این روشها به مرور زمان در جامعه جا افتادهاند و به طور خودکار اجرا میشوند. از طرف دیگر حکومت را یک فرد و یا حتی یک گروه کوچک در نظر نگیرید. در هر کشوری سرمایهداران بزرگ حتی اگر رسماً جزوی از حکومت نباشند برای حفظ امنیت حکومت (که معادل امنیت سرمایههای خودشان است) میکوشند. خود این تصور که حکومت متشکل از یک فرد یا یک گروه کوچک است از مواردی است که سیستم برای القای آن تلاش میکند. ایجاد این تصور در میان مردم باعث مي شود که هر گاه مخالفتهای مردمی با حکومت افزایش یافت با تغییر یک یا چند نفر در راس آن در جامعه این تصور را ایجاد کنید که اهداف و سیاستها تغییر کردهاند. (مثال: جورج بوش در آمریکا و احمدینژاد در ایران) همچنین این نکته را هم مورد توجه قرار دهید که سیستم به معنای واقعی در سطح جهانی فعالیت میکند و این طور نیست که حکومتی برای حفظ حکومت دیگر این سیستم را نابود کند. همهٔ حکومتها به طور هم زمان از سیستم استفاده میکنند و یا حتی به یکدیگر در اجرای آن کمک میکنند.
در دنیای ما البته newspeak به این صورت ایجاد نشده، اما هدف اصلی همچنان از بین بردن قدرت تفکر است. جهتدهی تفکر تنها برای افرادی انجام میشود که تکنیک حذف تفکر بر روی آنها تاثیری نداشته است و یا افرادی که چارهای جز این نیست که به آنها کمی مجال برای تفکر داده شود (مثل اعضای خارجی حزب در کتاب 1984). نکته جالب شباهتی است که بین تکنیک حذف تفکر در کشورهای مختلف وجود دارد. این تکنیک آنقدر به طور روزمره اجرا شده است که باور اینکه هدف از اجرای آن واقعاً حذف قدرت تفکر است برای انسان امروزی سخت شده است. این تکنیک را میتوان در یک کلمه خلاصه کرد: سرگرمسازی.
هر وقت که معتادی را میبینید، هر وقت که فردی را میبینید که باید تمام مسابقات مربوط به تیم استقلال یا پرسپولیس را ببیند، یا شخصی که در توجه به فرعیات دین به طرز احمقانهای پیش میرود، هر وقت که یک صف طولانی را در مقابل سینمایی میبینید که گریزترین فیلم ممکن را نشان میدهد، هر وقت آمار دانشآموزان پشت کنکور را میبینید و حتی بسیاری مواقع که رقابتهای پر شور انتخاباتی را میبینید نتیجهٔ سرگرمسازی مستقیماً در مقابل شماست (مقایسه کنید با بحث داغ بلیطهای بختآزمایی در کتاب 1984).
- The Matrix is everywhere. It is all around us. Even now in this very room. You can see it when you look out your window or when you turn on your television. You can feel it when you go to work, when you go to church, when you pay your taxes. It is the world that has been pulled over your eyes to blind you from the truth.
- What truth?
- That you are a slave Neo.
(The Matrix)
با اجرای این تکنیک حکومت وقت و انرژی فرد را تا حد ممکن در مسیر هدایت شدهای قرار میدهد. مسیری که ممکن است زمانی حتی به کار حکومت هم بیاید.- What truth?
- That you are a slave Neo.
(The Matrix)

اجرای تکنیک سرگرمسازی البته مشکلاتی به همراه دارد. شاید از مهمترین آنها بتوان به مسئلهٔ کودکان اشاره کرد. کودکان میتوانند به بهترین دوست و یا بهترین دشمن حکومت تبدیل شوند و به دلیل داشتن وقت آزاد بیشتر و حس کنجکاوی به راحتی تحت تاثیر فرآیند سرگرمسازی قرار نمیگیرند (هر چند که این تکنیک همچنان بر روی آنها اجرا میشود. نمونهٔ بارز آن گسترش بازیهای کامپیوتری است). جرج اورول کاملاً به اهمیتی که حکومتها برای شکل دهی به تفکر کودکان قائلند توجه داشت. اورول این موضوع را در اثر معروف دیگرش هم نشان میدهد. در مزرعهٔ حیوانات (که متاسفانه بسیاری از مترجمان نام آن را قلعهٔ حیوانات ترجمه میکنند) ناپلئون (دیکتاتور مزرعه) شش توله سگ را از بدو تولد در یک زیر شیروانی به تنهایی بزرگ میکند و آنها را برای روزی آماده میکند که به قدرت رسید و احتیاج به سرکوب مخالفان داشت. این شش توله سگ میتوانند نماد کودکانی باشند که همواره توسط حکومتها جهت دهی فکری میشوند. اما باز هم نماد بهتر در کتاب 1984 دیده میشود. در این کتاب اورول کودکانی را به تصویر میکشد که عملاً به جاسوسان حکومت تبدیل شدهاند و حتی والدین خود را هم به ماموران امنیتی دولت لو میدهند.
در دنیای ما هم کودکان مهمترین هدف تبلیغات سیاسی (البته معمولاً به طور غیرسیاسی!) هستند. این کار در برخی از کشورها با القای این تصور به کودک انجام میشود که شما در کشوری آزاد زندگی میکنید، بقیه نه! پس حکومتتان را دوست داشته باشید. در کشوری دیگر ممکن است این تکنیک استفاده از مذهب باشد. تقریباً همهٔ افراد مذهبشان همانی است در کودکی با آن مواجه میشوند. حالا فقط کافیست شما حکومتی به ظاهر مذهبی تشکیل دهید و تمام سعیتان را هم بکنید که بچهها از همان روزهای اول زندگی کاملاً با مذهب اخت شوند. در این صورت این کودک همیشه خود را موظف میداند که از حکومت شما محافظت کند.
تصور نکنید که مثلاً چند نفر در اتاقی نشستهاند و برای اجرای این تکنیکها برنامهریزی میکنند. بسیاری از این روشها به مرور زمان در جامعه جا افتادهاند و به طور خودکار اجرا میشوند. از طرف دیگر حکومت را یک فرد و یا حتی یک گروه کوچک در نظر نگیرید. در هر کشوری سرمایهداران بزرگ حتی اگر رسماً جزوی از حکومت نباشند برای حفظ امنیت حکومت (که معادل امنیت سرمایههای خودشان است) میکوشند. خود این تصور که حکومت متشکل از یک فرد یا یک گروه کوچک است از مواردی است که سیستم برای القای آن تلاش میکند. ایجاد این تصور در میان مردم باعث مي شود که هر گاه مخالفتهای مردمی با حکومت افزایش یافت با تغییر یک یا چند نفر در راس آن در جامعه این تصور را ایجاد کنید که اهداف و سیاستها تغییر کردهاند. (مثال: جورج بوش در آمریکا و احمدینژاد در ایران) همچنین این نکته را هم مورد توجه قرار دهید که سیستم به معنای واقعی در سطح جهانی فعالیت میکند و این طور نیست که حکومتی برای حفظ حکومت دیگر این سیستم را نابود کند. همهٔ حکومتها به طور هم زمان از سیستم استفاده میکنند و یا حتی به یکدیگر در اجرای آن کمک میکنند.
All rulers in all ages have tried to impose a false view of the world upon their followers. (George Orwell - 1984)
آیا شما هم تحت تاثیر سیستم هستید؟ حتماً. همهٔ ما هستیم. هر چند میزان این تاثیر بر روی افراد مختلف متفاوت است اما فرار کامل از آن تقریباً غیرممکن است. شاید به این جهت که روشها به طور کامل برایمان مشخص نیستند. اما میتوانیم تاثیر سیستم را تا حد زیادی کاهش دهیم. این بار که از تلویزیون چیزی شنیدید که آن را کاملاً قبول داشتید، بار دیگر در موردش فکر کنید. شاید فقط چند پیام عصبی باشد!
29 December 2008
26 December 2008
آشفتگیها
وقتی آن دو لنگه کفش صورت بوش را نشانه رفتند نه شگفت زده شدم و نه خوشحال، که نه از ملت عراق انتظاری بیشتر از کفش پرانی میرود و نه از دنیای امروز که لنگه کفشی بیدارش کند. آنچه بس شگفت انگیز بود جوگیری مردمانی بود در این سوی مرز که عامی و شبه روشنفکر سر از پا نمیشناختند و چنان انتفاضۀ کفش گرفتند که گویی با لنگه کفشهایشان تیشه به ریشۀ ظلم زدهاند و از فرداست که عراقیان (که نفهمیدم چطور بعد از تهاجم شیطان بزرگ ناگهان یادمان آمد همه مسلمانند و 60 درصد شیعهاند و عاشق علی و حسین و ما هم 8 سال با آنها نجنگیدیم) همه روشنفکر شوند و افسار خود را از دست امثال مقتدی صدر بگیرند و برادر خود را بر سر اینکه 1400 سال پیش علی خوب بود یا خوبتر نکشند. و شگفت تر شباهت سیاست این مردمان به مذهبشان است که هیچ گاه نه آنان را با ایران و ایرانی کاریست و نه هیچ گاه از عراق و مصر و فلسطین دورتر رفتهاند. آنها که نه از بدبختی مردم زیمباوه شنیده اند (چرا که رییس جمهور آنها هم آمریکا را شیطان بزرگ مینامد) و نه از چچن مسلمان که فلسطینیست کوچکتر (چرا که روسیه را نیاز داریم برای انرژی هستهایمان) و نه حتی دارفور (چرا که در آنجا مسلمان است که مسلمان میکشد).
فلسطین غم بزرگیست، اما از ملت یهوه پرست چه انتظاریست وقتی در عراق برادر برادر میکشد و برادران دیگر از شرق و غرب و جنوب خنجر در دستانشان میگذارند که قلب یکدیگر بشکافند و در این میان عمو سام خونشان بمکد برای نجات فرد و جی ام. و چه بسا اگر پای آبروی نداشتهٔ همین عمو سام نبود عراق نیز رواندای دیگری میشد و بغضی که سالها در گلوی هر بنی بشری میماند. و از شیطان بزرگ چه انتظاریست وقتی چشممان را بر روی کشته شدن سیصد هزار نفر و آوارگی میلیونها نفر دیگر (که از قضا همگی مسلمان هم بودند) در دارفور میبندیم مبادا دولتی دوست را آزرده خاطر کنیم و این چه کم دارد از فلسطین که اگر آنان موشکی دارند کوچک و (شاید از سر ناچاری) زن و کودک دیگری را میکشند اینان نه آن دارند نه این کردهاند.
قصهٔ آن دو لنگه کفش نه فقط قصه دل مادران داغدار عراقیست، که قصه من و توئیست که چشممان را بستیم بر روی ظلم صدامیان و جهل مردمانمان و نشستیم در انتظار آن منجی که بیاید. مبادا روزی که آن منجی برای ما هم از غرب بیاید با بمب خوشهای و آپاچی، که نه آن روز لنگه کفشی برایمان مانده و نه کلامی به یاد داریم از آن گونه که مسیح مینویسد. روزی که بسیار داریم کیهان نویسانی که کلام مسیح را نمیفهمند و یا نميخواهند که بفهمند. همانها که چندی پیش گلشیفته را در صف فاحشگانی قرار دادند که هر ساله به آمریکا قاچاق میشوند. (و چقدر دلم گرفت برای دل گرفتگی بهزاد از این سطور و به یاد دوستی افتادم که این همه را نه از دین که از دیندار میداند و هنوز خوش باورانه منتظر دین باورانیم که نمیفهمم به کدامین پندار چشمان و دهان خود را بستهاند بر روی آن حماقت و این رذالت.)
آشفته گفتم از هر دری تا این همه پاسخی باشد برای دوستانی که گاه گلایه میکنند از سکوتهایم که نه از بیکلامیست ...
فلسطین غم بزرگیست، اما از ملت یهوه پرست چه انتظاریست وقتی در عراق برادر برادر میکشد و برادران دیگر از شرق و غرب و جنوب خنجر در دستانشان میگذارند که قلب یکدیگر بشکافند و در این میان عمو سام خونشان بمکد برای نجات فرد و جی ام. و چه بسا اگر پای آبروی نداشتهٔ همین عمو سام نبود عراق نیز رواندای دیگری میشد و بغضی که سالها در گلوی هر بنی بشری میماند. و از شیطان بزرگ چه انتظاریست وقتی چشممان را بر روی کشته شدن سیصد هزار نفر و آوارگی میلیونها نفر دیگر (که از قضا همگی مسلمان هم بودند) در دارفور میبندیم مبادا دولتی دوست را آزرده خاطر کنیم و این چه کم دارد از فلسطین که اگر آنان موشکی دارند کوچک و (شاید از سر ناچاری) زن و کودک دیگری را میکشند اینان نه آن دارند نه این کردهاند.
قصهٔ آن دو لنگه کفش نه فقط قصه دل مادران داغدار عراقیست، که قصه من و توئیست که چشممان را بستیم بر روی ظلم صدامیان و جهل مردمانمان و نشستیم در انتظار آن منجی که بیاید. مبادا روزی که آن منجی برای ما هم از غرب بیاید با بمب خوشهای و آپاچی، که نه آن روز لنگه کفشی برایمان مانده و نه کلامی به یاد داریم از آن گونه که مسیح مینویسد. روزی که بسیار داریم کیهان نویسانی که کلام مسیح را نمیفهمند و یا نميخواهند که بفهمند. همانها که چندی پیش گلشیفته را در صف فاحشگانی قرار دادند که هر ساله به آمریکا قاچاق میشوند. (و چقدر دلم گرفت برای دل گرفتگی بهزاد از این سطور و به یاد دوستی افتادم که این همه را نه از دین که از دیندار میداند و هنوز خوش باورانه منتظر دین باورانیم که نمیفهمم به کدامین پندار چشمان و دهان خود را بستهاند بر روی آن حماقت و این رذالت.)
آشفته گفتم از هر دری تا این همه پاسخی باشد برای دوستانی که گاه گلایه میکنند از سکوتهایم که نه از بیکلامیست ...
05 November 2008
رویای آمریکایی
انتخاب شدن باراک اوباما به عنوان رئیس جمهور آمریکا آخره حس امریکن دریم بود. آمریکاییها کلی دارن حال میکنن که ببینید ما چه نژادنپرستیم! رئیس جمهورمونم یه کاکاسیاهه! دیگه از این نژادنپرست تر میشه؟ تازه یه ذره مسلمونم که هست. اینم اِنده گفتگوی تمدنها!
شعار باراک در طول کمپین انتخاباتیش "تغییر" بود. یه امریکن دریمه دیگه. آمریکاییها در طول تاریخ به این تجربه دست پیدا کردند که هر تغییری به نفعشونه (بر عکس ایرانیها) حتی اگه این تغییر جنگ جهانی باشه. حالا این بابا پاشده داره داد میزنه: "چننننننج!" و این همون چیزیه که آمریکا بد جوری بهش احتیاج داره. خود باراک هم حواسش هست که جداً اگه دنبال تغییر نباشه بعد از دورۀ ریاست جمهوریش از جرج دبلیو بوش که هیچی، از کردان هم منفورتر میشه! دیشب تو اولین سخنرانیش بعد از انتخابات گفت که سه چالش (این کلمۀ چالش از نظر ترجمه خودش کلی داستان داره ها، فعلاً شما معادل Challenge در نظر بگیریدش) بزرگش اینها هستند: دو جنگ، سیاره ای در خطر و بزرگترین بحران اقتصادی قرن.
اصلا امریکن دریم بدون هیرو یعنی کشک! توی مملکتی که مردمش هر سال دارن دنبال یه امریکن آیدول میگردن چیزی خوشگل تر از یه جوون سیاهپوست که تر و تر از پله های ترقی رفته بالا وجود نداره. اگه این آقای چنج پرواز هم میکرد و به تیرها هم جاخالی میداد دیگه چی میشد.

ولی خداییش اگه این یارو مک کین انتخاب میشد اصلا حال نمیداد. هیچ چیز فرق نمیکرد. الان کلی هیجان سیاسی درست شده. باراک هی قول داده که من پول خرج اجوکیشن میکنم، پول خرج هلث کر میکنم، مالیات رو کم میکنم، پول نفت رو سر سفره مردم میارم (!) و از این حرفها. حالا با این خر تو خری که تو اقتصاد جهانی پیش اومده حتی طرح تحول اقتصادی احمدی نژاد هم اگه تو آمریکا اجرا بشه نمیتونه جلوی خراب شدن وضع اقتصادیشون رو بگیره. ببینیم از کجا میخواد پول برای هلث کر و اجوکیشن جور کنه.
یکی از قولهایی که باراک داده خروج سریع نیروهای آمریکایی از عراقه. اولاً یکی نیست بگه داداش مگه دست توئه؟ ساده ایا! این همه شرکت نفتی هم میگن باشه دیگه حالا که باراک میگه جمع کنیم بریم. تازه فرض کنیم که رفتین. آی خر تو خری بشه تو این عراق. آی ایران و عربستان بیافتند به جون هم.
الان برنامه های تحلیل خبر صدا و سیما هم دیدن داره. این بدبختها دم انتخابات آمریکا میمونن به کدوم کاندیدا فحش بدن. مجبورند صبر کنند تا نتیجه معلوم بشه. هر کی برد شیطان بزرگتریه. حالا همین روزاست که بفهمیم باراک هم از سربازی در رفته و کلی رشوه داده و گرفته و با مونیکا لویینسکی کارای بد بد میکردنو مدرکش از دانشگاه آکسفورد الکیه و اصلاً هم تو هیچ کشوری (حتی خود آمریکا) محبوب نیست. البته قبل از انتخابات هم به نوع دیگه ای میشه اطلاع رسانی کرد. دیشب توی اخبار ساعت 9 شبکۀ یک سیستم انتخاباتی آمریکا مورد موشکافی دقیق قرار گرفت و نتیجه این شد که: "مردم بیچارۀ آمریکا به پای صندوق رای میروند، در حالی که بیشترشان نمیدانند که رییس جمهورشان نه با رای آنها، بلکه به طور غیر مستقیم انتخاب میشود"!
Link: Obama's Website
شعار باراک در طول کمپین انتخاباتیش "تغییر" بود. یه امریکن دریمه دیگه. آمریکاییها در طول تاریخ به این تجربه دست پیدا کردند که هر تغییری به نفعشونه (بر عکس ایرانیها) حتی اگه این تغییر جنگ جهانی باشه. حالا این بابا پاشده داره داد میزنه: "چننننننج!" و این همون چیزیه که آمریکا بد جوری بهش احتیاج داره. خود باراک هم حواسش هست که جداً اگه دنبال تغییر نباشه بعد از دورۀ ریاست جمهوریش از جرج دبلیو بوش که هیچی، از کردان هم منفورتر میشه! دیشب تو اولین سخنرانیش بعد از انتخابات گفت که سه چالش (این کلمۀ چالش از نظر ترجمه خودش کلی داستان داره ها، فعلاً شما معادل Challenge در نظر بگیریدش) بزرگش اینها هستند: دو جنگ، سیاره ای در خطر و بزرگترین بحران اقتصادی قرن.
اصلا امریکن دریم بدون هیرو یعنی کشک! توی مملکتی که مردمش هر سال دارن دنبال یه امریکن آیدول میگردن چیزی خوشگل تر از یه جوون سیاهپوست که تر و تر از پله های ترقی رفته بالا وجود نداره. اگه این آقای چنج پرواز هم میکرد و به تیرها هم جاخالی میداد دیگه چی میشد.

ولی خداییش اگه این یارو مک کین انتخاب میشد اصلا حال نمیداد. هیچ چیز فرق نمیکرد. الان کلی هیجان سیاسی درست شده. باراک هی قول داده که من پول خرج اجوکیشن میکنم، پول خرج هلث کر میکنم، مالیات رو کم میکنم، پول نفت رو سر سفره مردم میارم (!) و از این حرفها. حالا با این خر تو خری که تو اقتصاد جهانی پیش اومده حتی طرح تحول اقتصادی احمدی نژاد هم اگه تو آمریکا اجرا بشه نمیتونه جلوی خراب شدن وضع اقتصادیشون رو بگیره. ببینیم از کجا میخواد پول برای هلث کر و اجوکیشن جور کنه.
یکی از قولهایی که باراک داده خروج سریع نیروهای آمریکایی از عراقه. اولاً یکی نیست بگه داداش مگه دست توئه؟ ساده ایا! این همه شرکت نفتی هم میگن باشه دیگه حالا که باراک میگه جمع کنیم بریم. تازه فرض کنیم که رفتین. آی خر تو خری بشه تو این عراق. آی ایران و عربستان بیافتند به جون هم.
الان برنامه های تحلیل خبر صدا و سیما هم دیدن داره. این بدبختها دم انتخابات آمریکا میمونن به کدوم کاندیدا فحش بدن. مجبورند صبر کنند تا نتیجه معلوم بشه. هر کی برد شیطان بزرگتریه. حالا همین روزاست که بفهمیم باراک هم از سربازی در رفته و کلی رشوه داده و گرفته و با مونیکا لویینسکی کارای بد بد میکردنو مدرکش از دانشگاه آکسفورد الکیه و اصلاً هم تو هیچ کشوری (حتی خود آمریکا) محبوب نیست. البته قبل از انتخابات هم به نوع دیگه ای میشه اطلاع رسانی کرد. دیشب توی اخبار ساعت 9 شبکۀ یک سیستم انتخاباتی آمریکا مورد موشکافی دقیق قرار گرفت و نتیجه این شد که: "مردم بیچارۀ آمریکا به پای صندوق رای میروند، در حالی که بیشترشان نمیدانند که رییس جمهورشان نه با رای آنها، بلکه به طور غیر مستقیم انتخاب میشود"!
05 June 2007
1984
نوشتن در مورد یک شاهکار هنری جهان ادبیات خود کاری بس دشوار است. چیزی که میتواند آن را دشوارتر کند اطلاع از این موضوع است که اکثر مخاطبان این اثر را (و شاید هیچ کدام از رمانهای پرمفهوم (interpretive) را که در کشور ما به شدت با عدم استقبال مواجهند را) نخوانده اند.
جورج اورول (George Orwell) کتاب 1984 را در سال 1949 نوشت، زمانی که جنگ دوم جهانی به تازگی پایان یافته بود و جهان خطر تسلیم شدن در مقابل حکومتی ظالم و دیکتاتوری را به خوبی احساس کرده بود. در آن زمان جنگ سرد هنوز به معنای واقعی آغاز نشده بود و در دنیای غرب روشنفکرانی بودند که به دفاع از کمونیسم برخواسته بودند. اورول این کتاب را در واقع برای اخطار به غرب در مورد گسترش کمونیسم نوشت. اما داستان این اثر را میتوان تا حدود زیادی به شرایط حاکم بر تمام جوامع تحت سلطۀ حکومتهای استبدادی تعمیم داد.
داستان در سال 1984 (35 سال بعد از تاریخ نگارش کتاب) در شهر لندن رخ میدهد. بعد از جنگ جهانی حاکمان کشورهای قدرتمند به این نتیجه رسیده اند که اگر جهان به همین ترتیب روند افزایش ثروت را ادامه دهد ارکان جامعۀ طبقاتی به خطر افتاده و حکومتشان سرنگون خواهد شد. آنها تنها راه جلوگیری از این امر را نابود کردن ثروت تولید شده در جنگی بی پایان میبینند. در نیمۀ قرن بیستم و پس از یک جنگ گستردۀ هسته ای دنیا بین سه ابر قدرت اوشنیا (ایالات متحده)، اوراسیا (شوروی) و ایستاسیا (چین) تقسیم میشود. این سه ابر قدرت بطور دائمی در حال جنگ هستند. در این جنگ ثروت تولید شده توسط آنها از بین میرود بدون اینکه تهدیدی برای جامعۀ طبقاتی آنها ایجاد شود. هیچ کدام نه قدرت آن را دارند که دیگری را نابود کنند و نه چندان مایل به این کار هستند. چرا که در صورت از بین رفتن دیگر ابر قدرتها دیگر جنگی نخواهد بود.
کشور اوشنیا که داستان در آن رخ میدهد توسط حزبی اداره میشود که به اصول اینگسوس (English Socialism) وفادار است. جامعه به سه طبقه تقسیم میشود: اعضای داخلی حزب، اعضای بیرونی حزب و کارگران که بیش از چهار پنجم جمعیت را تشکیل میدهند. حزب و یا در واقع اعضای داخلی آن با ایجاد یک حکومت استبدادی کامل قدرت مطلق را در اختیار دارند. آنها تاریخ را آنچنان تغییر میدهند که هیچ کس معیاری برای مقایسۀ وضعیت زندگی خود با آنچه قبل از روی کار آمدن حزب وجود داشته است ندارد و حزب به مردم اینطور القا کرده که وضعیت زندگی در طول حکومت آن همواره در حال بهبود بوده وهست.
اما واقعیت کاملاً متفاوت است. طبقۀ کارگر در جهل و فلاکت مطلق به سر میبرد و حزب آنها را تقریباً به حال خود رها کرده است. اعضای بیرونی حزب از نظر اقتصادی وضعیت بهتری نسبت به کارگران دارند. غذا به اندازه ای که آنها را سیر کند به آنها داده میشود و همینطور مکانی هر چند بسیار فرسوده برای زندگی دارند. حزب سهمیۀ سیگار، نوعی مشروب، تیغ صورت تراشی، کفش، شکلات و ... هم به آنها میدهد که همه به مقداری بسیار ناچیز و با کیفیتی پایین در اختیار آنها قرار می گیرند. در مقابل به شدت زیر نظر حزب قرار دارند. در خانۀ همۀ آنها، در محل کارشان (که معمولاً یکی از وزارتخانه های چهارگانۀ حزب است)، و در محله هایشان توسط صفحه های سخن گو (telescreen) تحت کنترل هستند. این صفحه ها هم خبرهای دروغ و تبلیغات سیاسی حزب را پخش میکنند و هم مانند دوربینی تمام کارهای افراد را زیر نظر دارند. کوچکترین علامتی که نشان دهندۀ عدم اطاعت و حتی کاهش علاقۀ فرد نسبت به آرمانهای حزب باشد مساوی است با دستگیری و احتمالاً مرگ او. در واقع اکثر آنها کاملاً مطیع هستند و حزب آنها را آنچنان پرورش داده که به آرمانهای آن عشق میورزند. روابط جنسی کاملاً برای آنها ممنوع است و تنها زمانی اجازۀ ازدواج دارند که هدف از آن ایجاد فرزندانی برای خدمت به حزب باشد. این فرزندان در دوران کودکی تحت آموزش حزب قرار میگیرند و به جاسوسانی برای حزب تبدیل میشوند که حتی والدین خود را هم در صورت انجام جرم به حزب معرفی میکنند.
رهبر حزب فردی ساختگی است که تصویر و صدای او هر روزه از صفحات سخن گو پخش شده و پوسترش تمام دیوارهای شهر و حتی درون ساختمانها را پوشانده است. برادر بزرگتر (Big Brother) نماد قدرت حزب است. او هیچ گاه اشتباه نمی کند و همۀ پیش بینی هایش درست از آب در می آید (و اگر هم این طور نشود حزب با دستکاری اسناد، روزنامه ها و کتابهای پیشین و تغییر گفته های وی و در واقع تغییر تاریخ، مشکل را بر طرف میکند). حتی بسیاری از اختراعات مانند اختراع هواپیما هم به او نسبت داده میشود.
قهرمان داستان یکی از اعضای بیرونی حزب است. نام او، وینستون اسمیت (Winston Smith) ترکیبی است از اسم کوچک وینستون چرچیل، نخست وزیر انگلستان در زمان جنگ جهانی دوم، و یک نام خانوادگی رایج در زبان انگلیسی.
داستان به سه قسمت تقسیم میشود. در بخش اول ما با شرایط جهان، اوشنیا و همینطور افکار اسمیت آشنا میشویم. بخش دوم به آشنایی اسمیت با جولیا، یکی دیگر از اعضای بیرونی (که نامش از نام جولیت یکی از قهرمانهای اثر معروف شکسپیر گرفته شده) و رابطۀ آنها میپردازد. بخش سوم نیز دستگیری آنها را شامل میشود.
جورج اورول (George Orwell) کتاب 1984 را در سال 1949 نوشت، زمانی که جنگ دوم جهانی به تازگی پایان یافته بود و جهان خطر تسلیم شدن در مقابل حکومتی ظالم و دیکتاتوری را به خوبی احساس کرده بود. در آن زمان جنگ سرد هنوز به معنای واقعی آغاز نشده بود و در دنیای غرب روشنفکرانی بودند که به دفاع از کمونیسم برخواسته بودند. اورول این کتاب را در واقع برای اخطار به غرب در مورد گسترش کمونیسم نوشت. اما داستان این اثر را میتوان تا حدود زیادی به شرایط حاکم بر تمام جوامع تحت سلطۀ حکومتهای استبدادی تعمیم داد.
داستان در سال 1984 (35 سال بعد از تاریخ نگارش کتاب) در شهر لندن رخ میدهد. بعد از جنگ جهانی حاکمان کشورهای قدرتمند به این نتیجه رسیده اند که اگر جهان به همین ترتیب روند افزایش ثروت را ادامه دهد ارکان جامعۀ طبقاتی به خطر افتاده و حکومتشان سرنگون خواهد شد. آنها تنها راه جلوگیری از این امر را نابود کردن ثروت تولید شده در جنگی بی پایان میبینند. در نیمۀ قرن بیستم و پس از یک جنگ گستردۀ هسته ای دنیا بین سه ابر قدرت اوشنیا (ایالات متحده)، اوراسیا (شوروی) و ایستاسیا (چین) تقسیم میشود. این سه ابر قدرت بطور دائمی در حال جنگ هستند. در این جنگ ثروت تولید شده توسط آنها از بین میرود بدون اینکه تهدیدی برای جامعۀ طبقاتی آنها ایجاد شود. هیچ کدام نه قدرت آن را دارند که دیگری را نابود کنند و نه چندان مایل به این کار هستند. چرا که در صورت از بین رفتن دیگر ابر قدرتها دیگر جنگی نخواهد بود.
کشور اوشنیا که داستان در آن رخ میدهد توسط حزبی اداره میشود که به اصول اینگسوس (English Socialism) وفادار است. جامعه به سه طبقه تقسیم میشود: اعضای داخلی حزب، اعضای بیرونی حزب و کارگران که بیش از چهار پنجم جمعیت را تشکیل میدهند. حزب و یا در واقع اعضای داخلی آن با ایجاد یک حکومت استبدادی کامل قدرت مطلق را در اختیار دارند. آنها تاریخ را آنچنان تغییر میدهند که هیچ کس معیاری برای مقایسۀ وضعیت زندگی خود با آنچه قبل از روی کار آمدن حزب وجود داشته است ندارد و حزب به مردم اینطور القا کرده که وضعیت زندگی در طول حکومت آن همواره در حال بهبود بوده وهست.
اما واقعیت کاملاً متفاوت است. طبقۀ کارگر در جهل و فلاکت مطلق به سر میبرد و حزب آنها را تقریباً به حال خود رها کرده است. اعضای بیرونی حزب از نظر اقتصادی وضعیت بهتری نسبت به کارگران دارند. غذا به اندازه ای که آنها را سیر کند به آنها داده میشود و همینطور مکانی هر چند بسیار فرسوده برای زندگی دارند. حزب سهمیۀ سیگار، نوعی مشروب، تیغ صورت تراشی، کفش، شکلات و ... هم به آنها میدهد که همه به مقداری بسیار ناچیز و با کیفیتی پایین در اختیار آنها قرار می گیرند. در مقابل به شدت زیر نظر حزب قرار دارند. در خانۀ همۀ آنها، در محل کارشان (که معمولاً یکی از وزارتخانه های چهارگانۀ حزب است)، و در محله هایشان توسط صفحه های سخن گو (telescreen) تحت کنترل هستند. این صفحه ها هم خبرهای دروغ و تبلیغات سیاسی حزب را پخش میکنند و هم مانند دوربینی تمام کارهای افراد را زیر نظر دارند. کوچکترین علامتی که نشان دهندۀ عدم اطاعت و حتی کاهش علاقۀ فرد نسبت به آرمانهای حزب باشد مساوی است با دستگیری و احتمالاً مرگ او. در واقع اکثر آنها کاملاً مطیع هستند و حزب آنها را آنچنان پرورش داده که به آرمانهای آن عشق میورزند. روابط جنسی کاملاً برای آنها ممنوع است و تنها زمانی اجازۀ ازدواج دارند که هدف از آن ایجاد فرزندانی برای خدمت به حزب باشد. این فرزندان در دوران کودکی تحت آموزش حزب قرار میگیرند و به جاسوسانی برای حزب تبدیل میشوند که حتی والدین خود را هم در صورت انجام جرم به حزب معرفی میکنند.
رهبر حزب فردی ساختگی است که تصویر و صدای او هر روزه از صفحات سخن گو پخش شده و پوسترش تمام دیوارهای شهر و حتی درون ساختمانها را پوشانده است. برادر بزرگتر (Big Brother) نماد قدرت حزب است. او هیچ گاه اشتباه نمی کند و همۀ پیش بینی هایش درست از آب در می آید (و اگر هم این طور نشود حزب با دستکاری اسناد، روزنامه ها و کتابهای پیشین و تغییر گفته های وی و در واقع تغییر تاریخ، مشکل را بر طرف میکند). حتی بسیاری از اختراعات مانند اختراع هواپیما هم به او نسبت داده میشود.
قهرمان داستان یکی از اعضای بیرونی حزب است. نام او، وینستون اسمیت (Winston Smith) ترکیبی است از اسم کوچک وینستون چرچیل، نخست وزیر انگلستان در زمان جنگ جهانی دوم، و یک نام خانوادگی رایج در زبان انگلیسی.
داستان به سه قسمت تقسیم میشود. در بخش اول ما با شرایط جهان، اوشنیا و همینطور افکار اسمیت آشنا میشویم. بخش دوم به آشنایی اسمیت با جولیا، یکی دیگر از اعضای بیرونی (که نامش از نام جولیت یکی از قهرمانهای اثر معروف شکسپیر گرفته شده) و رابطۀ آنها میپردازد. بخش سوم نیز دستگیری آنها را شامل میشود.
داستان به طرزی زیبا کاملترین حالت یک حکومت استبدادی را توصیف میکند. اورول خیلی خوب توانسته اقدامات دولتها برای کنترل مردم را چه به طور مستقیم و چه غیرمستقیم شرح دهد. استفادۀ حزب از تکنولوژی و مخصوصاً صفحه های سخنگو که هم مردم را تحت نظر داشته و هم برای تبلیغات سیاسی استفاده میشوند (و این کاربرد دوم بسیار شبیه تلویزیون در دنیای ماست) نمونه ای از این موضوع است. همچنین استفاده از کودکان و آماده سازی آنها از همان دوران کودکی برای دفاع از آرمانهای حزب یکی دیگر از فعالیتهای مهم حزب را تشکیل میدهد. (موضوع کار بر روی افکار کودکان و آماده سازی آنها برای کسب اهداف سیاسی در آینده در دیگر اثر معروف نویسنده "مزرعۀ حیوانات" هم دیده میشود، آنجا که ناپلئون نه توله سگ را مخفیانه بزرگ کرده و مدتی بعد از آنها برای کسب قدرت در مزرعه استفاده میکند.) حزب همچنین طبقۀ کارگر را با تفریحاتی مانند خرید وفروش بلیط های بخت آزمایی به شدت سرگرم کرده است.
اما احتمالاً جالبترین ایده ای که در این کتاب بیان میشود استفادۀ حزب از زبان برای اطمینان از تداوم حکومت خود است. حزب زبانی جدید و ساده ایجاد کرده است که در آن کلمه ای برای بیان مطالبی که با آرمانهای حزب در تضاد هستند وجود ندارد. بنابراین مردم نمیتوانند در مورد موضوعی مثل آزادی صحبت و یا حتی فکرکنند. این زبان newspeak یا زبان جدید نامیده میشود.
کار دیگری که حزب انجام میدهد استفاده از doublethink یا دوگانه باوری است. Doublethink عبارتست از قبول کردن همزمان دو مفهوم متضاد. برای مثال افرادی که مسئول تغییر دادن مداوم اسناد تاریخی هستند با آنکه خود این عمل را انجام میدهند باز هم کاملاً این اسناد را معتبر میدانند. حتی نام وزارتهای چهارگانۀ اوشنیا هم به نوعی تمرین doublethink است: وزارت عشق محل شکنجه است، وزارت فراوانی دلیل قحطی ها، وزارت صلح مسئول رسیدگی به مسائل مربوط به جنگ و وزارت حقیقت محل تغییر اسناد تاریخی و آماده سازی دروغ ها وتبلیغات سیاسی. شعار اصلی حزب هم نمونۀ کامل و پرمفهومی از doublethink است: جنگ صلح است، آزادی بردگیست، جهالت قدرت است. (باید اشاره شود که مفهوم doublethink هر چند عجیب به نظر می آید امروزه کاربرد زیادی در سیاست دارد. برای مثال مردم آمریکا از جنگ برای برقراری صلح حمایت میکنند و یا در عین حال که اعتقاد دارند کشورشان حامی دمکراسی است روابط نزدیک آن با حکومتهای غیر دمکراتیک مانند بسیاری از کشورهای خاورمیانه را نیز میپذیرند.)
کتاب 1984 به دلیل تاثیر زیادی که بر ادبیات داشته باعث ایجاد دست کم چهار کلمۀ جدید در زبان انگلیسی شده است:
doublethink: پذیرش همزمان دو مفهوم متضاد مخصوصاً در نتیجۀ تلقین فکری سیاسی
thoughtcrime: جرم فکری
newspeak: زبانی دوپهلو و نامفهوم که در تبلیغات سیاسی استفاده شود
big brother: شخصی که قدرت کامل در حکومتی معمولاً استبدادی دارد
این اثر همواره جزو ده رمان برتر قرن بیستم شناخته شده و همچنین در نظرخواهی انجام شده از خوانندگان مجلۀ تایم که حدود سه سال پیش انجام شد به عنوان برترین رمان در طول تاریخ انتخاب شد.
ماتریکس، 1984 و دنیای ما
متن کامل کتاب (انگلیسی)
Subscribe to:
Posts (Atom)

