Showing posts with label Essay. Show all posts
Showing posts with label Essay. Show all posts

27 January 2011

چقدر احتمال دارد مذهب درستی داشته باشیم؟

دیشب قبل از خواب داشتم به این فکر میکردم که اگه همه دلایل و بحثهای پیچیده در مورد مذهب رو کنار بذاریم و اعتقادات مذهبی خودمون رو فقط یکی از هزاران اعتقاد مذهبی موجود بدونیم, احتمال اینکه درست فکر کنیم چقدر میشه. (ملت موقع خواب به چی فکر میکنند, ما به چی فکر میکنیم!)
 دیگه اون لحظه های آخر قبل از خواب بود که به نظرم ارزش دهی کیلویی به همه اعتقادات غیرمنطقی اومد, چون خیلی از این اعتقادات در واقع از یک ایده اصلی منشعب شدند.
امروز به ذهنم رسید اگه واقعا اینطور بیطرفانه به قضیه نگاه کنیم احتمال درست بودن برخی از مذاهب به شدت کم میشه. شکل زیر ایده کلی این نگاه رو نشون میده. (اگه نمیتونید تصویر رو ببینید احتمالا به این دلیله که فیلتر شده. از اینجا هم میتونید این عکس رو دانلود کنید.)



چند نکته:

  • اینجا تنها دیدگاهها و اعتقادات اصلی (و تنها اونهایی که به مذهب رایج در کشور ما منتهی میشند) نشون داده شده اند. اگه بخوایم این شکل رو با تمام اعتقادات موجود در دنیا کامل کنیم این تصویر به طور عجیبی بزرگ خواهد شد.
  • همین عدم درج همه دیدگاهها باعث شده که به طور کلی احتمالات خیلی خوشبینانه باشند. مثلا در ردیفی که ادیان یکتاپرستی نوشته شدند میشه دهها دین کوچک و بزرگ دیگه رو وارد کرد که این موضوع باعث کمتر شدن احتمال هر گزینه در این ردیف و تمام ردیفهای پایینتر میشه.
  • دسته بندی ادیان به این صورت مشکلاتی داره. مثلا در مورد اینکه هندوئیزم و بودائیزم (به عنوان روشهایی برای زندگی و نه به عنوان دین) و یهودیت (به عنوان دینی که در یکتاپرستی اون تردید وجود داره) جای مناسبی در این شکل ندارند میشه بحث کرد.
  • یکی از پیش فرضهای این نگاه اینه که یکی (و تنها یکی) از اعتقادات مذهبی موجود در جهان درست باشه.
  • این مطلب قرار نیست چیزی رو ثابت کنه. فقط دوست داشتم ایده ای که به ذهنم رسید رو به نوعی بیان کنم. احتمالا هر کدام از خوانندگان این مطلب بنا بر اعتقادات خودشون دوست دارند تغییری در  این شکل وارد بشه. به نظر من این حالت حالتی بیطرفانه (و نه اجبارا دقیق) از احتمال دهی هستش. اگه به نظرتون میشه این شکل رو به طور بیطرفانه تری در نظر گرفت لطفا نظرتون رو بگید.

15 January 2011

چگونه مغز تخمه آفتابگردان را از پوستش جدا میکنند؟

کلا بعد از مسئله "هدف از خلقت" سوال مهمی که این روزها ذهنم رو مشغول کرده اینه که این شرکتهای تولید مواد غذایی چطوری پوست تخمه ها رو میکنند و کار ما رو راحت میکنند!


نظریه "پیر زنهای بیکار" که تولید این محصول رو به پیرزنهایی نسبت میده که دور هم جمع میشند و پوست این تخمه ها رو میگیرند زیاد راضی کننده نبود. پس تصمیم گرفتم این مطلب رو گوگل کنم (به تبعیت از ایجاد فعل google در زبان انگلیسی).


برای گرفتن پوست تخمه آفتابگردان سه روش وجود داره:


1.    روش قدیمیتر این بوده که تخمه های بوداده رو با فشار از توی منافذی رد میکردند و اینطوری با شکستن پوست تخمه مغز تخمه رو از توی اون در میاوردند. برای این روش حتما باید تخمه قبلا بو داده شده باشه و نمیشه مغز تخمه خام رو اینطوری جدا کرد.


2.    روش جدیدتر بر مبنای "ضربه و شکاف" (slam and crack) کار میکنه. یعنی اینکه تخمه هایی که کاملا خشک شدند رو اول انقدر میکوبند تا مغزشون از دهنشون بزنه بیرون (!) و بعد اونها رو غربال میکنند.


3.    روش خیلی جدیدتر که امروزه معمولا استفاده میشه از روش قبلی هم وحشیانه تره. در این روش هم از ضربه و شکاف استفاده میشه  با این تفاوت که اول تخمه های خشک شده رو کمی تحت فشار یک تیغه قرار میدند تا تخمه ها ترک بردارند و بعد اونها رو محکم به سمت یک دیوار فلزی پرتاب میکنند تا در اثر ضربه مغز از پوسته جدا بشه. بعد این مغزها و پوسته ها رو با استفاده از دمیدن باد به اونها غربال میکنند.


در روشهای 2 و 3 حتما باید از تخمه هایی استفاده بشه که کاملا خشک شدند. تخمه هایی که رطوبت دارند و تازه هستند برای این کار مناسب نیستند. همچنین در این روشها ضایعات زیادی هم وجود داره. چون بسیاری از تخمه ها در اثر ضربه خورد میشند. معمولا بعد از جدا کردن کامل پوسته ها مغز تخمه ها رو الک میکنند تا مغزهای سالمتر رو جدا کنند.
برای اطمینان از کیفیت محصول مرحله های غربال کردن و الک کردن رو معمولا چند بار انجام میدند. بعد مغزهای سالم رو برای افزودن نمک و طعم دهنده های دیگه به بخش مربوطه میفرستند و خودشون میشینند مغزهای خورد شده رو با بچه ها میخورند!

هر چند این روش ها برای تخمه آفتابگردان گفته شد, در مورد تخمه های دیگه هم تقریبا از همین روشها استفاده میشه, با این تفاوت که نوع تیغه ها و یا فشاری که بر روی تخمه ها وارد میشه در مورد انواع مختلف تخمه فرق داره.



این هم عکسی از یک دستگاه جدا کننده پوست تخمه آفتابگردان که از روش سوم استفاده میکنه:


دستگاه پوست گیری تخمه آفتابگردان


البته واضحه که روشهای گفته شده برای انجام این فرآیند به صورت صنعتی هستند. اگر در مورد انجام این فرآیند به صورت دستی هم مشکل دارید به این لینک که مراحل (!) انجام این کار رو توضیح داده مراجعه کنید. (از اونجایی که علم این کار بسیار جدید و پیچیده میباشد هنوز مطلبی به زبان فارسی در مورد اون نوشته نشده!)

12 June 2009

یک مشت هوای تازه

1. این پست رو دقیقا ظهر روز انتخابات مینویسم که نه فکر کنی برای تغییر رای تو تلاش میکنم و نه نتیجه انتخابات بر نوشته‌هام تاثیر بزاره.

2. تو این چند روز زیاد سعی نکردم کسی رو قانع کنم به میر حسین رای بده یا به احمدی نژاد رای نده. به نظر من کسی که تو این چهار سال نفهمیده باید به احمدی نژاد رای بده یا نه، کسی که با دیدن تورم 25 درصدی، با دیدن افزایش دو تا سه برابری نقدینگی و خالی شدن صندوق ذخیره ارزی، با دیدن فشارهای اجتماعی شدید در سالها و حتی ماه ‌های اخیر (از بسته شدن سایت‌ها و روزنامه‌ها تا ایجاد گشت ارشاد)، منفور شدن ایران در سطح جهانی، قضیه هاله نور (و نفی اون توسط احمدی نژاد!)، با شنیدن وعده‌هایی که در دور قبل انتخابات داد و بعد دقیقا عکسشون عمل کرد (مثل گسترش آزادی‌های اجتماعی)، با دیدن نزول شدید ارزش‌های فرهنگی، قضیهٔ کردان (و حمایت از اون)، عوام فریبی و از همه مهمتر با شنیدن دروغ‌های احمدی نژاد در مورد بسیاری از آمارها (تورم، اشتغال زایی، آزادی مطبوعات)، پروژه‌ها (فازهای 9 و 10 پارس جنوبی، پالایشگاه گاز پارسیان) و بودجه‌های تبلیغاتی خودش و دیگران و با دیدن و شنیدن بسیاری از آنچه که این روزها دیدیم و شنیدیم همچنان به احمدی نژاد رای میده، همون بهتر که در میان حامیان احمدی نژاد بمونه (دلیل این حرف رو پایین تر توضیح میدم). چنین فردی یا احمقه، یا به طرز ترسناکی متعصبه، یا نون خوره این دولته و یا هنوز بهش اطلاع رسانی نشده. تنها تلاش من در این چند روز سعی در تغییر رای این گروه آخر بود.

3. فکر میکنم دوستان مذهبی در این روزها تاثیر مذهب رو بر افت قدرت منطق افراد درک کرده باشند. بی دلیل نیست که اکثریت مذهبیون در اون جناحند (و در واقع این افراد جزو "مذهبی تر" ها هم حساب میشند.) لطفا کامنت ننویسید که اشکال از مذهب نیست و از مذهبیونه! من خودم معلمم. میدونم وقتی اکثر شاگردها نمره کم میگیرند اشکال از معلمه نه از شاگردها.

4. من به موسوی رای میدم، اما نه موسوی رو کاندیدای آرمانی خودم میدونم، نه اعتقاد دارم با اومدن اون شرایط نسبت به سالهای قبل از احمدی نژاد چندان تغییر میکنه و نه حتی کاملا مطمئنم که پیروزی اون به نفع کشوره. چرا همیشه میدونیم چه کسی رو نمیخواهیم اما پیدا نمیکنیم کسی رو که میخواهیم؟!

اثری از بزرگمهر حسین پور

5. چیزی که این روزها بدجوری ذهنم رو مشغول کرده اینه که آیا واقعا انتخاب شدن موسوی بهتر از انتخاب شدن احمدی نژاده؟ میدونم این سوال در نگاه اول خیلی احمقانه به نظر میاد اما به نظرم نکاتی در مورد آینده ایران هست که معمولا به اونها توجه نمیکنیم. نمیخوام بگم انتخاب احمدی نژاد بهتره، اما دوست دارم در مورد این نکات فکر کنیم. اگه نکته‌ای رو خوب درک نکردم لطفا بگید.
میدونیم که کروبی و رضایی مسلما به اندازه کافی رای نمیارند. پس دو حالت میمونه:
اول بیاید تصور کنیم که، گلاب به روتون، احمدی نژاد انتخاب بشه. شرایطی که پیش میاد اینه: احمدی نژاد باید از طرفی روی سیاست‌های قبلی خودش تاکید کنه چون خیلی به اونها بالیده، از طرف دیگه باید وضعیت داغون اقتصادمون رو جمع و جور کنه. حالا اگه احمدی نژاد بیاد باز هم کارهایی از قبیل تزریق پول به جامعه رو انجام بده فکر کنید چه بلایی سر تورم میاد. اون موقع دیگه اگه بیاد تو تلویزیون بگه مثلا تورم 50 درصد نیست و یک رقمیه (!) واقعا ننه جون کروبی هم میفهمه که داره دروغ میگه. یعنی در واقع در 4 سال آینده خواهیم داشت: یک اقتصاد ویران که روز به روز ویرانتر میشه، شکاف در سران حکومت و اختلاف اکثر شخصیت‌های شناخته شده سیاسی با دولت، نفرت شدید حدود نیمی از مردم نسبت به دولت و ... . به نظر من چنین شرایطی هر چند در کوتاه مدت به ضرر کشور تموم میشه اما در بلند مدت میتونه باعث رشد سیاسی بشه. یادتون نره ما مخالف احمدی‌ نژاد نیستیم بلکه با احمدی نژادیزم مخالفیم. شاید 4 سال آینده بتونه این تفکر رو برای همیشه از بین ببره.
حالت دوم میتونه پیروزی موسوی باشه. در این صورت در چهار سال آینده وضعیت اینه: درگیری دولت با مشکلات اقتصادی بنیادی در حالی که قیمت نفت هم نسبت به سالهای قبل کم شده، عدم حمایت (و حتی نفرت) نیمی از مردم از دولت، فعالیت شدید گروه های فشار و سر خوردگی سریع مردمی که الان نمیدونند برای چی به موسوی رای میدند. (همون‌هایی که قبلا گفتم اصلا بهتره به موسوی رای ندند.) مردمی که انتظار تغییرات یک شبه دارند و همون بلایی رو سر موسوی میارند که سر خاتمی آوردند. ولی شاید از همه مهمتر و خطرناکتر نهادینه شدن احمدی‌نژادیزم باشه. فکرش رو بکنید که 4 سال دیگه چطوری احمدی نژاد زبونش دراز میشه که دیدید اینها اینکاره نبودند! و چطور به یه قهرمان تبدیل میشه. و آیا این به معنی مرگ زودرس نوزادی نخواهد بود که در روزها و سال‌های گذشته کشورمون درد تولدش رو تحمل کرد؟
با همه این صحبت‌ها شاید بهترین حالت پیروزی احمدی نژاد با تقلب در انتخابات باشه! فکر عکس‌العملهای روزهای بعد رو بکنید. (باز هم تاکید میکنم که اینها فقط تفکراتی بود که در چند روز گذشته ذهنم رو مشغول کرده و حتی خودم هم در مورد درست بودنشون شک دارم.)
پی‌نوشت، روز بعد از انتخابات: بهترین حالت پیش اومد!

6. من جداً اعتقاد دارم به عنوان کشوری که فقط حدود صد ساله داره تمرین دمکراسی میکنه و با توجه به نفوذ شدید مذهب در ایران و قرارگیری ایران در یکی از عقب‌مونده‌ترین نقاط جهان از لحاظ رشد سیاسی، پیشرفتمون خیلی خوب بوده. در بسیاری از کشورها کمتر پیش میاد صحنه‌هایی که روزهای گذشته در شهرهای ایران دیدیم رو ببینید. و همینطور اعتقاد دارم در هر صورت ایران بعد از انتخابات بسیار بهتر از ایران قبل از انتخابات خواهد بود. (پی‌نوشت، دو روز بعد از انتخابات: دیگه زیاد مطمئن نیستم.)

7. در این چند روز که سیستم هنگ کرده بود بعد از سالها برای مدتی کوتاه پنجره باز شد و مشتی هوای تازه به این خونه اومد. هر کسی سعی کرد یه کاری بکنه. یکی تو خیابون لخت شد، یکی وبلاگ نوشت، یکی ناسزا گفت، یکی سعی کرد دیگران رو آگاه کنه و ... . مسلما در روزهای آینده خیلی ها سعی میکنند پنجره رو ببندند. اینکه میتونیم جلوشون رو بگیریم یا نه نمیدونم. ولی یه چیز رو میدونم: تا پنجره بازه باید نفس بکشیم.

08 February 2009

عملکرد اشرف کیایی در دانشگاه آزاد شهرقدس

وبلاگ سترون در جدیدترین پست خود مطلبی انتقادی در مورد خانم اشرف کیایی (مدیر گروه مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه آزاد شهرقدس) نوشته است. این مطلب اگر چه به بهانهٔ چاپ مقاله‌ای از خانم کیایی در روزنامهٔ خورشید نوشته شده اما انعکاس دهندهٔ عقاید اکثر دانشجویان رشته مترجمی زبان انگلیسی این دانشگاه در مورد دانشگاه آزاد، گروه مترجمی زبان انگلیسی و مخصوصاً شخص خانم کیایی است. من هم در راستای جملهٔ "به کسی که از او علم می‌آموزید احترام بگذارید" و همچنین در راستای این عقیدهٔ رایج در میان دانشجویان هم دوره‌ای که اینجانب را "تیچرز پتِ" خانم کیایی می‌دانستند تصمیم گرفتم جوابیه‌ای برای پست اخیر سترون بنویسم!
به نظر من دلایل ضعف دانشجویان ایرانی در درس زبان انگلیسی را باید به دو بخش تقسیم کرد.
اول، ضعف دانشجویانی که رشتهٔ تحصیلی آنها مستقیماً به زبان انگلیسی مربوط نمی‌شود. در این مورد، مسئله اصلاً به دانشگاه (چه آزاد، چه سراسری) مربوط نمی‌شود. مشکل از نحوهٔ نادرست آموزش زبان انگلیسی در مدارس ایران است. اینکه چرا دانش‌آموزان بعد از 7 سال آموزش زبان انگلیسی در مدارس همچنان در سطح مبتدی قرار دارند، اینکه چگونه میتوان کیفیت آموزش زبان انگلیسی در مدارس را افزایش داد و اینکه آیا اصلاً جمهوری اسلامی تمایلی به بالا بردن کیفیت آموزش زبان انگلیسی در مدارس دارد یا نه، هر کدام می‌توانند جداگانه مورد بحث قرار گیرند. به هر حال همین شیوهٔ غلط آموزشی در مدارس باعث می‌شود که پذیرفته شدگان دانشگاه از سطح زبانی بسیار پایینی برخوردار باشند. نکتهٔ مسلم این است که این اشکال را نمی‌توان در طول 4 سال در دانشگاه برطرف کرد.
دوم، ضعف دانشجویانی است که رشتهٔ تحصیلی آنها مستقیماً به زبان انگلیسی مربوط می‌شود. در حال حاضر تنها سه رشتهٔ آموزش زبان انگلیسی، ادبیات انگلیسی و مترجمی زبان انگلیسی هستند که به طور مستقیم با زبان انگلیسی سروکار دارند. حتی در بسیاری موارد دانشجویان این رشته‌ها اشتباهاً "دانشجوی زبان انگلیسی" نامیده می‌شوند. هر چند که این دانشجویان هم از ضعف کلی آموزش زبان انگلیسی در ایران رنج می‌برند اما نکتهٔ مورد توجه دیگر در مورد آنها شیوهٔ نادرست گزینش است. بسیاری از دانشجویانی که در یکی از این سه رشته قبول می‌شوند در امتحان کنکور درصد پایینی از سوالات زبان انگلیسی را جواب داده‌اند و تنها با توسل به سوالات ادبیات فارسی، معارف اسلامی و یا زبان عربی موفق به قبولی می‌شوند. طبیعی است که این دانشجویان علاقه‌ٔ چندانی به زبان انگلیسی ندارند و در بسیاری موارد استعداد زبان آموزی آنها هم پایین است. همین موضوع باعث می‌شود که از طرفی سطح کلی دانش زبانی دانشجویان افت کند و از طرف دیگر ناهمگونی دانش زبانی دانشجویان مسئولین آموزشی را در طراحی برنامه آموزشی دچار سردرگمی کند. از طرف دیگر کاهش مداوم انگیزه در طول سال‌های تحصیل مانع می‌شود که دانشجویان شخصاً اقدام به بهبود دانش زبانی خود کنند. این کاهش انگیزه می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد. پایین بودن سطح علمی اساتید، کمبود امکانات آموزشی و از همه مهمتر مبهم بودن آیندهٔ شغلی از جمله این دلایل است.
توجه به این مسائل به ما کمک می‌کند که درک بهتری از عملکرد مسئولان آموزشی داشته باشیم. خانم کیایی در طول سال‌های مدیریت خود حداقل با این مشکلات مواجه بوده است:

- سطح علمی پایین پذیرفته‌شدگان
- ناهمگونی سطح علمی پذیرفته‌شدگان
- نبود انگیزه برای تحصیل در مورد بسیاری از دانشجویان
- عدم همکاری ریاست دانشگاه با گروه مترجمی زبان انگلیسی (برای مثال در مورد تجهیز لابراتوار زبان)
- ساختمان نامناسب دانشگاه
- عدم تمایل اساتید خوب برای تدریس در دانشگاهی با شرایط دانشگاه شهر قدس

تمام این مسائل را باید در کنار این نکته در نظر داشت که دانشگاه آزاد عملاً بیشتر از آنکه یک موسسه آموزشی باشد یک بنگاه اقتصادی است! بنابراین مسئولان این دانشگاه (که همان روسای خانم کیایی هستند) بیشتر از آنکه به افزایش سطح کیفی دانشگاه فکر کنند به توسعهٔ فیزیکی و افزایش درآمد آن می‌پردازند. به همین دلیل است که به گفتهٔ سترون " هيچ کس واحدي نمي افتد چه قوي باشد و چه ضعيف". از طرف دیگر پذیرفته‌شدگان این دانشگاه (مخصوصاً در شعبهٔ شهر قدس که نسبتاً تازه تاسیس هم هست) نباید انتظار همان کیفیت آموزشی را داشته باشند که برای مثال در دانشگاه تهران دیده می‌شود.
با توجه به این مسائل به نظر من پست سترون تا حدودی غیرمنصفانه نوشته شده است. او در جایی خانم کیایی و دیگر اساتید را "بي عرضه، بيسواد و دودره باز" می‌نامد. این عبارات بدون شک در مورد اکثر اساتید درست نیستند. هر چند در سالهای اول تاسیس گروه مترجمی زبان انگلیسی تعدادی از اساتید واقعاً بی‌سواد بودند اما با آمدن خانم کیایی و بهبود امکانات آموزشی دانشگاه تعداد این اساتید به تدریج کم شد، به صورتی که در حال حاضر در میان اساتید گروه شاید تنها دو نفر را بتوان فاقد سطح علمی لازم نامید که البته حضورشان در میان نام‌های اساتیدی چون پرویز مصلانژاد، غلامرضا حاجي پورنژاد، مهرناز قوامي رودسري، بهرام مدرسي و حتی اشرف کیایی چندان به چشم نمی‌آید.
در نتیجه با آنکه من هم موافقم که خانم کیایی در بسیاری موارد کم‌ کاری کرده و می‌کنند اما به اعتقاد من میزان فعالیت‌های ایشان کمتر از سطح دانشگاه و اکثر دانشجویان نبوده است.

24 January 2009

ماتریکس، 1984 و دنیای ما

جورج اورول در کتاب 1984 دنیایی را پیش‌بینی کرد که تکنولوژی به ابزاری برای از بین بردن آزادی و سلطهٔ کامل یک حکومت دیکتاتور مبدل می‌شود. در این دنیا مردم نه تنها آزاد نیستند بلکه از آزاد نبودن خود نیز بی‌خبرند. تمامی حقایق تاریخی یا از بین رفته‌اند و یا در پرده‌ای از ابهام قرار دارند. اخبار به صورتی کاملاً وارونه انتشار پیدا می‌کنند و به دلیل ایجاد دوگانه‌باوری (doublethink) در ذهن مردم حتی اخبار منفی هم برای آنها مفهومی مثبت دارند. قشر کارگر در حالی که در بدترین وضع ممکن زندگی می‌کند خود را سرگرم تفریحاتی پوچ (مثل خرید و فروش بلیط‌های بخت‌آزمایی) می‌بیند. ذهن کودکان از همان سالهای اول به نوعی برنامه‌ریزی می‌شود که کاملاً خود را مطیع حکومت می دانند و امکان هر گونه مخالفت آنها با این حکومت در آینده از بین می‌رود...


در فیلم ماتریکس نیز ما با دنیایی روبرو می‌شویم که در آن نوعی حکومت استبدادی ایده‌آل ایجاد شده است. اما در اینجا حاکم یک فرد یا گروه نیست بلکه همهٔ مردم دنیا تحت سلطهٔ یک هوش مصنوعی (AI: Artificial Intelligence) زندگی می‌کنند. این هوش مصنوعی که برای بقای خود به انرژی دریافتی از بدن انسانها وابسته است یک شبکه عصبی برای انسانها ایجاد کرده که باعث می‌شود آنها این تصور را داشته باشند که در دنیایی آزاد زندگی ‌میکنند، در حالی که دنیایی که آنها می‌بینند تنها مجموعه‌ای است از پیام‌های عصبی که توسط کامپیوتر به مغزشان ارسال می‌شود.
با وجود تفاوتهای زیادی که بین ماتریکس و 1984 وجود دارد (نوع حکومت، زمان داستان، روش استبداد، پایان خوب در یکی و پایان بد در دیگری ...) هر دو داستان به دنیایی اشاره می‌کنند که در آن مردم تحت سلطه یا اطلاعات درستی ندارند که در مورد آنها فکر کنند و یا اصلاً فکر نمی‌کنند.
امروزه جهان (مخصوصاً در کشورهای پیشرفته) به این نکته افتخار می‌کند که پیش‌بینی‌های جورج اورول تنها در کتاب 1984 رخ دادند و پیشرفت تکنولوژی نه تنها باعث ایجاد حکومت‌های دیکتاتور نشد بلکه به گسترش دمکراسی، آزادی، ارتباطات و در نتیجه بالا رفتن سطح فکر مردم انجامید. همچنین داستان فیلم ماتریکس هر چند معمولا‍ً مورد تحسین قرار می‌گیرد اما بیشتر به عنوان یک داستان تخیلی در نظر گرفته می‌شود. در این میان یک نکته کمتر مورد توجه قرار میگیرد: در 1984 و همچنین در ماتریکس مردم نه تنها آزاد نیستند بلکه از آزاد نبودن خود نیز بی‌خبرند!
دنیای امروز اگر چه با دنیای 1984 و ماتریکس تفاوت‌های زیادی دارد و اگر چه پیشرفت تکنولوژی باعث بهبود سطح زندگی مردم در بعد اقتصادی شده است، اما با کمی دقت شباهت‌های بسیاری بین این دو می‌بینیم.
شاید شفاف‌ترین شباهت دنیای امروز با داستان کتاب 1984 را بتوان در شباهت بین تلویزیون در دنیای ما و صفحهٔ سخنگو (telescreen) در 1984 دید (تلویزیون را به عنوان مهم‌ترین و پرنفوذترین ابزار ارتباط جمعی نقل می‌کنم که البته در برخی کشورها و برای بعضی افراد می توان رادیو، مطبوعات، اینترنت، ... را مثال زد.) اکثر شبکه‌های تلویزیونی مهم یا دولتی هستند، یا وابسته به یک دولت و یا توسط افرادی اداره می‌شوند که منافع آنها با منافع دولت گره خورده است. در کشوری مثل ایران که شبکه‌های تلویزیونی کاملاً دولتی هستند این موضوع برای بسیاری از افراد روشن است که نمی‌توان از این شبکه‌ها انتظار اطلاع رسانی بیطرفانه داشت. هر چند در ایران نیز اکثریت مردم (مخصوصاً در بین افرادی که تحصیلات کمتری دارند و یا به منابع دیگر خبری دسترسی ندارند) تحت تاثیر خبرهای جهت دهی شدهٔ تلویزیون هستند، مشکل اصلی زمانی آشکار می‌شود که جهت‌دهی خبری در کشوری مثل آمریکا مورد بررسی قرار گیرد. در این کشور هیچ کانال تلویزیونی دولتی وجود ندارد و صدها کانال تلویزیونی خصوصی آزادانه در حال فعالیت هستند. این مسئله باعث ایجاد توهم آزادی بیان در شبکه‌های تلویزیونی در آمریکا شده است. چیزی که معمولاً مورد توجه قرار نمی‌گیرد این نکته است که این کانال‌ها تقریباً همگی توسط سه شرکت رسانه‌ای خصوصی اداره می‌شوند. (NBC-CBS-ABC) کاملاً مشخص است که صاحبان این غول‌های رسانه‌ای افرادی بسیار ثروتمند هستند که این موضوع باعث ارتباط نزدیک آنها با دولت آمریکا است (به قدرت سرمایه‌داری در آمریکا توجه داشته باشید). بنابراین هر چند در شبکه‌های تلویزیونی غربی تقریباً دروغی گفته نمی‌شود اما روش‌های پیشرفتهٔ تهیه، ‌تدوین و حتی زمانبندی خبرها باعث می‌شوند اهدافی که دولت در جامعه دنبال می‌کند به راحتی به دست آیند. این کار از آنجا که به طور غیرمحسوس و مداوم انجام می‌شود بسیار موثرتر از روشها‌یی است که مثلاً صدا و سیمای جمهوری اسلامی اجرا می‌کند و باعث می‌شود که مردم در عین حال که کاملاً افکار جهت دهی شده‌ای دارند احساس آزادی بیان و عقیده هم می‌کنند.
یکی از مثال‌های مناسب برای این جهت‌دهی خبری مخفی‌سازی بسیاری از حقایق در مورد حملهٔ 11 سپتامبر است.

The rocket bombs which fell daily on London were probably fired by the Government of Oceania itself, "just to keep people frightened."
(George Orwell - 1984)


نمونهٔ دیگر تکنیک‌های شبکه‌های خبری را ‌در همین روزهای گذشته در تلویزیون‌های غربی دیدیم. در بحران غزه شبکه‌هایی مثل CNN و BBC در ابتدا خبرها را با حمایت از اسراییل پخش کردند. بعد از چند روز که آمار کشته‌های فلسطینی افزایش یافت خبرها تا حدود زیادی به نفع فلسطینیان شد. با این حال این اخبار به نوعی تنظیم می‌شدند که بسیاری از حقایق همچنان ناگفته می‌ماند. این حقایق ناگفته اکثراً از نوعی بودند که آشکار شدنشان در بلند مدت دردسرساز می‌شد. مثلاً اگر شما یکی از این شبکه‌ها را تماشا می‌کردید هیچ وقت متوجه نمی‌شدید که اصلاً چرا حماس اقدام به پرتاب موشک می‌کند. اما به احتمال زیاد به این نتیجه می‌رسیدید که حملهٔ اسراییل نوعی دفاع از خود است. این دو مورد از نظر رسانه‌ای یک حقیقت مهم هستند، حتی مهم‌تر از تعداد کشته‌ها، چرا که در بلند مدت می‌توانند باعث تغییر عقیدهٔ بیننده در مورد حماس یا اسراییل شوند. از طرف دیگر در این شبکه‌ها تقریباً هیچ وقت به تاریخ اسراییل و چگونه‌گی تشکیل آن نیز اشاره نمی‌شود. قدرت این جهت دهی خبری به حدی است که حتی بسیاری از تحصیل‌کرده‌های ایرانی هم این روزها از حملات اسراییل حمایت می‌کنند. این نکته را هم مورد توجه قرار دهید که شبکه‌های خبری BBC و CNN که در ایران پخش می‌شوند با آن چه که BBC در انگلستان و CNN در آمریکا پخش می‌کند کاملاً متفاوت است. ‌می‌توان تصور کرد که جهت‌دهی خبری در داخل این کشورها بسیار شدیدتر باشد.

If all records told the same tale — then the lie passed into history and became truth.
(George Orwell - 1984)


شاید تا به اینجا متوجه شباهتهایی بین دنیای ما، داستان فیلم ماتریکس و داستان کتاب 1984 شده باشید. اما نکتهٔ اصلی در مورد رسانه‌های عمومی جهت‌دهی فکری نیست، همانطور که در ماتریکس و کتاب 1984 نبود. هدف حذف فکر کردن است.

The purpose of Newspeak was not only to provide a medium of expression for the world-view and mental habits proper to the devotees of Ingsoc, but to make all other modes of thought impossible. (George Orwell - 1984)

جورج اورول کشوری را نشان می‌دهد که حکومت آن در حال ایجاد زبانی جدید (newspeak) است. هدف از ایجاد این زبان گرفتن قدرت فکر کردن از مردم است. اگر شما نتوانید در مورد آزادی صحبت کنید نمی‌توانید به آن فکر هم کنید. در ماتریکس هم که مردم اصلاً به معنای واقعی فکر نمی‌کنند.
در دنیای ما البته newspeak به این صورت ایجاد نشده، اما هدف اصلی همچنان از بین بردن قدرت تفکر است. جهت‌دهی تفکر تنها برای افرادی انجام می‌شود که تکنیک حذف تفکر بر روی آنها تاثیری نداشته است و یا افرادی که چاره‌ای جز این نیست که به آنها کمی مجال برای تفکر داده شود (مثل اعضای خارجی حزب در کتاب 1984). نکته جالب شباهتی است که بین تکنیک حذف تفکر در کشورهای مختلف وجود دارد. این تکنیک آنقدر به طور روزمره اجرا شده‌ است که باور اینکه هدف از اجرای آن واقعاً حذف قدرت تفکر است برای انسان امروزی سخت شده است. این تکنیک را می‌توان در یک کلمه خلاصه کرد: سرگرم‌سازی.
هر وقت که معتادی را می‌بینید، هر وقت که فردی را می‌بینید که باید تمام مسابقات مربوط به تیم استقلال یا پرسپولیس را ببیند، یا شخصی که در توجه به فرعیات دین به طرز احمقانه‌ای پیش ‌میرود، هر وقت که یک صف طولانی را در مقابل سینمایی می‌بینید که گریزترین فیلم ممکن را نشان میدهد، هر وقت آمار دانش‌آموزان پشت کنکور را ‌می‌بینید و حتی بسیاری مواقع که رقابتهای پر شور انتخاباتی را می‌بینید نتیجهٔ سرگرم‌سازی مستقیماً در مقابل شماست (مقایسه کنید با بحث داغ بلیط‌های بخت‌آزمایی در کتاب 1984).

- The Matrix is everywhere. It is all around us. Even now in this very room. You can see it when you look out your window or when you turn on your television. You can feel it when you go to work, when you go to church, when you pay your taxes. It is the world that has been pulled over your eyes to blind you from the truth.
- What truth?
- That you are a slave Neo.
(The Matrix)

با اجرای این تکنیک حکومت وقت و انرژی فرد را تا حد ممکن در مسیر هدایت شده‌ای قرار میدهد. مسیری که ممکن است زمانی حتی به کار حکومت هم بیاید.


اجرای تکنیک سرگرم‌سازی البته مشکلاتی به همراه دارد. شاید از مهم‌ترین آنها بتوان به مسئلهٔ کودکان اشاره کرد. کودکان میتوانند به بهترین دوست و یا بهترین دشمن حکومت تبدیل شوند و به دلیل داشتن وقت آزاد بیشتر و حس کنجکاوی به راحتی تحت تاثیر فرآیند سرگرم‌سازی قرار نمی‌گیرند (هر چند که این تکنیک همچنان بر روی آنها اجرا ‌می‌شود. نمونهٔ بارز آن گسترش بازی‌های کامپیوتری است). جرج اورول کاملاً به اهمیتی که حکومت‌ها برای شکل دهی به تفکر کودکان قائلند توجه داشت. اورول این موضوع را در اثر معروف دیگرش هم نشان می‌دهد. در مزرعهٔ حیوانات (که متاسفانه بسیاری از مترجمان نام آن را قلعهٔ حیوانات ترجمه می‌کنند) ناپلئون (دیکتاتور مزرعه) شش توله سگ را از بدو تولد در یک زیر شیروانی به تنهایی بزرگ می‌کند و آنها را برای روزی آماده می‌کند که به قدرت رسید و احتیاج به سرکوب مخالفان داشت. این شش توله سگ می‌توانند نماد کودکانی باشند که همواره توسط حکومت‌ها جهت دهی فکری می‌شوند. اما باز هم نماد بهتر در کتاب 1984 دیده می‌شود. در این کتاب اورول کودکانی را به تصویر می‌کشد که عملاً به جاسوسان حکومت تبدیل شده‌اند و حتی والدین خود را هم به ماموران امنیتی دولت لو می‌دهند.
در دنیای ما هم کودکان مهمترین هدف تبلیغات سیاسی (البته معمولاً به طور غیرسیاسی!) هستند. این کار در برخی از کشورها با القای این تصور به کودک انجام می‌شود که شما در کشوری آزاد زندگی می‌کنید، بقیه نه! پس حکومتتان را دوست داشته باشید. در کشوری دیگر ممکن است این تکنیک استفاده از مذهب باشد. تقریباً همهٔ افراد مذهبشان همانی است در کودکی با آن مواجه میشوند. حالا فقط کافیست شما حکومتی به ظاهر مذهبی تشکیل دهید و تمام سعی‌تان را هم بکنید که بچه‌ها از همان روزهای اول زندگی کاملاً با مذهب اخت شوند. در این صورت این کودک همیشه خود را موظف میداند که از حکومت شما محافظت کند.
تصور نکنید که مثلاً چند نفر در اتاقی نشسته‌اند و برای اجرای این تکنیک‌ها برنامه‌ریزی می‌کنند. بسیاری از این روش‌ها به مرور زمان در جامعه جا افتاده‌اند و به طور خودکار اجرا ‌می‌شوند. از طرف دیگر حکومت را یک فرد و یا حتی یک گروه کوچک در نظر نگیرید. در هر کشوری سرمایه‌داران بزرگ‌ حتی اگر رسماً جزوی از حکومت نباشند برای حفظ امنیت حکومت (که معادل امنیت سرما‌یه‌های خودشان است) می‌کوشند. خود این تصور که حکومت متشکل از یک فرد یا یک گروه کوچک است از مواردی است که سیستم برای القای آن تلاش می‌کند. ایجاد این تصور در میان مردم باعث مي شود که هر گاه مخالفت‌های مردمی با حکومت افزایش یافت با تغییر یک یا چند نفر در راس آن در جامعه این تصور را ایجاد کنید که اهداف و سیاست‌ها تغییر کرده‌اند. (مثال: جورج بوش در آمریکا و احمدی‌نژاد در ایران) همچنین این نکته را هم مورد توجه قرار دهید که سیستم به معنای واقعی در سطح جهانی فعالیت می‌کند و این طور نیست که حکومتی برای حفظ حکومت دیگر این سیستم را نابود کند. همهٔ حکومت‌ها به طور هم زمان از سیستم استفاده می‌کنند و یا حتی به یکدیگر در اجرای آن کمک ‌می‌کنند.

All rulers in all ages have tried to impose a false view of the world upon their followers. (George Orwell - 1984)

آیا شما هم تحت تاثیر سیستم هستید؟ حتماً. همهٔ ما هستیم. هر چند میزان این تاثیر بر روی افراد مختلف متفاوت است اما فرار کامل از آن تقریباً غیرممکن است. شاید به این جهت که روش‌ها به طور کامل برایمان مشخص نیستند. اما می‌توانیم تاثیر سیستم را تا حد زیادی کاهش دهیم. این بار که از تلویزیون چیزی شنیدید که آن را کاملاً قبول داشتید، بار دیگر در موردش فکر کنید. شاید فقط چند پیام عصبی باشد!

"Do you think this is air you are breathing now?" (The Matrix)



30 October 2008

BitTorrent دانلود با

حتما برای شما هم پیش اومده که دنبال یک فایل خاص باشید اما به دلیل اینکه در ایران پول الکترونیک تقریبا وجود نداره نتونید اون فایل رو خریداری و دانلود کنید. علاوه بر این با توجه به سطح درآمد پایین در کشور ما حتی اگه امکان خرید این فایلها هم وجود داشت باز هر کسی قادر به خرید نبود.

تکنولوژی جدید BitTorrent (که در فارسی معمولاً به شکل بیت تورنت نوشته میشه) این مشکل رو تا حدود زیادی حل کرده. به نظر میرسه ایرانیها هنوز با BitTorrent آشنایی ندارند. این مطلب رو به آموزش ابتدایی استفاده از BitTorrent اختصاص دادم. (این مطلب به هیچ وجه تخصصی نیست. من اکثر این اطلاعات رو به طور تجربی به دست آورده ام.)

BitTorrent در سال 2001 توسط برنامه نویسی به نام Bram Cohen طراحی شد. اما در این چند سال انقدر طرفدار پیدا کرده که به گفته سایت isoHunt الان حدود یک و نیم پتابایت اطلاعات به صورت BitTorrent بر روی شبکه وجود داره! (هر پتابایت معادل 1,125,899,906,842,624 بایته (راستی این عدد رو چه طوری باید خوند؟!))

روش کار

به طور معمول روش دانلود مستقیم به این شکله که یک نفر فایلی رو داره و اون رو روی سرورش قرار میده تا دیگران دانلودش کنند. اما در تکنولوژی BitTorrent همه هم دانلود میکنند و هم آپلود. فرض کنید من یک فایل mp3 دارم و چند نفر دیگه میخوان اون فایل رو از من بگیرند. این چند نفر شروع میکنند به دانلود فایل از روی کامپیوتر من. ولی لازم نیست که همه فایل رو از من بگیرند. هر کسی یک تکه از فایل رو میگیره. بعد تکه های دیگه بین این افراد تبادل میشه . یعنی هر کسی اون تکه هایی رو که نداره از بقیه میگیره. عکس زیر این موضوع رو نشون میده. اون کامپیوتر بزرگه منم (!) بقیۀ کامپیوترها هم اونهایی هستند که فایل رو میخوان. هر رنگ نشون دهندۀ یک تکۀ خاصه.


به این نکته توجه کنید که لازم نیست برای آپلود کردن شما ابتدا همۀ فایل رو بگیرید. به محض دریافت اولین تکۀ فایل شما قابلیت آپلود پیدا میکنید. هر وقت کسی به اون تکه احتیاج داشت میتونه اون رو از روی کامپیوتر شما برداره.
اما چه طور میتونیم شروع به دانلود کنیم؟ فایلها چه طور تکه تکه میشن؟ و از همه مهمتر از کجا بفهمیم چه کسی کدوم تکه از فایل رو داره؟

مواد لازم!

شما برای دانلود فقط به دو چیز احتیاج دارید:

1. یک نرم افزار دانلود BitTorrent: این نرم افزار خودش همۀ کارهای پیچیده رو انجام میده. چند نرم افزار برای این کار وجود داره که به نظر میرسه محبوبترینشون (که خیلی هم کار باهاش راحته) µTorrent باشه. لینک دانلود این نرم افزار رو در پایان مطلب میبینید.

2. یک فایل Torrent: این فایلها حجم خیلی کمی دارند (در حد چند کیلو بایت). وظیفه اونها اتصال شما به سرورهاییه که Torrent ها را مدیریت میکنند.

برای دانلود کافیه یک فایل Torrent رو با نرم افزاری که گفتم باز کنید. نرم افزار بعد از چند لحظه دانلود رو از روی کامپیوترهای مختلف شروع میکنه.

فایلهای Torrent پسوند torrent.* دارند. سایتهای زیادی هستند که میتونید فایلهای Torrent رو ازشون بگیرید. اما روش بهتره به دست آوردن فایل Torrent جستجو کردنه. اسم هر فایلی رو که میخواهید در گوگل وارد کنید و کلمۀ Torrent (یا BitTorrent) رو هم به آخرش اضافه کنید. مثلا برای دانلود موسیقی متن فیلم Godfather این کلمات رو در گوگل وارد کنید:
Godfather Soundtrack Torrent
با این کار سایتهای زیادی رو پیدا میکنید که فایل BitTorrent موسیقی متن فیلم Godfather رو دارند.

کلمات کلیدی:

برای دانلود فایل حتما لازم نیست مفهوم کلمات زیر رو بدونید. ولی از اونجایی که این کلمات در نرم افزارهای BitTorrent کاربرد زیادی دارند دونستن اونها میتونه کمک خیلی بزرگی بهتون بکنه. (برای فهمیدن ادامۀ این مطلب هم باید خوب مفهوم اونها رو متوجه بشید.)

1. Peer (همتا): به کامپیوترهایی گفته میشه که هنوز همۀ فایل رو ندارند.
2. Leech (زالو): به Peer هایی گفته میشه که (عمداً) دانلود زیاد و آپلود کمی انجام میدهند.
3. Seed (دانه): به کامپیوترهایی گفته میشه که فایل رو به طور کامل دارند. وقتی یک Peer دانلود فایل رو به طور کامل انجام داد (یعنی همۀ تکه ها رو گرفت) به یک Seed تبدیل میشه و از اون لحظه میتونه Seeding (آپلود کردن) رو شروع کنه.
4. Swarm (گروه): مجموعۀ Seed ها و Peer ها. مثلاً اگر نرم افزار شما در مورد یک فایل اعلام کنه که 2 Seed و 4 Peer وجود داره این فایل در اون لحظه یک Swarm هفت نفره داره. (چون خود شما هم جزو این Swarm هستید.)
5. Tracker (ردیاب): سرورهایی هستند که Torrent ها رو مدیریت میکنند. کارهایی مثل مشخص کردن اینکه هر فایل چند تکه داره و چه کسی کدوم تکه رو داره، به عهدۀ اونهاست.

مزایای BitTorrent

1. همانطور که گفتم برای ما ایرانیها که کلاً از مرحله پرتیم یک روش خوب برای به دست آوردن فایلهاست.
2. در روش دانلود مستقیم اگه سرور مشکل پیدا میکرد یا اینکه به هر دلیلی سرویس دهی رو قطع میکرد دسترسی به فایل غیر ممکن میشد. اما در این روش حداقل تا وقتی که یک Seed وجود داره فایل قابل دسترسیه. (توجه داشته باشید که ممکنه حتی با خارج شدن آخرین Seed هم Swarm پا بر جا بمونه. فقط کافیه تمام تکه های فایل در Swarm وجود داشته باشه، حتی اگه همۀ اونها دست یک نفر هم نباشه. اینطوری هر کدوم از Peer ها میتونه با دریافت همۀ تکه ها به یک Seed تبدیل بشه.)
3. در روش دانلود مستقیم سرورها احتیاج به سخت افزارهای بسیار قوی و پهنای باند بسیار زیاد داشتند. اما در این روش این دو مورد بین اعضا Swarm تقسیم شده اند.

مشکلات BitTorrent

1. امکان حملات اینترنتی: چون با استفاده از BitTorrent دیگران به IP شما دسترسی پیدا میکنند. البته این مسئله زیاد پیش نمیاد و میشه این مشکل رو با استفاده از یک Firewall حل کرد.
2. نیاز به پهنای باند بالا: اگه از Dial Up استفاده میکنید به جز در مورد فایلهای کم حجم BitTorrent براتون کارایی نداره. به یاد داشته باشید که بخشی از پهنای باندتون رو به آپلود اختصاص میدید. اون افرادی که ADSL با محدودیت حجمی کم دارند هم نمیتونند راحت از BitTorrent استفاده کنند.
3. Leech ها: شما در نرم افزار BitTorrentی که دارید میتونید نسبت آپلود به دانلود خودتون رو تا حد زیادی (در نرم افزار µTorrent تا 6 برابر) کاهش بدید. همچنین میتونید با اتمام دانلودتون نرم افزارتون رو ببندید و به دیگران اجازه ندید که از فایل شما استفاده کنند. افرادی که این کارها رو میکنند به عنوان Leech شناخته میشند. این کار (در عین حال که آخره نامردیه!) باعث میشه کم کم میزان درخواست برای هر تکه از فایل بالا بره و میزان ارائۀ اون تکه کم بشه. معمولا در هر Swarm دیر یا زود زمانی میرسه که هیچ Seedی وجود نداره. در این شرایط اگر همۀ تکه های فایل بین Peer ها وجود نداشته باشه Swarm از بین میره.
4. Torrent های تقلبی: برخی مواقع یک فایل را دانلود میکنید و میبینید که برای باز کردنش به رمز احتیاج دارید و یا اینکه این فایل اون چیزی نیست که قرار بوده باشه (مثلاً یک فایل تبلیغاتیه!). این مشکل رو به دو روش میشه حل کرد: اول اینکه زمانی که میخواهید یک فایل BitTorrent رو از سایتی بگیرید اطلاعات مربوط به اون رو بخونید. اکثر سایتها به کاربر اجازه میدن که در صورتی که فایل مشکل داشت این مسئله رو گزارش کنه. دومین روش توجه به تعداد اعضای Swarm مربوط به اون فایله. هر چقدر این اندازه بزرگتر باشه نشون میده که افراد بیشتری در حال دانلود هستند و میتونه به معنی سالم بودن فایل باشه.

کدوم Swarm خوبه؟

تصور کلی اینه که هر چقدر یک Swarm تعداد Seed بیشتر و تعداد Peer کمتری داشته باشه بهتره. این مسئله همیشه هم درست نیست. تعداد بالای Seed شما رو مطمئن میکنه که این Swarm به زودی از بین نمیره. اما سرعت دانلود شما به تعداد Seed ها بستگی نداره. ممکنه یک Swarm تنها یک Seed داشته باشه اما این Seed با پهنای باند زیادی که داره به شما با سرعت زیاد اطلاعات بده. حتی ممکنه یک یا چند Peer با سرعت بالا باعث بشن که یک Swarm کیفیت خوبی پیدا کنه. پس پهنای باند Seed ها و Peer ها تعیین کنندۀ کیفیت هر Swarm هستش. به هر حال تعداد بالای Leech ها میتونه کیفیت رو به شدت پایین بیاره و (همونطور که گفتم) حتی اون رو از بین ببره. این نکته رو هم به یاد داشته باشید که بسیاری از نرم افزارها و سایت ها تعداد Leech رو برای فایلهای Torrent مشخص نمیکنند.

در پایان فراموش نکنید که معمولاً از بین دو گزینۀ دانلود مستقیم و استفاده از BitTorrent اولی ترجیح داره. BitTorrent وقتی به کار میاد که روش اول ممکن نیست.

لینکها:
1. در مورد BitTorrent (انگلیسی)
2.
در مورد BitTorrent (فارسی)
3. دانلود نرم افزار
µTorrent
4.
سایت isoHunt

25 September 2007

تفاوت داستانهای گریز و داستانهای معناگرا

وقتی چند ماه پیش متنی در مورد کتاب 1984 نوشتم یک نفر از من انتقاد کرد که چرا تمام داستان را تعریف کرده ام و لذت خواندن آن را از بین برده ام. این سوال و سوالات بسیار دیگری که در مورد این کتاب از من پرسیده شد از درک نادرست جامعۀ ما در مورد ادبیات و به طور کلی هنر سرچشمه میگیرد. آنچه که در اینجا میخوانید اگرچه در نگاه اول تنها در مورد داستان (و آثار هنری شبیه به آن مثل نمایشنامه و فیلمنامه) نوشته شده است، اما در واقع میتوان آن را در مورد بسیاری دیگر از شاخه های هنر و ادبیات تعمیم داد.

شاید تا به حال برای شما هم پیش آمده باشد که یک داستان بسیار معروف را بخوانید و در پایان احساس کنید که وقتتان را هدر داده اید، چرا که داستانی "کسل کننده" یا "بی سر و ته" بوده است. اما همیشه این سوال پیش می آید که چرا این آثار تا این اندازه معروف هستند و مورد ستایش قرار میگیرند.

داستانها به دو گروه تقسیم میشوند. گروه اول داستانهای "گریز" (escape) هستند. هدف از مطالعۀ این آثار فقط لذت بردن و سپری کردن زمان است. خواننده برای این سراغ این داستانها میرود که در دنیایی مجازی به آرزوهای خویش برسد. آنها راهی برای "گریز" از مشکلات زندگی هستند. معمولاً این آثار دنیا را به شکلی تصویر میکنند که مورد پسند اکثر مردم است. مثلاً ما دوست داریم که انسانهای خوبی که در سختی زندگی میکنند روزی خوشبخت شوند، دختران و پسران عاشق به هم برسند و انسانهای بد هم نتیجۀ کارهای بد خود را ببینند. پس بدون اینکه متوجه باشیم چرا، در همان کودکی عاشق داستان سیندرلا میشویم! حتی وقتی که بزرگ میشویم هم همچنان به این دنیای مجازی تمایل نشان میدهیم اما به نوعی که به نظرمان بچه گانه نباشد. پس به سراغ فیلمهای هندی میرویم!
داستانهای گریز معمولاً مشخصات زیر را دارند:
1. داستان قهرمانی دارد که خواننده میتواند خود را جای او احساس کند و آنچنان با او احساس نزدیکی کند که از سختی کشیدن او ناراحت شود و از خوشبختی او خوشحال. این قهرمان معمولاَ از نظر ظاهری (و در بسیاری مواقع حتی از نظر باطنی هم) بسیار زیباست.
2. همیشه اتفاقی جالب در حال رخ دادن است، به طوری که خواننده کسل نمیشود.
3. معمولاً داستان در پایان به شیرینی تمام میشود. این پایان شیرین ممکن است خیلی ساده باشد مثل وقتی که قهرمان داستان به عشق خود میرسد، و یا اینکه کمی پیچیده تر باشد مثل وقتی که قهرمان داستان در راه رسیدن به هدف خود کشته میشود که در این صورت کشته شدن در راه هدف به عنوان پایان شیرین داستان تلقی میشود.
4. درونمایۀ داستان (theme) با دیدگاه خواننده در مورد جهان مطابقت میکند. خوبی و عشق پیروز میشوند. بدی شکست میخورد. جوینده یابنده است...
5. شخصیت ها در اینگونه داستانها یا خوب هستند یا بد. چیزی بین این دو وجود ندارد.

گروه دوم داستانها را داستانهای "معناگرا" (interpretive) مینامند. تفاوت اصلی این داستانها با داستانهای گریز در هدف خواننده از مطالعۀ آنهاست. خوانندۀ معناگرا تنها برای لذت بردن مطالعه نمیکند، بلکه هدف او از خواندن داستان "شناخت" است. او میخواهد دنیای خود را درک کند. پس با مطالعۀ این داستانها با دیدگاه های دیگران در مورد دنیا آشنا میشود.
اما این به این معنا نیست که خوانندۀ معناگرا از مطالعۀ خود لذت نمیبرد. لذتی که داستانهای معناگرا در خواننده ایجاد میکنند از شناخت و درک دنیا حاصل میشود، نه از رویاپردازیهای کودکانه.
داستانهای معناگرا معانی را به صورت فشرده بیان میکنند. برای این کار نویسنده از ابزارهای مختلفی مثل تشبیه (simile)، استعاره (metaphor)، نمادها (symbol)، کنایه (irony)، ... استفاده میکند. همین فشرده سازی است که باعث زیبایی داستان میشود، همین فشرده سازی است که باعث مشکل شدن درک داستان میشود و باز هم همین فشرده سازی است که باعث میشود خوانندۀ غیرحرفه ای تصور کند که داستان "کسل کننده" یا "بی سر و ته" است. حال آنکه اگر خواننده با روشهای مورد استفادۀ نویسنده برای فشرده سازی معانی آشنا باشد میتواند از خواندن هر سطر این داستانها لذت ببرد.
اما چرا نویسنده از فشرده سازی استفاده میکند؟ حتماً برای شما هم پیش آمده که لطیفۀ جالبی را برای شخصی تعریف کنید و او متوجه نکتۀ جالب آن لطیفه نشود. آنوقت شما سعی میکنید در مورد آن توضیح دهید. اما بعد از این توضیحات این لطیفه دیگر زیاد خنده دار نیست. چرا؟ چون شما با توضیح دادن در مورد لطیفه فشرده سازی را از بین برده اید. فشرده سازی باعث تحریک قویتر احساسات فرد شده و لذت شنیدن لطیفه (و یا خواندن داستان) را بیشتر میکند. یکی از چیزهایی که اشعار حافظ و یا آیه های قرآن را زیبا میکند همین فشرده سازی معانی است. آیا تا به حال دیده اید توضیحاتی که در مورد یک غزل حافظ داده میشود از خود غزل زیباتر باشد؟

هر چند داستانهای معناگرا هم گاهی برخی از خصوصیات داستانهای گریز را دارند، اما به طور کلی میتوان تفاوتهای زیر را بین این دو گروه مشاهده کرد:
1. در بسیاری از داستانهای معناگرا، بر خلاف داستانهای گریز، در ظاهر اتفاق چندان هیجان انگیزی رخ نمیدهد.
2. اکثر داستانهای معناگرا پایان غم انگیزی دارند. این مسئله دو دلیل دارد.
اول اینکه اتفاقات زندگی واقعی از نظر هنرمند بیشتر تلخ هستند تا شیرین. مثلاً اگر ده پسر همگی عاشق یک دختر زیبا شوند، نویسندۀ داستانهای گریز داستان پسری را تعریف میکند که به آن دختر رسیده است، اما نویسندۀ داستان معناگرا داستان آن نه نفر دیگر را.
از طرف دیگر اگر داستان غم انگیز تمام شود این احتمال بیشتر است که خواننده بعد از پایان آن به فکر کردن بپردازد.
3. درونمایۀ داستان ممکن است متفاوت با دیدگاه های رایج در مورد زندگی و حتی بر ضد آنها باشد. مثلاً در بسیاری از داستانهای معناگرا وطن پرستی احساسی احمقانه به شمار می آید.
4. در داستانهای معناگرا کمتر شخصیت خوب و یا بد دیده میشود. شخصیتها اکثراَ خصوصیات خوب و بد را در کنار هم دارند. زیرا ادمها واقعاً همین طور هستند.
5. معمولاً خواننده برای لذت بردن از داستان معناگرا احتیاجی ندارد حتماً داستان را تا انتها بخواند بلکه از همان سطرهایی که میخواند هم به اندازۀ کافی لذت میبرد. این موضوع مثل گوش دادن به موسیقی است. ما هیچ وقت به موسیقی گوش نمیدهیم تا ببینیم آخرش چه میشود!
6. داستانهای معناگرا را میتوان (و در بسیاری از مواقع باید) بیشتر از یک بار خواند و از آن به اندازۀ بار اول و یا حتی بیشتر لذت برد. باز هم مثل موسیقی!

تفاوت بین داستانهای معناگرا و گریز اینگونه نیست که بتوانیم همۀ داستانها را به دو گروه تقسیم کنیم. هر چند برخی از داستانها به شدت گریزهستند (داستانهای سریالهای تلویزیونی و یا فیلمهای سینمایی پرفروش، داستانهای کودکان، داستانهای عاشقانۀ پر فروش و آثار نویسندگانی مثل اُ هنری) و برخی دیگر کاملاً معناگرا (آثار ویلیام فالکنر، ارنست همینگوی، جورج اورول، آنتوان چخوف، ...) اما اکثر داستانها در فاصله ای بین این دو گروه قرار میگیرند و نمیتوان آنها را کاملاً گریز یا معناگرا به شمار آورد بلکه تنها میتوان گفت این داستانها به یکی از این دو گروه نزدیکترند.

در پایان ذکر این نکته لازم است که خواندن داستانهای گریز هر چند که برخی مواقع میتواند بعد از مطالعۀ چند داستان معناگرا به عنوان یک زنگ تفریح باشد اما در صورت تداوم مشکلات زیر را به وجود می آورد:
1. این داستانها زندگی را به صورت ساده نشان می دهند و سطح فکر خواننده را پایین میبرند.
2. این داستانها تصوری نادرست در مورد زندگی ارائه میدهند که در صورت مطالعۀ زیاد آنها این تصورات بر دیدگاه خواننده نسبت به زندگی تاثیر میگذارد.

برای اطلاعات بیشتر در مورد داستانهای معناگرا و گریز رجوع کنید به کتاب Literature جلد اول (با عنوان Structure, sound and sense) و یا نسخۀ خلاصه شدۀ آن به زبان فارسی ترجمۀ حسن سلیمانی و فهیمه اسماعیل زاده، انتشارات رهنما.

05 June 2007

1984


نوشتن در مورد یک شاهکار هنری جهان ادبیات خود کاری بس دشوار است. چیزی که میتواند آن را دشوارتر کند اطلاع از این موضوع است که اکثر مخاطبان این اثر را (و شاید هیچ کدام از رمانهای پرمفهوم (interpretive) را که در کشور ما به شدت با عدم استقبال مواجهند را) نخوانده اند.

جورج اورول (George Orwell) کتاب 1984 را در سال 1949 نوشت، زمانی که جنگ دوم جهانی به تازگی پایان یافته بود و جهان خطر تسلیم شدن در مقابل حکومتی ظالم و دیکتاتوری را به خوبی احساس کرده بود. در آن زمان جنگ سرد هنوز به معنای واقعی آغاز نشده بود و در دنیای غرب روشنفکرانی بودند که به دفاع از کمونیسم برخواسته بودند. اورول این کتاب را در واقع برای اخطار به غرب در مورد گسترش کمونیسم نوشت. اما داستان این اثر را میتوان تا حدود زیادی به شرایط حاکم بر تمام جوامع تحت سلطۀ حکومتهای استبدادی تعمیم داد.
داستان در سال 1984 (35 سال بعد از تاریخ نگارش کتاب) در شهر لندن رخ میدهد. بعد از جنگ جهانی حاکمان کشورهای قدرتمند به این نتیجه رسیده اند که اگر جهان به همین ترتیب روند افزایش ثروت را ادامه دهد ارکان جامعۀ طبقاتی به خطر افتاده و حکومتشان سرنگون خواهد شد. آنها تنها راه جلوگیری از این امر را نابود کردن ثروت تولید شده در جنگی بی پایان میبینند. در نیمۀ قرن بیستم و پس از یک جنگ گستردۀ هسته ای دنیا بین سه ابر قدرت اوشنیا (ایالات متحده)، اوراسیا (شوروی) و ایستاسیا (چین) تقسیم میشود. این سه ابر قدرت بطور دائمی در حال جنگ هستند. در این جنگ ثروت تولید شده توسط آنها از بین میرود بدون اینکه تهدیدی برای جامعۀ طبقاتی آنها ایجاد شود. هیچ کدام نه قدرت آن را دارند که دیگری را نابود کنند و نه چندان مایل به این کار هستند. چرا که در صورت از بین رفتن دیگر ابر قدرتها دیگر جنگی نخواهد بود.
کشور اوشنیا که داستان در آن رخ میدهد توسط حزبی اداره میشود که به اصول اینگسوس (English Socialism) وفادار است. جامعه به سه طبقه تقسیم میشود: اعضای داخلی حزب، اعضای بیرونی حزب و کارگران که بیش از چهار پنجم جمعیت را تشکیل میدهند. حزب و یا در واقع اعضای داخلی آن با ایجاد یک حکومت استبدادی کامل قدرت مطلق را در اختیار دارند. آنها تاریخ را آنچنان تغییر میدهند که هیچ کس معیاری برای مقایسۀ وضعیت زندگی خود با آنچه قبل از روی کار آمدن حزب وجود داشته است ندارد و حزب به مردم اینطور القا کرده که وضعیت زندگی در طول حکومت آن همواره در حال بهبود بوده وهست.
اما واقعیت کاملاً متفاوت است. طبقۀ کارگر در جهل و فلاکت مطلق به سر میبرد و حزب آنها را تقریباً به حال خود رها کرده است. اعضای بیرونی حزب از نظر اقتصادی وضعیت بهتری نسبت به کارگران دارند. غذا به اندازه ای که آنها را سیر کند به آنها داده میشود و همینطور مکانی هر چند بسیار فرسوده برای زندگی دارند. حزب سهمیۀ سیگار، نوعی مشروب، تیغ صورت تراشی، کفش، شکلات و ... هم به آنها میدهد که همه به مقداری بسیار ناچیز و با کیفیتی پایین در اختیار آنها قرار می گیرند. در مقابل به شدت زیر نظر حزب قرار دارند. در خانۀ همۀ آنها، در محل کارشان (که معمولاً یکی از وزارتخانه های چهارگانۀ حزب است)، و در محله هایشان توسط صفحه های سخن گو (telescreen) تحت کنترل هستند. این صفحه ها هم خبرهای دروغ و تبلیغات سیاسی حزب را پخش میکنند و هم مانند دوربینی تمام کارهای افراد را زیر نظر دارند. کوچکترین علامتی که نشان دهندۀ عدم اطاعت و حتی کاهش علاقۀ فرد نسبت به آرمانهای حزب باشد مساوی است با دستگیری و احتمالاً مرگ او. در واقع اکثر آنها کاملاً مطیع هستند و حزب آنها را آنچنان پرورش داده که به آرمانهای آن عشق میورزند. روابط جنسی کاملاً برای آنها ممنوع است و تنها زمانی اجازۀ ازدواج دارند که هدف از آن ایجاد فرزندانی برای خدمت به حزب باشد. این فرزندان در دوران کودکی تحت آموزش حزب قرار میگیرند و به جاسوسانی برای حزب تبدیل میشوند که حتی والدین خود را هم در صورت انجام جرم به حزب معرفی میکنند.
رهبر حزب فردی ساختگی است که تصویر و صدای او هر روزه از صفحات سخن گو پخش شده و پوسترش تمام دیوارهای شهر و حتی درون ساختمانها را پوشانده است. برادر بزرگتر (Big Brother) نماد قدرت حزب است. او هیچ گاه اشتباه نمی کند و همۀ پیش بینی هایش درست از آب در می آید (و اگر هم این طور نشود حزب با دستکاری اسناد، روزنامه ها و کتابهای پیشین و تغییر گفته های وی و در واقع تغییر تاریخ، مشکل را بر طرف میکند). حتی بسیاری از اختراعات مانند اختراع هواپیما هم به او نسبت داده میشود.
قهرمان داستان یکی از اعضای بیرونی حزب است. نام او، وینستون اسمیت (Winston Smith) ترکیبی است از اسم کوچک وینستون چرچیل، نخست وزیر انگلستان در زمان جنگ جهانی دوم، و یک نام خانوادگی رایج در زبان انگلیسی.
داستان به سه قسمت تقسیم میشود. در بخش اول ما با شرایط جهان، اوشنیا و همینطور افکار اسمیت آشنا میشویم. بخش دوم به آشنایی اسمیت با جولیا، یکی دیگر از اعضای بیرونی (که نامش از نام جولیت یکی از قهرمانهای اثر معروف شکسپیر گرفته شده) و رابطۀ آنها میپردازد. بخش سوم نیز دستگیری آنها را شامل میشود.

داستان به طرزی زیبا کاملترین حالت یک حکومت استبدادی را توصیف میکند. اورول خیلی خوب توانسته اقدامات دولتها برای کنترل مردم را چه به طور مستقیم و چه غیرمستقیم شرح دهد. استفادۀ حزب از تکنولوژی و مخصوصاً صفحه های سخنگو که هم مردم را تحت نظر داشته و هم برای تبلیغات سیاسی استفاده میشوند (و این کاربرد دوم بسیار شبیه تلویزیون در دنیای ماست) نمونه ای از این موضوع است. همچنین استفاده از کودکان و آماده سازی آنها از همان دوران کودکی برای دفاع از آرمانهای حزب یکی دیگر از فعالیتهای مهم حزب را تشکیل میدهد. (موضوع کار بر روی افکار کودکان و آماده سازی آنها برای کسب اهداف سیاسی در آینده در دیگر اثر معروف نویسنده "مزرعۀ حیوانات" هم دیده میشود، آنجا که ناپلئون نه توله سگ را مخفیانه بزرگ کرده و مدتی بعد از آنها برای کسب قدرت در مزرعه استفاده میکند.) حزب همچنین طبقۀ کارگر را با تفریحاتی مانند خرید وفروش بلیط های بخت آزمایی به شدت سرگرم کرده است.
اما احتمالاً جالبترین ایده ای که در این کتاب بیان میشود استفادۀ حزب از زبان برای اطمینان از تداوم حکومت خود است. حزب زبانی جدید و ساده ایجاد کرده است که در آن کلمه ای برای بیان مطالبی که با آرمانهای حزب در تضاد هستند وجود ندارد. بنابراین مردم نمیتوانند در مورد موضوعی مثل آزادی صحبت و یا حتی فکرکنند. این زبان newspeak یا زبان جدید نامیده میشود.
کار دیگری که حزب انجام میدهد استفاده از doublethink یا دوگانه باوری است. Doublethink عبارتست از قبول کردن همزمان دو مفهوم متضاد. برای مثال افرادی که مسئول تغییر دادن مداوم اسناد تاریخی هستند با آنکه خود این عمل را انجام میدهند باز هم کاملاً این اسناد را معتبر میدانند. حتی نام وزارتهای چهارگانۀ اوشنیا هم به نوعی تمرین doublethink است: وزارت عشق محل شکنجه است، وزارت فراوانی دلیل قحطی ها، وزارت صلح مسئول رسیدگی به مسائل مربوط به جنگ و وزارت حقیقت محل تغییر اسناد تاریخی و آماده سازی دروغ ها وتبلیغات سیاسی. شعار اصلی حزب هم نمونۀ کامل و پرمفهومی از doublethink است: جنگ صلح است، آزادی بردگیست، جهالت قدرت است. (باید اشاره شود که مفهوم doublethink هر چند عجیب به نظر می آید امروزه کاربرد زیادی در سیاست دارد. برای مثال مردم آمریکا از جنگ برای برقراری صلح حمایت میکنند و یا در عین حال که اعتقاد دارند کشورشان حامی دمکراسی است روابط نزدیک آن با حکومتهای غیر دمکراتیک مانند بسیاری از کشورهای خاورمیانه را نیز میپذیرند.)

کتاب 1984 به دلیل تاثیر زیادی که بر ادبیات داشته باعث ایجاد دست کم چهار کلمۀ جدید در زبان انگلیسی شده است:
doublethink: پذیرش همزمان دو مفهوم متضاد مخصوصاً در نتیجۀ تلقین فکری سیاسی
thoughtcrime: جرم فکری
newspeak: زبانی دوپهلو و نامفهوم که در تبلیغات سیاسی استفاده شود
big brother: شخصی که قدرت کامل در حکومتی معمولاً استبدادی دارد

این اثر همواره جزو ده رمان برتر قرن بیستم شناخته شده و همچنین در نظرخواهی انجام شده از خوانندگان مجلۀ تایم که حدود سه سال پیش انجام شد به عنوان برترین رمان در طول تاریخ انتخاب شد.

لینک:‌
ماتریکس، 1984 و دنیای ما
متن کامل کتاب (انگلیسی)


03 June 2007

Answer to an Email

One of my friends, who prefers to remain anonymous, sent me an Email and questioned my last article which was about our university. I really appreciate her sending this Email since I know it was hard for her to do so. However I don’t think my answers to her questions convince her, because she really believes I am a self-centered egomaniac! Therefore I think she won’t even really think about them.

She wrote:
“I think the university is not just a place for studying and learning our courses. We call it Islamic university, so it should promote religious believes as well as other things. Maybe there is extravagance in some aspects, but we cannot controvert this fact.
What is the problem with these boards?
If you don’t like them, don’t look at them. It's your personal right. But the university is for all students, and not just for you, me and some other students.”


I completely agree with the idea that university is not just a place for learning some courses, but I think this is its main goal. How would you feel if you enter a mosque and see that all the walls and boards are covered with definitions of translation and its theories! Although gaining knowledge is strongly recommended in religion it would be an inappropriate situation since a mosque is a place for praying and if there are some scientific activities being done there, they should not be the main focus of the people.

The boards with politic themes are obviously government’s propagandas and I don’t see any reason to explain why they shouldn’t exist in the university. I also don’t want to discuss about the authorities’ right to promote their religious ideas in a public place, even if “they” call it Islamic University. Actually I don’t consider a university which has students wearing such a T-shirt an Islamic one. (I took this photo in the campus last week.)


Have you ever thought where the budgets for all these things come from? Every semester approximately 6000 Tomans of every student’s tuition is added to the budget of Culture Office. Supposing that there are almost 5000 students in the university, the whole budget for this office is 30,000,000 Tomans each semester! Have you ever thought that if some of the students are paying this money unwillingly (who obviously are) not only making these boards but even the ceremonies which are held by this office for praying would not be acceptable from Islamic point of view? The problem about these boards is that they are made with illegal money.

Losing freedom is bad enough; let’s not make it worse by forgetting it.

27 May 2007

A Mosque or a Garrison?

As soon as you walk through the gate you see a big billboard which is trying to teach you that praying will save you from sins.


Then, there is another one preaching about the benefits of veil।



There is also a smaller one on your left on the lawn displaying Big Brother’s picture with the words which he used to name the year: National Unity, Islamic Solidarity।



If you want to enter the building you will notice two desks surrounded by “little brothers” and some posters which are reminding you that today is “Resistance Day” and that you should be proud of the matter that Khorramshahr became recaptured during the Iran-Iraq war in such a day।



Then, you enter the building; on your left you can see the biggest board inside the building which is owned by the “Islamic Culture Office”. Since this board is the biggest one and also it is located in one of the most viewed places of the university, it must contain very important notes. Let’s read some of them.

· There is a gathering for praying everyday at one p.m.
· Memorial ceremony for “Resistance Day” (time and place is written)
· “Encouraging corruption, and also sexual and material lives are the elements which if broadcasted by satellite television channels can have an determinant effect on changing Iranian regime” said Former Israeli Prime Minister addressing U.S. Congress.
· “People are constantly putting pressure (on the government) for more freedom. Kinds of music which previously were greatly objected are popular today. Women don’t pay much attention to veil and their coats and skirts are becoming shorter and shorter.” delightedly reported James Laden, the American National Radio’s reporter.
· Those who have gained fifty percent of Koran Competition please go to Islamic Culture Office and specify to score of which course they would prefer the office add their additional 2 marks. (These 2 marks will be added to the score of any general course they would like, even courses like Family Planning which have no relation to students’ knowledge about Koran.)
· O Fatima!

Because the work of Islamic Culture Office has great importance there is also another board belonging to it in front of you।



Just look at your right and you will see another board which is for Basij force।


As you are wondering whether you are in a mosque or a garrison you may notice a group of people gathering in one corner of the corridor। Understanding the reason you can’t believe your eyes; it is a veil exhibition!


There are different (!) kinds of veils, each one with an information board explaining the new techniques in their designing। One of them has a very interesting feature;

A tape which shines at night – So you can be seen at night.

There are also some interesting notes around this show. One is read:
“There is no benefit in killing Muslims in the war against Islam. Only by tainting them you can be successful in this matter. So instead of bombs we should attack them with short skirts,” says an anti-Islam French author.


Another one is about a competition managed by Islamic Culture Office which is going to reward the best SMS about veil।



As you can see there is no surprise when none of the students of English Translation Department in their junior years could answer the professor’s question “What is translation?” We don’t think about these trivial subjects in our university!