Showing posts with label Literature. Show all posts
Showing posts with label Literature. Show all posts

22 June 2009

سگ‌ها از کجا آمدند؟

وقتی که نطق "سنوبال" به پایان رسید دیگر شک و تردیدی نبود که کفه رای به سمت او متمایل است. اما در این لحظه "ناپلئون" برپاخاست، از گوشه چشم نگاهی به سنوبال انداخت و صدای مخصوصی کرد که تا آن روز از او نشنیده بودند.
در اثر این صدا عوعوی وحشتناکی شنیده شد و نه سگ عظیم که قلاده برنجکوب به گردنشان بود جست و خیز کنان میان انبار پریدند و مستقیم به سنوبال حمله بردند....


ابتدا هیچ کس نمیدانست که این موجودات از کجا آمده‌اند. ولی مسئله به زودی حل شد. این سگها همان توله‌هایی بودند که ناپلئون از مادرهایشان گرفته بود و شخصاً پرورش داده بود. با آنکه به رشد کامل نرسیده بودند هیکلی درشت و قیافه‌ای درنده چون گرگ داشتند....

مزرعه حیوانات
جورج اورول

24 January 2009

ماتریکس، 1984 و دنیای ما

جورج اورول در کتاب 1984 دنیایی را پیش‌بینی کرد که تکنولوژی به ابزاری برای از بین بردن آزادی و سلطهٔ کامل یک حکومت دیکتاتور مبدل می‌شود. در این دنیا مردم نه تنها آزاد نیستند بلکه از آزاد نبودن خود نیز بی‌خبرند. تمامی حقایق تاریخی یا از بین رفته‌اند و یا در پرده‌ای از ابهام قرار دارند. اخبار به صورتی کاملاً وارونه انتشار پیدا می‌کنند و به دلیل ایجاد دوگانه‌باوری (doublethink) در ذهن مردم حتی اخبار منفی هم برای آنها مفهومی مثبت دارند. قشر کارگر در حالی که در بدترین وضع ممکن زندگی می‌کند خود را سرگرم تفریحاتی پوچ (مثل خرید و فروش بلیط‌های بخت‌آزمایی) می‌بیند. ذهن کودکان از همان سالهای اول به نوعی برنامه‌ریزی می‌شود که کاملاً خود را مطیع حکومت می دانند و امکان هر گونه مخالفت آنها با این حکومت در آینده از بین می‌رود...


در فیلم ماتریکس نیز ما با دنیایی روبرو می‌شویم که در آن نوعی حکومت استبدادی ایده‌آل ایجاد شده است. اما در اینجا حاکم یک فرد یا گروه نیست بلکه همهٔ مردم دنیا تحت سلطهٔ یک هوش مصنوعی (AI: Artificial Intelligence) زندگی می‌کنند. این هوش مصنوعی که برای بقای خود به انرژی دریافتی از بدن انسانها وابسته است یک شبکه عصبی برای انسانها ایجاد کرده که باعث می‌شود آنها این تصور را داشته باشند که در دنیایی آزاد زندگی ‌میکنند، در حالی که دنیایی که آنها می‌بینند تنها مجموعه‌ای است از پیام‌های عصبی که توسط کامپیوتر به مغزشان ارسال می‌شود.
با وجود تفاوتهای زیادی که بین ماتریکس و 1984 وجود دارد (نوع حکومت، زمان داستان، روش استبداد، پایان خوب در یکی و پایان بد در دیگری ...) هر دو داستان به دنیایی اشاره می‌کنند که در آن مردم تحت سلطه یا اطلاعات درستی ندارند که در مورد آنها فکر کنند و یا اصلاً فکر نمی‌کنند.
امروزه جهان (مخصوصاً در کشورهای پیشرفته) به این نکته افتخار می‌کند که پیش‌بینی‌های جورج اورول تنها در کتاب 1984 رخ دادند و پیشرفت تکنولوژی نه تنها باعث ایجاد حکومت‌های دیکتاتور نشد بلکه به گسترش دمکراسی، آزادی، ارتباطات و در نتیجه بالا رفتن سطح فکر مردم انجامید. همچنین داستان فیلم ماتریکس هر چند معمولا‍ً مورد تحسین قرار می‌گیرد اما بیشتر به عنوان یک داستان تخیلی در نظر گرفته می‌شود. در این میان یک نکته کمتر مورد توجه قرار میگیرد: در 1984 و همچنین در ماتریکس مردم نه تنها آزاد نیستند بلکه از آزاد نبودن خود نیز بی‌خبرند!
دنیای امروز اگر چه با دنیای 1984 و ماتریکس تفاوت‌های زیادی دارد و اگر چه پیشرفت تکنولوژی باعث بهبود سطح زندگی مردم در بعد اقتصادی شده است، اما با کمی دقت شباهت‌های بسیاری بین این دو می‌بینیم.
شاید شفاف‌ترین شباهت دنیای امروز با داستان کتاب 1984 را بتوان در شباهت بین تلویزیون در دنیای ما و صفحهٔ سخنگو (telescreen) در 1984 دید (تلویزیون را به عنوان مهم‌ترین و پرنفوذترین ابزار ارتباط جمعی نقل می‌کنم که البته در برخی کشورها و برای بعضی افراد می توان رادیو، مطبوعات، اینترنت، ... را مثال زد.) اکثر شبکه‌های تلویزیونی مهم یا دولتی هستند، یا وابسته به یک دولت و یا توسط افرادی اداره می‌شوند که منافع آنها با منافع دولت گره خورده است. در کشوری مثل ایران که شبکه‌های تلویزیونی کاملاً دولتی هستند این موضوع برای بسیاری از افراد روشن است که نمی‌توان از این شبکه‌ها انتظار اطلاع رسانی بیطرفانه داشت. هر چند در ایران نیز اکثریت مردم (مخصوصاً در بین افرادی که تحصیلات کمتری دارند و یا به منابع دیگر خبری دسترسی ندارند) تحت تاثیر خبرهای جهت دهی شدهٔ تلویزیون هستند، مشکل اصلی زمانی آشکار می‌شود که جهت‌دهی خبری در کشوری مثل آمریکا مورد بررسی قرار گیرد. در این کشور هیچ کانال تلویزیونی دولتی وجود ندارد و صدها کانال تلویزیونی خصوصی آزادانه در حال فعالیت هستند. این مسئله باعث ایجاد توهم آزادی بیان در شبکه‌های تلویزیونی در آمریکا شده است. چیزی که معمولاً مورد توجه قرار نمی‌گیرد این نکته است که این کانال‌ها تقریباً همگی توسط سه شرکت رسانه‌ای خصوصی اداره می‌شوند. (NBC-CBS-ABC) کاملاً مشخص است که صاحبان این غول‌های رسانه‌ای افرادی بسیار ثروتمند هستند که این موضوع باعث ارتباط نزدیک آنها با دولت آمریکا است (به قدرت سرمایه‌داری در آمریکا توجه داشته باشید). بنابراین هر چند در شبکه‌های تلویزیونی غربی تقریباً دروغی گفته نمی‌شود اما روش‌های پیشرفتهٔ تهیه، ‌تدوین و حتی زمانبندی خبرها باعث می‌شوند اهدافی که دولت در جامعه دنبال می‌کند به راحتی به دست آیند. این کار از آنجا که به طور غیرمحسوس و مداوم انجام می‌شود بسیار موثرتر از روشها‌یی است که مثلاً صدا و سیمای جمهوری اسلامی اجرا می‌کند و باعث می‌شود که مردم در عین حال که کاملاً افکار جهت دهی شده‌ای دارند احساس آزادی بیان و عقیده هم می‌کنند.
یکی از مثال‌های مناسب برای این جهت‌دهی خبری مخفی‌سازی بسیاری از حقایق در مورد حملهٔ 11 سپتامبر است.

The rocket bombs which fell daily on London were probably fired by the Government of Oceania itself, "just to keep people frightened."
(George Orwell - 1984)


نمونهٔ دیگر تکنیک‌های شبکه‌های خبری را ‌در همین روزهای گذشته در تلویزیون‌های غربی دیدیم. در بحران غزه شبکه‌هایی مثل CNN و BBC در ابتدا خبرها را با حمایت از اسراییل پخش کردند. بعد از چند روز که آمار کشته‌های فلسطینی افزایش یافت خبرها تا حدود زیادی به نفع فلسطینیان شد. با این حال این اخبار به نوعی تنظیم می‌شدند که بسیاری از حقایق همچنان ناگفته می‌ماند. این حقایق ناگفته اکثراً از نوعی بودند که آشکار شدنشان در بلند مدت دردسرساز می‌شد. مثلاً اگر شما یکی از این شبکه‌ها را تماشا می‌کردید هیچ وقت متوجه نمی‌شدید که اصلاً چرا حماس اقدام به پرتاب موشک می‌کند. اما به احتمال زیاد به این نتیجه می‌رسیدید که حملهٔ اسراییل نوعی دفاع از خود است. این دو مورد از نظر رسانه‌ای یک حقیقت مهم هستند، حتی مهم‌تر از تعداد کشته‌ها، چرا که در بلند مدت می‌توانند باعث تغییر عقیدهٔ بیننده در مورد حماس یا اسراییل شوند. از طرف دیگر در این شبکه‌ها تقریباً هیچ وقت به تاریخ اسراییل و چگونه‌گی تشکیل آن نیز اشاره نمی‌شود. قدرت این جهت دهی خبری به حدی است که حتی بسیاری از تحصیل‌کرده‌های ایرانی هم این روزها از حملات اسراییل حمایت می‌کنند. این نکته را هم مورد توجه قرار دهید که شبکه‌های خبری BBC و CNN که در ایران پخش می‌شوند با آن چه که BBC در انگلستان و CNN در آمریکا پخش می‌کند کاملاً متفاوت است. ‌می‌توان تصور کرد که جهت‌دهی خبری در داخل این کشورها بسیار شدیدتر باشد.

If all records told the same tale — then the lie passed into history and became truth.
(George Orwell - 1984)


شاید تا به اینجا متوجه شباهتهایی بین دنیای ما، داستان فیلم ماتریکس و داستان کتاب 1984 شده باشید. اما نکتهٔ اصلی در مورد رسانه‌های عمومی جهت‌دهی فکری نیست، همانطور که در ماتریکس و کتاب 1984 نبود. هدف حذف فکر کردن است.

The purpose of Newspeak was not only to provide a medium of expression for the world-view and mental habits proper to the devotees of Ingsoc, but to make all other modes of thought impossible. (George Orwell - 1984)

جورج اورول کشوری را نشان می‌دهد که حکومت آن در حال ایجاد زبانی جدید (newspeak) است. هدف از ایجاد این زبان گرفتن قدرت فکر کردن از مردم است. اگر شما نتوانید در مورد آزادی صحبت کنید نمی‌توانید به آن فکر هم کنید. در ماتریکس هم که مردم اصلاً به معنای واقعی فکر نمی‌کنند.
در دنیای ما البته newspeak به این صورت ایجاد نشده، اما هدف اصلی همچنان از بین بردن قدرت تفکر است. جهت‌دهی تفکر تنها برای افرادی انجام می‌شود که تکنیک حذف تفکر بر روی آنها تاثیری نداشته است و یا افرادی که چاره‌ای جز این نیست که به آنها کمی مجال برای تفکر داده شود (مثل اعضای خارجی حزب در کتاب 1984). نکته جالب شباهتی است که بین تکنیک حذف تفکر در کشورهای مختلف وجود دارد. این تکنیک آنقدر به طور روزمره اجرا شده‌ است که باور اینکه هدف از اجرای آن واقعاً حذف قدرت تفکر است برای انسان امروزی سخت شده است. این تکنیک را می‌توان در یک کلمه خلاصه کرد: سرگرم‌سازی.
هر وقت که معتادی را می‌بینید، هر وقت که فردی را می‌بینید که باید تمام مسابقات مربوط به تیم استقلال یا پرسپولیس را ببیند، یا شخصی که در توجه به فرعیات دین به طرز احمقانه‌ای پیش ‌میرود، هر وقت که یک صف طولانی را در مقابل سینمایی می‌بینید که گریزترین فیلم ممکن را نشان میدهد، هر وقت آمار دانش‌آموزان پشت کنکور را ‌می‌بینید و حتی بسیاری مواقع که رقابتهای پر شور انتخاباتی را می‌بینید نتیجهٔ سرگرم‌سازی مستقیماً در مقابل شماست (مقایسه کنید با بحث داغ بلیط‌های بخت‌آزمایی در کتاب 1984).

- The Matrix is everywhere. It is all around us. Even now in this very room. You can see it when you look out your window or when you turn on your television. You can feel it when you go to work, when you go to church, when you pay your taxes. It is the world that has been pulled over your eyes to blind you from the truth.
- What truth?
- That you are a slave Neo.
(The Matrix)

با اجرای این تکنیک حکومت وقت و انرژی فرد را تا حد ممکن در مسیر هدایت شده‌ای قرار میدهد. مسیری که ممکن است زمانی حتی به کار حکومت هم بیاید.


اجرای تکنیک سرگرم‌سازی البته مشکلاتی به همراه دارد. شاید از مهم‌ترین آنها بتوان به مسئلهٔ کودکان اشاره کرد. کودکان میتوانند به بهترین دوست و یا بهترین دشمن حکومت تبدیل شوند و به دلیل داشتن وقت آزاد بیشتر و حس کنجکاوی به راحتی تحت تاثیر فرآیند سرگرم‌سازی قرار نمی‌گیرند (هر چند که این تکنیک همچنان بر روی آنها اجرا ‌می‌شود. نمونهٔ بارز آن گسترش بازی‌های کامپیوتری است). جرج اورول کاملاً به اهمیتی که حکومت‌ها برای شکل دهی به تفکر کودکان قائلند توجه داشت. اورول این موضوع را در اثر معروف دیگرش هم نشان می‌دهد. در مزرعهٔ حیوانات (که متاسفانه بسیاری از مترجمان نام آن را قلعهٔ حیوانات ترجمه می‌کنند) ناپلئون (دیکتاتور مزرعه) شش توله سگ را از بدو تولد در یک زیر شیروانی به تنهایی بزرگ می‌کند و آنها را برای روزی آماده می‌کند که به قدرت رسید و احتیاج به سرکوب مخالفان داشت. این شش توله سگ می‌توانند نماد کودکانی باشند که همواره توسط حکومت‌ها جهت دهی فکری می‌شوند. اما باز هم نماد بهتر در کتاب 1984 دیده می‌شود. در این کتاب اورول کودکانی را به تصویر می‌کشد که عملاً به جاسوسان حکومت تبدیل شده‌اند و حتی والدین خود را هم به ماموران امنیتی دولت لو می‌دهند.
در دنیای ما هم کودکان مهمترین هدف تبلیغات سیاسی (البته معمولاً به طور غیرسیاسی!) هستند. این کار در برخی از کشورها با القای این تصور به کودک انجام می‌شود که شما در کشوری آزاد زندگی می‌کنید، بقیه نه! پس حکومتتان را دوست داشته باشید. در کشوری دیگر ممکن است این تکنیک استفاده از مذهب باشد. تقریباً همهٔ افراد مذهبشان همانی است در کودکی با آن مواجه میشوند. حالا فقط کافیست شما حکومتی به ظاهر مذهبی تشکیل دهید و تمام سعی‌تان را هم بکنید که بچه‌ها از همان روزهای اول زندگی کاملاً با مذهب اخت شوند. در این صورت این کودک همیشه خود را موظف میداند که از حکومت شما محافظت کند.
تصور نکنید که مثلاً چند نفر در اتاقی نشسته‌اند و برای اجرای این تکنیک‌ها برنامه‌ریزی می‌کنند. بسیاری از این روش‌ها به مرور زمان در جامعه جا افتاده‌اند و به طور خودکار اجرا ‌می‌شوند. از طرف دیگر حکومت را یک فرد و یا حتی یک گروه کوچک در نظر نگیرید. در هر کشوری سرمایه‌داران بزرگ‌ حتی اگر رسماً جزوی از حکومت نباشند برای حفظ امنیت حکومت (که معادل امنیت سرما‌یه‌های خودشان است) می‌کوشند. خود این تصور که حکومت متشکل از یک فرد یا یک گروه کوچک است از مواردی است که سیستم برای القای آن تلاش می‌کند. ایجاد این تصور در میان مردم باعث مي شود که هر گاه مخالفت‌های مردمی با حکومت افزایش یافت با تغییر یک یا چند نفر در راس آن در جامعه این تصور را ایجاد کنید که اهداف و سیاست‌ها تغییر کرده‌اند. (مثال: جورج بوش در آمریکا و احمدی‌نژاد در ایران) همچنین این نکته را هم مورد توجه قرار دهید که سیستم به معنای واقعی در سطح جهانی فعالیت می‌کند و این طور نیست که حکومتی برای حفظ حکومت دیگر این سیستم را نابود کند. همهٔ حکومت‌ها به طور هم زمان از سیستم استفاده می‌کنند و یا حتی به یکدیگر در اجرای آن کمک ‌می‌کنند.

All rulers in all ages have tried to impose a false view of the world upon their followers. (George Orwell - 1984)

آیا شما هم تحت تاثیر سیستم هستید؟ حتماً. همهٔ ما هستیم. هر چند میزان این تاثیر بر روی افراد مختلف متفاوت است اما فرار کامل از آن تقریباً غیرممکن است. شاید به این جهت که روش‌ها به طور کامل برایمان مشخص نیستند. اما می‌توانیم تاثیر سیستم را تا حد زیادی کاهش دهیم. این بار که از تلویزیون چیزی شنیدید که آن را کاملاً قبول داشتید، بار دیگر در موردش فکر کنید. شاید فقط چند پیام عصبی باشد!

"Do you think this is air you are breathing now?" (The Matrix)



25 September 2007

تفاوت داستانهای گریز و داستانهای معناگرا

وقتی چند ماه پیش متنی در مورد کتاب 1984 نوشتم یک نفر از من انتقاد کرد که چرا تمام داستان را تعریف کرده ام و لذت خواندن آن را از بین برده ام. این سوال و سوالات بسیار دیگری که در مورد این کتاب از من پرسیده شد از درک نادرست جامعۀ ما در مورد ادبیات و به طور کلی هنر سرچشمه میگیرد. آنچه که در اینجا میخوانید اگرچه در نگاه اول تنها در مورد داستان (و آثار هنری شبیه به آن مثل نمایشنامه و فیلمنامه) نوشته شده است، اما در واقع میتوان آن را در مورد بسیاری دیگر از شاخه های هنر و ادبیات تعمیم داد.

شاید تا به حال برای شما هم پیش آمده باشد که یک داستان بسیار معروف را بخوانید و در پایان احساس کنید که وقتتان را هدر داده اید، چرا که داستانی "کسل کننده" یا "بی سر و ته" بوده است. اما همیشه این سوال پیش می آید که چرا این آثار تا این اندازه معروف هستند و مورد ستایش قرار میگیرند.

داستانها به دو گروه تقسیم میشوند. گروه اول داستانهای "گریز" (escape) هستند. هدف از مطالعۀ این آثار فقط لذت بردن و سپری کردن زمان است. خواننده برای این سراغ این داستانها میرود که در دنیایی مجازی به آرزوهای خویش برسد. آنها راهی برای "گریز" از مشکلات زندگی هستند. معمولاً این آثار دنیا را به شکلی تصویر میکنند که مورد پسند اکثر مردم است. مثلاً ما دوست داریم که انسانهای خوبی که در سختی زندگی میکنند روزی خوشبخت شوند، دختران و پسران عاشق به هم برسند و انسانهای بد هم نتیجۀ کارهای بد خود را ببینند. پس بدون اینکه متوجه باشیم چرا، در همان کودکی عاشق داستان سیندرلا میشویم! حتی وقتی که بزرگ میشویم هم همچنان به این دنیای مجازی تمایل نشان میدهیم اما به نوعی که به نظرمان بچه گانه نباشد. پس به سراغ فیلمهای هندی میرویم!
داستانهای گریز معمولاً مشخصات زیر را دارند:
1. داستان قهرمانی دارد که خواننده میتواند خود را جای او احساس کند و آنچنان با او احساس نزدیکی کند که از سختی کشیدن او ناراحت شود و از خوشبختی او خوشحال. این قهرمان معمولاَ از نظر ظاهری (و در بسیاری مواقع حتی از نظر باطنی هم) بسیار زیباست.
2. همیشه اتفاقی جالب در حال رخ دادن است، به طوری که خواننده کسل نمیشود.
3. معمولاً داستان در پایان به شیرینی تمام میشود. این پایان شیرین ممکن است خیلی ساده باشد مثل وقتی که قهرمان داستان به عشق خود میرسد، و یا اینکه کمی پیچیده تر باشد مثل وقتی که قهرمان داستان در راه رسیدن به هدف خود کشته میشود که در این صورت کشته شدن در راه هدف به عنوان پایان شیرین داستان تلقی میشود.
4. درونمایۀ داستان (theme) با دیدگاه خواننده در مورد جهان مطابقت میکند. خوبی و عشق پیروز میشوند. بدی شکست میخورد. جوینده یابنده است...
5. شخصیت ها در اینگونه داستانها یا خوب هستند یا بد. چیزی بین این دو وجود ندارد.

گروه دوم داستانها را داستانهای "معناگرا" (interpretive) مینامند. تفاوت اصلی این داستانها با داستانهای گریز در هدف خواننده از مطالعۀ آنهاست. خوانندۀ معناگرا تنها برای لذت بردن مطالعه نمیکند، بلکه هدف او از خواندن داستان "شناخت" است. او میخواهد دنیای خود را درک کند. پس با مطالعۀ این داستانها با دیدگاه های دیگران در مورد دنیا آشنا میشود.
اما این به این معنا نیست که خوانندۀ معناگرا از مطالعۀ خود لذت نمیبرد. لذتی که داستانهای معناگرا در خواننده ایجاد میکنند از شناخت و درک دنیا حاصل میشود، نه از رویاپردازیهای کودکانه.
داستانهای معناگرا معانی را به صورت فشرده بیان میکنند. برای این کار نویسنده از ابزارهای مختلفی مثل تشبیه (simile)، استعاره (metaphor)، نمادها (symbol)، کنایه (irony)، ... استفاده میکند. همین فشرده سازی است که باعث زیبایی داستان میشود، همین فشرده سازی است که باعث مشکل شدن درک داستان میشود و باز هم همین فشرده سازی است که باعث میشود خوانندۀ غیرحرفه ای تصور کند که داستان "کسل کننده" یا "بی سر و ته" است. حال آنکه اگر خواننده با روشهای مورد استفادۀ نویسنده برای فشرده سازی معانی آشنا باشد میتواند از خواندن هر سطر این داستانها لذت ببرد.
اما چرا نویسنده از فشرده سازی استفاده میکند؟ حتماً برای شما هم پیش آمده که لطیفۀ جالبی را برای شخصی تعریف کنید و او متوجه نکتۀ جالب آن لطیفه نشود. آنوقت شما سعی میکنید در مورد آن توضیح دهید. اما بعد از این توضیحات این لطیفه دیگر زیاد خنده دار نیست. چرا؟ چون شما با توضیح دادن در مورد لطیفه فشرده سازی را از بین برده اید. فشرده سازی باعث تحریک قویتر احساسات فرد شده و لذت شنیدن لطیفه (و یا خواندن داستان) را بیشتر میکند. یکی از چیزهایی که اشعار حافظ و یا آیه های قرآن را زیبا میکند همین فشرده سازی معانی است. آیا تا به حال دیده اید توضیحاتی که در مورد یک غزل حافظ داده میشود از خود غزل زیباتر باشد؟

هر چند داستانهای معناگرا هم گاهی برخی از خصوصیات داستانهای گریز را دارند، اما به طور کلی میتوان تفاوتهای زیر را بین این دو گروه مشاهده کرد:
1. در بسیاری از داستانهای معناگرا، بر خلاف داستانهای گریز، در ظاهر اتفاق چندان هیجان انگیزی رخ نمیدهد.
2. اکثر داستانهای معناگرا پایان غم انگیزی دارند. این مسئله دو دلیل دارد.
اول اینکه اتفاقات زندگی واقعی از نظر هنرمند بیشتر تلخ هستند تا شیرین. مثلاً اگر ده پسر همگی عاشق یک دختر زیبا شوند، نویسندۀ داستانهای گریز داستان پسری را تعریف میکند که به آن دختر رسیده است، اما نویسندۀ داستان معناگرا داستان آن نه نفر دیگر را.
از طرف دیگر اگر داستان غم انگیز تمام شود این احتمال بیشتر است که خواننده بعد از پایان آن به فکر کردن بپردازد.
3. درونمایۀ داستان ممکن است متفاوت با دیدگاه های رایج در مورد زندگی و حتی بر ضد آنها باشد. مثلاً در بسیاری از داستانهای معناگرا وطن پرستی احساسی احمقانه به شمار می آید.
4. در داستانهای معناگرا کمتر شخصیت خوب و یا بد دیده میشود. شخصیتها اکثراَ خصوصیات خوب و بد را در کنار هم دارند. زیرا ادمها واقعاً همین طور هستند.
5. معمولاً خواننده برای لذت بردن از داستان معناگرا احتیاجی ندارد حتماً داستان را تا انتها بخواند بلکه از همان سطرهایی که میخواند هم به اندازۀ کافی لذت میبرد. این موضوع مثل گوش دادن به موسیقی است. ما هیچ وقت به موسیقی گوش نمیدهیم تا ببینیم آخرش چه میشود!
6. داستانهای معناگرا را میتوان (و در بسیاری از مواقع باید) بیشتر از یک بار خواند و از آن به اندازۀ بار اول و یا حتی بیشتر لذت برد. باز هم مثل موسیقی!

تفاوت بین داستانهای معناگرا و گریز اینگونه نیست که بتوانیم همۀ داستانها را به دو گروه تقسیم کنیم. هر چند برخی از داستانها به شدت گریزهستند (داستانهای سریالهای تلویزیونی و یا فیلمهای سینمایی پرفروش، داستانهای کودکان، داستانهای عاشقانۀ پر فروش و آثار نویسندگانی مثل اُ هنری) و برخی دیگر کاملاً معناگرا (آثار ویلیام فالکنر، ارنست همینگوی، جورج اورول، آنتوان چخوف، ...) اما اکثر داستانها در فاصله ای بین این دو گروه قرار میگیرند و نمیتوان آنها را کاملاً گریز یا معناگرا به شمار آورد بلکه تنها میتوان گفت این داستانها به یکی از این دو گروه نزدیکترند.

در پایان ذکر این نکته لازم است که خواندن داستانهای گریز هر چند که برخی مواقع میتواند بعد از مطالعۀ چند داستان معناگرا به عنوان یک زنگ تفریح باشد اما در صورت تداوم مشکلات زیر را به وجود می آورد:
1. این داستانها زندگی را به صورت ساده نشان می دهند و سطح فکر خواننده را پایین میبرند.
2. این داستانها تصوری نادرست در مورد زندگی ارائه میدهند که در صورت مطالعۀ زیاد آنها این تصورات بر دیدگاه خواننده نسبت به زندگی تاثیر میگذارد.

برای اطلاعات بیشتر در مورد داستانهای معناگرا و گریز رجوع کنید به کتاب Literature جلد اول (با عنوان Structure, sound and sense) و یا نسخۀ خلاصه شدۀ آن به زبان فارسی ترجمۀ حسن سلیمانی و فهیمه اسماعیل زاده، انتشارات رهنما.

05 June 2007

1984


نوشتن در مورد یک شاهکار هنری جهان ادبیات خود کاری بس دشوار است. چیزی که میتواند آن را دشوارتر کند اطلاع از این موضوع است که اکثر مخاطبان این اثر را (و شاید هیچ کدام از رمانهای پرمفهوم (interpretive) را که در کشور ما به شدت با عدم استقبال مواجهند را) نخوانده اند.

جورج اورول (George Orwell) کتاب 1984 را در سال 1949 نوشت، زمانی که جنگ دوم جهانی به تازگی پایان یافته بود و جهان خطر تسلیم شدن در مقابل حکومتی ظالم و دیکتاتوری را به خوبی احساس کرده بود. در آن زمان جنگ سرد هنوز به معنای واقعی آغاز نشده بود و در دنیای غرب روشنفکرانی بودند که به دفاع از کمونیسم برخواسته بودند. اورول این کتاب را در واقع برای اخطار به غرب در مورد گسترش کمونیسم نوشت. اما داستان این اثر را میتوان تا حدود زیادی به شرایط حاکم بر تمام جوامع تحت سلطۀ حکومتهای استبدادی تعمیم داد.
داستان در سال 1984 (35 سال بعد از تاریخ نگارش کتاب) در شهر لندن رخ میدهد. بعد از جنگ جهانی حاکمان کشورهای قدرتمند به این نتیجه رسیده اند که اگر جهان به همین ترتیب روند افزایش ثروت را ادامه دهد ارکان جامعۀ طبقاتی به خطر افتاده و حکومتشان سرنگون خواهد شد. آنها تنها راه جلوگیری از این امر را نابود کردن ثروت تولید شده در جنگی بی پایان میبینند. در نیمۀ قرن بیستم و پس از یک جنگ گستردۀ هسته ای دنیا بین سه ابر قدرت اوشنیا (ایالات متحده)، اوراسیا (شوروی) و ایستاسیا (چین) تقسیم میشود. این سه ابر قدرت بطور دائمی در حال جنگ هستند. در این جنگ ثروت تولید شده توسط آنها از بین میرود بدون اینکه تهدیدی برای جامعۀ طبقاتی آنها ایجاد شود. هیچ کدام نه قدرت آن را دارند که دیگری را نابود کنند و نه چندان مایل به این کار هستند. چرا که در صورت از بین رفتن دیگر ابر قدرتها دیگر جنگی نخواهد بود.
کشور اوشنیا که داستان در آن رخ میدهد توسط حزبی اداره میشود که به اصول اینگسوس (English Socialism) وفادار است. جامعه به سه طبقه تقسیم میشود: اعضای داخلی حزب، اعضای بیرونی حزب و کارگران که بیش از چهار پنجم جمعیت را تشکیل میدهند. حزب و یا در واقع اعضای داخلی آن با ایجاد یک حکومت استبدادی کامل قدرت مطلق را در اختیار دارند. آنها تاریخ را آنچنان تغییر میدهند که هیچ کس معیاری برای مقایسۀ وضعیت زندگی خود با آنچه قبل از روی کار آمدن حزب وجود داشته است ندارد و حزب به مردم اینطور القا کرده که وضعیت زندگی در طول حکومت آن همواره در حال بهبود بوده وهست.
اما واقعیت کاملاً متفاوت است. طبقۀ کارگر در جهل و فلاکت مطلق به سر میبرد و حزب آنها را تقریباً به حال خود رها کرده است. اعضای بیرونی حزب از نظر اقتصادی وضعیت بهتری نسبت به کارگران دارند. غذا به اندازه ای که آنها را سیر کند به آنها داده میشود و همینطور مکانی هر چند بسیار فرسوده برای زندگی دارند. حزب سهمیۀ سیگار، نوعی مشروب، تیغ صورت تراشی، کفش، شکلات و ... هم به آنها میدهد که همه به مقداری بسیار ناچیز و با کیفیتی پایین در اختیار آنها قرار می گیرند. در مقابل به شدت زیر نظر حزب قرار دارند. در خانۀ همۀ آنها، در محل کارشان (که معمولاً یکی از وزارتخانه های چهارگانۀ حزب است)، و در محله هایشان توسط صفحه های سخن گو (telescreen) تحت کنترل هستند. این صفحه ها هم خبرهای دروغ و تبلیغات سیاسی حزب را پخش میکنند و هم مانند دوربینی تمام کارهای افراد را زیر نظر دارند. کوچکترین علامتی که نشان دهندۀ عدم اطاعت و حتی کاهش علاقۀ فرد نسبت به آرمانهای حزب باشد مساوی است با دستگیری و احتمالاً مرگ او. در واقع اکثر آنها کاملاً مطیع هستند و حزب آنها را آنچنان پرورش داده که به آرمانهای آن عشق میورزند. روابط جنسی کاملاً برای آنها ممنوع است و تنها زمانی اجازۀ ازدواج دارند که هدف از آن ایجاد فرزندانی برای خدمت به حزب باشد. این فرزندان در دوران کودکی تحت آموزش حزب قرار میگیرند و به جاسوسانی برای حزب تبدیل میشوند که حتی والدین خود را هم در صورت انجام جرم به حزب معرفی میکنند.
رهبر حزب فردی ساختگی است که تصویر و صدای او هر روزه از صفحات سخن گو پخش شده و پوسترش تمام دیوارهای شهر و حتی درون ساختمانها را پوشانده است. برادر بزرگتر (Big Brother) نماد قدرت حزب است. او هیچ گاه اشتباه نمی کند و همۀ پیش بینی هایش درست از آب در می آید (و اگر هم این طور نشود حزب با دستکاری اسناد، روزنامه ها و کتابهای پیشین و تغییر گفته های وی و در واقع تغییر تاریخ، مشکل را بر طرف میکند). حتی بسیاری از اختراعات مانند اختراع هواپیما هم به او نسبت داده میشود.
قهرمان داستان یکی از اعضای بیرونی حزب است. نام او، وینستون اسمیت (Winston Smith) ترکیبی است از اسم کوچک وینستون چرچیل، نخست وزیر انگلستان در زمان جنگ جهانی دوم، و یک نام خانوادگی رایج در زبان انگلیسی.
داستان به سه قسمت تقسیم میشود. در بخش اول ما با شرایط جهان، اوشنیا و همینطور افکار اسمیت آشنا میشویم. بخش دوم به آشنایی اسمیت با جولیا، یکی دیگر از اعضای بیرونی (که نامش از نام جولیت یکی از قهرمانهای اثر معروف شکسپیر گرفته شده) و رابطۀ آنها میپردازد. بخش سوم نیز دستگیری آنها را شامل میشود.

داستان به طرزی زیبا کاملترین حالت یک حکومت استبدادی را توصیف میکند. اورول خیلی خوب توانسته اقدامات دولتها برای کنترل مردم را چه به طور مستقیم و چه غیرمستقیم شرح دهد. استفادۀ حزب از تکنولوژی و مخصوصاً صفحه های سخنگو که هم مردم را تحت نظر داشته و هم برای تبلیغات سیاسی استفاده میشوند (و این کاربرد دوم بسیار شبیه تلویزیون در دنیای ماست) نمونه ای از این موضوع است. همچنین استفاده از کودکان و آماده سازی آنها از همان دوران کودکی برای دفاع از آرمانهای حزب یکی دیگر از فعالیتهای مهم حزب را تشکیل میدهد. (موضوع کار بر روی افکار کودکان و آماده سازی آنها برای کسب اهداف سیاسی در آینده در دیگر اثر معروف نویسنده "مزرعۀ حیوانات" هم دیده میشود، آنجا که ناپلئون نه توله سگ را مخفیانه بزرگ کرده و مدتی بعد از آنها برای کسب قدرت در مزرعه استفاده میکند.) حزب همچنین طبقۀ کارگر را با تفریحاتی مانند خرید وفروش بلیط های بخت آزمایی به شدت سرگرم کرده است.
اما احتمالاً جالبترین ایده ای که در این کتاب بیان میشود استفادۀ حزب از زبان برای اطمینان از تداوم حکومت خود است. حزب زبانی جدید و ساده ایجاد کرده است که در آن کلمه ای برای بیان مطالبی که با آرمانهای حزب در تضاد هستند وجود ندارد. بنابراین مردم نمیتوانند در مورد موضوعی مثل آزادی صحبت و یا حتی فکرکنند. این زبان newspeak یا زبان جدید نامیده میشود.
کار دیگری که حزب انجام میدهد استفاده از doublethink یا دوگانه باوری است. Doublethink عبارتست از قبول کردن همزمان دو مفهوم متضاد. برای مثال افرادی که مسئول تغییر دادن مداوم اسناد تاریخی هستند با آنکه خود این عمل را انجام میدهند باز هم کاملاً این اسناد را معتبر میدانند. حتی نام وزارتهای چهارگانۀ اوشنیا هم به نوعی تمرین doublethink است: وزارت عشق محل شکنجه است، وزارت فراوانی دلیل قحطی ها، وزارت صلح مسئول رسیدگی به مسائل مربوط به جنگ و وزارت حقیقت محل تغییر اسناد تاریخی و آماده سازی دروغ ها وتبلیغات سیاسی. شعار اصلی حزب هم نمونۀ کامل و پرمفهومی از doublethink است: جنگ صلح است، آزادی بردگیست، جهالت قدرت است. (باید اشاره شود که مفهوم doublethink هر چند عجیب به نظر می آید امروزه کاربرد زیادی در سیاست دارد. برای مثال مردم آمریکا از جنگ برای برقراری صلح حمایت میکنند و یا در عین حال که اعتقاد دارند کشورشان حامی دمکراسی است روابط نزدیک آن با حکومتهای غیر دمکراتیک مانند بسیاری از کشورهای خاورمیانه را نیز میپذیرند.)

کتاب 1984 به دلیل تاثیر زیادی که بر ادبیات داشته باعث ایجاد دست کم چهار کلمۀ جدید در زبان انگلیسی شده است:
doublethink: پذیرش همزمان دو مفهوم متضاد مخصوصاً در نتیجۀ تلقین فکری سیاسی
thoughtcrime: جرم فکری
newspeak: زبانی دوپهلو و نامفهوم که در تبلیغات سیاسی استفاده شود
big brother: شخصی که قدرت کامل در حکومتی معمولاً استبدادی دارد

این اثر همواره جزو ده رمان برتر قرن بیستم شناخته شده و همچنین در نظرخواهی انجام شده از خوانندگان مجلۀ تایم که حدود سه سال پیش انجام شد به عنوان برترین رمان در طول تاریخ انتخاب شد.

لینک:‌
ماتریکس، 1984 و دنیای ما
متن کامل کتاب (انگلیسی)