Showing posts with label Love. Show all posts
Showing posts with label Love. Show all posts

28 November 2008

The Color of My Love - 2

... In one more night, the princess would have been his. But she also could not possibly have kept her promise. And it would have been terrible. He would have died. This way, however, at least for 99 days, he was living under the illusion that she was there, waiting for him.

From the movie Cinema Paradiso

21 November 2008

The Color of My Love - 1

Once upon a time, a king gave a feast. And there came the most beautiful princesses of the realm. Now, a soldier, who was standing guard, saw the king's daughter go by. She was the most beautiful one, and he immediately fell in love with her. But what could a poor soldier do when it came to the daughter of the king? Well, finally, one day, he managed to meet her, and he told her that he could no longer live without her. The princess was so impressed by his strong feelings that she said to the soldier: "If you can wait 100 days and 100 nights under my balcony, then at the end of it, I shall be yours." Damn! The soldier immediately went there and waited one day. And two days. And ten. And then twenty. And every evening, the princess looked out of her window, but he never moved. During rain, during wind, during snow, he was always there. The bird shat on his head, and the bees stung him, but he didn't budge. After ninety nights, he had become all dried up, all white, and the tears streamed from his eyes. He couldn't hold them back. He no longer had the strength to sleep. All that time, the princess watched him. And on the 99th night, the soldier stood up, took his chair, and went away.

From the movie Cinema Paradiso

06 November 2008

یک چهارده آبان و یکی دیگه

چهار راه ولی عصر مثل همیشه شلوغ بود. من هم مثل همیشه زود رسیده بودم. موندم تو این یک ساعت چی کار کنم. رفتم به یاد دورۀ جوونی یه نگاهی به روزنامه های دکۀ جلوی در خروجی موسسه انداختم. هر وقت اینجا میرسیدیم میگفتم: "موسسمون!" و اون هم میگفت: "تو هم کشتی ما رو با این موسستون."
بعد رفتم سراغ بازار رضا. با دیدن کارت گرافیک 1GB و رم 2GB و هارد 1000GB یه کم حال اومدم! یک ربع به دو بود که از بازار رضا اومدم بیرون. گوشی های هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و همون کاری رو کردم که تو یه روز بارونی پاییزی حال میده:

Menu -> Walkman -> Playlists -> All Music
More -> Play Mode -> Shuffle -> On
Play

I've got the roses, I've got the wine ,
With a little luck she will be here on time ,
This is the place we used to go ,
With romantic music and the lights down low ,
And as you stand there amazed at the door ,
And you're wondering what all this is for ,
It's just a simple thing from me to you ,
The lady that I adore , 'Cos there's something ,
That you should know , it's that ;

I've been missing you , more than words can say ,
And that I've been thinking about it every day ,

And the time we had just dancing nice and slow ,

And I said now , I've found you ,

I'm never letting go

Music: Missing You - Chris De Burg (mixed - 357KB)

چراغ قرمز انقلاب هم اون روز رو مخ راه میرفت. باز هم به یاد جوونی بی خیال فرهنگ شهرنشینی شدم و از لای ماشینها راه افتادم برم اونور خیابون. وسط خیابون، توی خط ویژه هر چی گشتم اثری از آسفالت شل شدۀ تابستون ندیدم. تابستونها با گرم شدن هوا آسفالت اینجا شل میشد و با ترمز اتوبوسها پشت چراغ قرمز یه عالمه آسفالت نرم یه گوشه جمع میشد. من هم کلی حال میکردم که پام رو بزارم روی اون آسفالت نرم و کفشم رو داغون کنم. حالا نمیدونم با سرد شدن هوا خود به خود درست میشه یا اینکه اومدن درستش کردند.
اون طرف خیابون باز هم یه آقاهه داشت تراکت "دانشگاه بدون کنکور" پخش میکرد. تا اومدم راهمو کج کنم یکی گذاشت کف دستم. فقط یه لحظه دیدم روش نوشته "کارشناسی، کارشناسی ارشد، دکتری". کارشناسی ارشدش چشمم رو گرفت. تا کردمش و گذاشتمش تو جیب کاپشنم تا بعداً بخونمش.
سرم رو که آوردم بالا توی یخچال ویترینیه اون مغازه ای که هیچوقت رانی نداشت دو تا رانی دیدم، اونم رانیه هلو! خندم گرفت. اون مغازۀ شال فروشی که کلی شال قشنگ داشت بسته بود (اِ... یه آیس پک فروشی هم باز شده). اون مغازه ای که تابستونها کلی تی شرتهای خوشگل داشت الان دیگه تی شرتها رو جمع کرده بود و یه عالمه لباس کاموایی سیاه گذاشته بود پشت ویترینش.
و بالاخره فست فود بوفالو.

از موسسه که اومدم بیرون مثل همیشه نگاهی به روزنامه های دکۀ جلوی در خروجی انداختم. بعد هم دویدم از لای ماشینها رفتم اونور خیابون انقلاب. تو راه خونه همیشه اولین کارم این بود که یه نگاه توی فست فود بوف بندازم. هیچ وقت پولشو نداشتم برم اون تو. تازه اگه هم یه جوری پولشو جور میکردم تنهایی که حال نمیداد. تو همین فکرها بودم که یه دفعه داداش آقا غلام رو دیدم. دستش تو دست یه دختر قد بلند بود که مانتو و روسری سفید هم داشت. داداش آقا غلام من رو نمیشناخت. از جلوم رد شد و با دختره رفتند توی بوف.
ای خدا، کی میشه منم بزرگ شم و دست یکی رو بگیرم و با هم بریم این تو پیتزا بخوریم؟

دختری که با دوست پسرش میز جلویی رو گرفته بودند هی بر میگشت و منو نگاه میکرد. اون هم مثل همه یه لبخند میزد و سرش رو برمیگردوند. آقای میز بغلی هم داشت هی به من نگاه میکرد و هی به پیتزای سردی که جلوم بود و دو تا نوشابۀ کنارش. آقای میز تمیز کن هم چند دقیقه یه بار چپ چپ نگاهم میکرد که داداش مگه نمیبینی همۀ میزها پرند. د بخور برو دیگه!
باز شروع کردم به خوندن اسم پیتزاها. مخصوص بوفالو، مخصوص، مخلوط، پپرونی، سبزیجات،... دیگه حالم داشت از هر چی پیتزا به هم میخورد. حتی از پپرونی که اسمش آدمو یاد برنامه کودک میندازه!
دوباره هندزفری رو گذاشتم تو گوشم. این دفعه فقط باید Play رو میزدم.

What the world needs now,
Is love, sweet love,
It’s the only thing that there’s just too little of

Music: What The World Needs Now - Jackie DeShannon (mixed - 143KB)

کتابخونۀ دانشگاه تو زیرزمین ته یه راهروی نیمه تاریک بود. از در که میرفتی تو دو تا میز بود برای خوندن روزنامه ها. سمت راست سالن مطالعۀ پسرها و اونطرف دیگه مال دخترها. نشسته بود با دوستش روزنامه میخوند. رفتم نشستم تو سالن مطالعه. الکی یه کتابم گرفتم دستم. بعد از کلی کلنجار و دو سه بار پا شدن و نشستن بالاخره رفتم طرفش. ازش خواستم یه لحظه بیاد بیرون. خودم زودتر اومدم بیرون. تا اومدم خودم رو آماده کنم اومد بیرون و جلوم وایساد. گلوم خشک شد. یه لحظه یاد ترانه ای افتادم که اون روزها عاشقش بودم.

Someday when I'm awfully low,
When the world is cold,
I feel a glow just thinking of you,
And the way you look tonight

Music: The Way You Look Tonight - Tony Bennett (mixed - 195KB)


از بوفالو که اومدم بیرون یه لحظه سرما بدنم رو لرزوند. دستم رو بردم تو جیبم. یه تیکه کاغذ تا کرده توش بود. همون توی جیبم مچالش کردم و پرتش کردم بیرون. همه چیز تار بود. نه لباسهای کاموایی پشت ویترین رو دیدم، نه آیس‌پک فروشی‌ای که تازه باز شده بود، نه اون همه شال قشنگ رو و نه حتی اون دو تا رانی هلو رو.

29 October 2008

Love and God

* Both were discovered/invented (Select the word you prefer) by the people to deny their loneliness.

* Both put the people in two groups: Believers and unbelievers. Believers get their belief from their heart, unbelievers from their brain.

* Both have a wide range of definitions. As many as the number of people are the ways you can define them.

* Both are getting weaker as time goes by.

02 October 2008

Both Sides Now

I'd love to write, but sometimes poems talk better:

Rows and floes of angel hair
And ice cream castles in the air
And feather canyons everywhere
I've looked at clouds that way

But now they only block the sun
They rain and snow on everyone
So many things I would have done
But clouds got in my way
I've looked at clouds from both sides now
From up and down, and still somehow
It's cloud illusions I recall
I really don't know clouds at all

Moons and junes and ferries wheels
The dizzy dancing way that you feel
As every fairy tale comes real
I've looked at love that way

But now its just another show
You leave em laughing when you go
And if you care, don't let them know
Don't give yourself away

I've looked at love from both sides now
From give and take, and still somehow
It's loves illusions I recall
I really don't know love at all

Tears and fears and feeling proud
To say I love you right out loud
Dreams and schemes and circus crowds
I've looked at life that way

But now old friends, they're acting strange
They shake their heads and they tell me that I've changed
Well something's lost, but something's gained
In living every day

I've looked at life from both sides now
From win and lose and still somehow
It's life's illusions I recall
I really don't know life at all

Both Sides Now
Joni Mitchell



Music: Both Sides Now - Joni Mitchell - Love Actually soundtrack (mixed - 676 KB)

27 September 2008

21 September 2007

A little bluer than that

Well tonight if you turn your radio on
You might hear a sad, sad song
About someone who lost everything they had
It may sound like me
But I'm a little bluer than that

When you look out in the morning you might see
Clouds rolling by like memories
A big old sky above you lookin' back
You may think of me
But I'm a little bluer than that

Where did we go wrong
I wish I knew
It haunts me all the time
Now wherever I go and
whatever I do
You're always on my mind

I can picture you just alone tonight
But as for me it don't feel right
To let us fade like some old photograph
It may work for you
But I'm a little bluer than that …

A little bluer than that
Alan Jackson
(with a little change)

Music: A Little Bluer Than That - Alan Jackson (mixed - 260 KB)

15 September 2007

دو ماه


"میگفت عشق رو میشه دو ماهه فراموش کرد.
باور نمیکردم.
بهم ثابت کرد."




بهش گفتم این رو توی وبلاگم مینویسم.
خندید! به نظرش بازی جالبی بود.
تا همین چند لحظه پیش هم جلوی اشکم رو گرفته بودم.

05 September 2007

شهاب سنگ

وقتی به آسمونه پر ستاره نگاه میکنی یاد چی میفتی؟ یاد نجوم؟ زیبایی؟ آدم فضایی؟ من یاد تاریخ می افتم. چرا؟! خوب فکرشو بکن. از این دو سه هزار تا ستاره که تو آسمون دیده میشن (یا حتی همون سی چهل تایی که تو آسمون بی ستارۀ تهران میشه دید) حتی دوتاشون هم نیستند که نورشون با هم به ما برسه. از همین زهره خانم که همسایۀ خودمونه تا اونهایی که هابل داره به زور عکسهاشون رو میندازه هر کدوم تو یک تاریخ متفاوت نوری که الان میبینیم رو برامون فرستادن. یکی چند دقیقه پیش، یکی چند هزار سال پیش، یکی چند میلیون سال پیش، یکی هم بیست و سه سال پیش!
بیست و سه سال پیش شهابی شروع کرد به حرکت به سمت زمین. از همون موقع هدفش مشخص بود و حتی با اینکه خودش هم نمیدونست معلوم بود که کجا فرود میاد. داشت میومد طرف من. وقتی رسید نزدیکم مثل تموم شهاب سنگهای دیگه شروع کرد به سوختن و روشن شد. روشنه روشن. وای ... چقدر قشنگ بود. معلوم بود داره میاد طرف من اما نمیتونستم فرار کنم. فقط سر جام ایستادم ونگاهش کردم. هر چقدر نزدیکتر میشد با اینکه خطرناکتر میشد احساس میکردم بیشتر دوستش دارم. آخه احمقانست اگه آدم شهاب سنگ ها رو دوست نداشته باشه فقط به خاطر اینکه ما رو از بین میبرند! و شهاب سنگ من هم کار خودش رو کرد... اما هنوز هم دوستش دارم.

تولدت مبارک شهاب سنگ کوچولوی من

18 August 2007

تو که نیستی

تو که نیستی دل من در پی شعر سرودنه
قافیه های غزلم رفتنت و نموندنه
تو که نیستی هق هق گریۀ بی صدای من
بهونۀ لبای من واسه ترانه خوندنه
تو که نیستی تنهایی تو خونه بیداد میکنه
هر طرفو نگاه کنم تصویره با تو بودنه
تو که نیستی حافظم دیگه منو دوست نداره
انگار که معنی غزل دل عاشق سوزوندنه
تو که نیستی زندگی معنی آوارگیه
تنها امید تو زندگی مردنم و نبودنه

16 August 2007

من و کریم و جوجو

اولین بار که کریم رو دیدم حالش خوب نبود. گم شده بود و پرواز بلد نبود. ازم میترسید. ولی من ازش مراقبت کردم. تا اینکه پرواز یاد گرفت. بعد یه روز بدون خداحافظی پر زد و رفت. دلم شکست. ولی خیالم راحته که پرواز یاد گرفته و اتفاقی براش نمی افته ...


اولین بار که جوجو رو دیدم حالش خوب نبود. گم شده بود و پرواز بلد نبود. ازم میترسید. ولی من ازش مراقبت کردم. اما اون پرواز یاد نگرفت. یه روز هم بدون خداحافظی رفت. دوباره دلم شکست. کاش حداقل میتونست پرواز کنه تا دلم شورشو نزنه ...



12 July 2007

I will always love you

If I should stay,
I would only be in your way.
So I'll go, but I know
I'll think of you ev'ry step of the way.

Bittersweet memories
that is all I'm taking with me.
So, goodbye.
Please, don't cry.
We both know
I'm not what you, you need.

I hope life treats you kind
And I hope you have all you've dreamed of.
And I wish to you, joy and happiness.
But above all this, I wish you love.

And I will always love you.
I will always love you.
I will always love you.
I will always love you.
I will always love you.
I will always love you...

I will always love you
Whitney Houston

Music: I Will Always Love You - Whitney Houston (1 MB)

23 June 2007

عطر خوش یاس



همیشه از من جلوتر بود. من هم همینش رو دوست داشتم. اینجوری میتونستم پام رو بزارم جای پاش. آخه وقتی که آدم سر بالایی میره کم کم پاها خسته میشن. اونوقت ممکنه یه لحظه حواست نباشه و سر بخوری تو دره. اما اون انقدر محکم راه میرفت که خاک رو زیر پاش سفت میکرد. اینجوری دیگه میدونستی پاتو کجا باید بزاری. اگه هم یه وقت نمیتونستی مثل اون قدم های بزرگ و سریع برداری آهسته تر میرفت تا اذیت نشی. حتی شاید منتظر میموند تا تو برسی.
این اواخر یه جورایی شده بود. اول فکر کردم اونم خسته شده. ولی نه. مست شده بود. مست بوی یاس. میگفت باید سریع بریم. میگفت اونطرف پر یاسه. تند رفت. من جا موندم. الان رسیده به قله. من هنوز دارم میرم بالا. باید تند برم. داره میره پشت اون کوه. نکنه گمش کنم ...