12 January 2011
I'm alive!
The millitary service is almost finished and I'm looking for a job.
I have an idea for founding a distance English learning institute. But it seems that there are lots of obstacles on my way, including getting a permit.
Lots of things happened during last 17 months and I believe I am a different person now.
My ideas about religion, love and money has changed and I expect even bigger changes in near future.
03 April 2010
علی خ
- به اینجا میگن پادگان. اینجا دانشگاه نیست. هدف ما اینه که از شما یه آدم به درد بخور بسازیم. ما شما رو مرد میکنیم. اوهوی چاقالو، درست وایسا. اسمت چیه؟
- علی خ. جناب سروان.
هفته دوم
علی خ. و چند نفر از بچهها کنار محوطه گروهان نشستهاند. صدای خندههایشان در داخل آسایشگاه هم شنیده میشود.
هفته سوم
گروهان تمرین رژه میکند.
فرمانده: علی خ. چرا مثل دلقکها رژه میری؟ درست پاهاتو بالا بیار م... گ...
هفته چهارم
گروهان به کوه نوردی میرود.
علی خ. نفس نفس میزند.
فرمانده: علی خ. کدوم گوری موندی تو؟ تکون بده اون هیکل گنده رو ا...
هفته پنجم
گروهان تمرین رژه میکند.
فرمانده: کدوم ک... بود هماهنگ پا نمی کوبید؟ مثلاً شما تحصیل کردهاید؟ شما ا... ها رو چطوری راه دادن دانشگاه؟ علی. خ برو گمشو بیرون از صف.
هفته ششم
علی خ. کم حرف شده است.
فرمانده همچنان توهین میکند.
هفته هفتم
علی خ. سه روز به انفرادی فرستاده میشود.
سربازها پچ پچ میکنند: علی خ. شا... تو فلاسک چای گروهان.
فرمانده رضایتمندانه برایمان میگوید که این سه روز بدترین روزهای زندگی علی خ. خواهد بود.
هفته هشتم
مراسم تحلیف انجام میشود.
گروهان مرخص میشود.
علی خ. اما میماند. او به دلیل "رفتار نامناسب" تجدید دوره میشود.
هفتهها دوباره آغاز ميشوند ...
دو ماه بعد
علی خ. دومین دوره آموزشی را هم تمام میکند. به شدت لاغر شده است. چهرهاش برایم آشناست. او را از روی صدایش میشناسم. میگوید احتمالاً معافیت پزشکی خواهد گرفت. دلیل: مشکلات روانی.
خیلیها را دیدم که در این ماهها نامرد شدند. اما کسی را ندیدم که مرد شده باشد.
کسی کتابی علیه خدمت سربازی نمینویسد. کسی فیلمی نمیسازد. حتی وبلاگهای کمی هم علیه آن مینویسند. این بخشی به دلیل سانسور حکومتی است و بخشی به دلیل آنکه هر کسی حداکثر تنها یک بار این دوره را تجربه میکند و بعد از آن مشکلات سربازان را فراموش میکند.
باید نوشت از عمرهایی که تلف میشوند و بدنهایی که بی دلیل آسیب میبینند و روحیههای لطیفی که له میشوند و بچههایی که معتاد میشوند و نفرتهایی که ذره ذره ایجاد میشوند و عادتهای بدی که شکل میگیرند و ...
28 August 2009
آمپول
الان که میخوام برم خدمت همه از فواید دوران خدمت میگند و تاکید میکنند که خوش میگذره!
12 June 2009
یک مشت هوای تازه
2. تو این چند روز زیاد سعی نکردم کسی رو قانع کنم به میر حسین رای بده یا به احمدی نژاد رای نده. به نظر من کسی که تو این چهار سال نفهمیده باید به احمدی نژاد رای بده یا نه، کسی که با دیدن تورم 25 درصدی، با دیدن افزایش دو تا سه برابری نقدینگی و خالی شدن صندوق ذخیره ارزی، با دیدن فشارهای اجتماعی شدید در سالها و حتی ماه های اخیر (از بسته شدن سایتها و روزنامهها تا ایجاد گشت ارشاد)، منفور شدن ایران در سطح جهانی، قضیه هاله نور (و نفی اون توسط احمدی نژاد!)، با شنیدن وعدههایی که در دور قبل انتخابات داد و بعد دقیقا عکسشون عمل کرد (مثل گسترش آزادیهای اجتماعی)، با دیدن نزول شدید ارزشهای فرهنگی، قضیهٔ کردان (و حمایت از اون)، عوام فریبی و از همه مهمتر با شنیدن دروغهای احمدی نژاد در مورد بسیاری از آمارها (تورم، اشتغال زایی، آزادی مطبوعات)، پروژهها (فازهای 9 و 10 پارس جنوبی، پالایشگاه گاز پارسیان) و بودجههای تبلیغاتی خودش و دیگران و با دیدن و شنیدن بسیاری از آنچه که این روزها دیدیم و شنیدیم همچنان به احمدی نژاد رای میده، همون بهتر که در میان حامیان احمدی نژاد بمونه (دلیل این حرف رو پایین تر توضیح میدم). چنین فردی یا احمقه، یا به طرز ترسناکی متعصبه، یا نون خوره این دولته و یا هنوز بهش اطلاع رسانی نشده. تنها تلاش من در این چند روز سعی در تغییر رای این گروه آخر بود.
3. فکر میکنم دوستان مذهبی در این روزها تاثیر مذهب رو بر افت قدرت منطق افراد درک کرده باشند. بی دلیل نیست که اکثریت مذهبیون در اون جناحند (و در واقع این افراد جزو "مذهبی تر" ها هم حساب میشند.) لطفا کامنت ننویسید که اشکال از مذهب نیست و از مذهبیونه! من خودم معلمم. میدونم وقتی اکثر شاگردها نمره کم میگیرند اشکال از معلمه نه از شاگردها.
4. من به موسوی رای میدم، اما نه موسوی رو کاندیدای آرمانی خودم میدونم، نه اعتقاد دارم با اومدن اون شرایط نسبت به سالهای قبل از احمدی نژاد چندان تغییر میکنه و نه حتی کاملا مطمئنم که پیروزی اون به نفع کشوره. چرا همیشه میدونیم چه کسی رو نمیخواهیم اما پیدا نمیکنیم کسی رو که میخواهیم؟!
5. چیزی که این روزها بدجوری ذهنم رو مشغول کرده اینه که آیا واقعا انتخاب شدن موسوی بهتر از انتخاب شدن احمدی نژاده؟ میدونم این سوال در نگاه اول خیلی احمقانه به نظر میاد اما به نظرم نکاتی در مورد آینده ایران هست که معمولا به اونها توجه نمیکنیم. نمیخوام بگم انتخاب احمدی نژاد بهتره، اما دوست دارم در مورد این نکات فکر کنیم. اگه نکتهای رو خوب درک نکردم لطفا بگید.
میدونیم که کروبی و رضایی مسلما به اندازه کافی رای نمیارند. پس دو حالت میمونه:
اول بیاید تصور کنیم که، گلاب به روتون، احمدی نژاد انتخاب بشه. شرایطی که پیش میاد اینه: احمدی نژاد باید از طرفی روی سیاستهای قبلی خودش تاکید کنه چون خیلی به اونها بالیده، از طرف دیگه باید وضعیت داغون اقتصادمون رو جمع و جور کنه. حالا اگه احمدی نژاد بیاد باز هم کارهایی از قبیل تزریق پول به جامعه رو انجام بده فکر کنید چه بلایی سر تورم میاد. اون موقع دیگه اگه بیاد تو تلویزیون بگه مثلا تورم 50 درصد نیست و یک رقمیه (!) واقعا ننه جون کروبی هم میفهمه که داره دروغ میگه. یعنی در واقع در 4 سال آینده خواهیم داشت: یک اقتصاد ویران که روز به روز ویرانتر میشه، شکاف در سران حکومت و اختلاف اکثر شخصیتهای شناخته شده سیاسی با دولت، نفرت شدید حدود نیمی از مردم نسبت به دولت و ... . به نظر من چنین شرایطی هر چند در کوتاه مدت به ضرر کشور تموم میشه اما در بلند مدت میتونه باعث رشد سیاسی بشه. یادتون نره ما مخالف احمدی نژاد نیستیم بلکه با احمدی نژادیزم مخالفیم. شاید 4 سال آینده بتونه این تفکر رو برای همیشه از بین ببره.
حالت دوم میتونه پیروزی موسوی باشه. در این صورت در چهار سال آینده وضعیت اینه: درگیری دولت با مشکلات اقتصادی بنیادی در حالی که قیمت نفت هم نسبت به سالهای قبل کم شده، عدم حمایت (و حتی نفرت) نیمی از مردم از دولت، فعالیت شدید گروه های فشار و سر خوردگی سریع مردمی که الان نمیدونند برای چی به موسوی رای میدند. (همونهایی که قبلا گفتم اصلا بهتره به موسوی رای ندند.) مردمی که انتظار تغییرات یک شبه دارند و همون بلایی رو سر موسوی میارند که سر خاتمی آوردند. ولی شاید از همه مهمتر و خطرناکتر نهادینه شدن احمدینژادیزم باشه. فکرش رو بکنید که 4 سال دیگه چطوری احمدی نژاد زبونش دراز میشه که دیدید اینها اینکاره نبودند! و چطور به یه قهرمان تبدیل میشه. و آیا این به معنی مرگ زودرس نوزادی نخواهد بود که در روزها و سالهای گذشته کشورمون درد تولدش رو تحمل کرد؟
با همه این صحبتها شاید بهترین حالت پیروزی احمدی نژاد با تقلب در انتخابات باشه! فکر عکسالعملهای روزهای بعد رو بکنید. (باز هم تاکید میکنم که اینها فقط تفکراتی بود که در چند روز گذشته ذهنم رو مشغول کرده و حتی خودم هم در مورد درست بودنشون شک دارم.)
پینوشت، روز بعد از انتخابات: بهترین حالت پیش اومد!
6. من جداً اعتقاد دارم به عنوان کشوری که فقط حدود صد ساله داره تمرین دمکراسی میکنه و با توجه به نفوذ شدید مذهب در ایران و قرارگیری ایران در یکی از عقبموندهترین نقاط جهان از لحاظ رشد سیاسی، پیشرفتمون خیلی خوب بوده. در بسیاری از کشورها کمتر پیش میاد صحنههایی که روزهای گذشته در شهرهای ایران دیدیم رو ببینید. و همینطور اعتقاد دارم در هر صورت ایران بعد از انتخابات بسیار بهتر از ایران قبل از انتخابات خواهد بود. (پینوشت، دو روز بعد از انتخابات: دیگه زیاد مطمئن نیستم.)
7. در این چند روز که سیستم هنگ کرده بود بعد از سالها برای مدتی کوتاه پنجره باز شد و مشتی هوای تازه به این خونه اومد. هر کسی سعی کرد یه کاری بکنه. یکی تو خیابون لخت شد، یکی وبلاگ نوشت، یکی ناسزا گفت، یکی سعی کرد دیگران رو آگاه کنه و ... . مسلما در روزهای آینده خیلی ها سعی میکنند پنجره رو ببندند. اینکه میتونیم جلوشون رو بگیریم یا نه نمیدونم. ولی یه چیز رو میدونم: تا پنجره بازه باید نفس بکشیم.
07 May 2009
The Second Part
03 May 2009
Teachers Day

28 April 2009
تریلوژی رفاقت: 3 کله پوک
اون موقع سه تامون تازه کامپیوتر خریده بودیم و وظیفه شرعی خودمون میدونستیم که با همه نرم افزارهای موجود تجربه کسب کنیم. دو سه بار که رفتیم کوه یه دوربین فیلم برداری هم با خودمون بردیم و از جنگولک بازیهامون فیلم گرفتیم. و طبیعتاً نوبت رسید به کسب تجربه در مورد میکس فیلم. این مسئولیت خطیر رو من به عهده گرفتم (فکرش رو بکنید که با کامپیوتر Pentium II و نرم افزارهای ساده اون موقع و بی تجربگی من اون فیلمها چه چیزی از آب در میومدند!).
اولین بار که یکی از فیلمهای کوهمون رو میکس کردم به ذهنم رسید یه اسم هم براش انتخاب کنم. اسمهای مختلفی به ذهنم رسید، اما خیلی دوست داشتم حتما تو این اسم عدد 3 رو هم به کار ببرم. و بعد از یک ساعت فکر کردن بالاخره یه اسم خوب پیدا کردم: سه کله پوک!
از اون روز بود که بدبختیمون شروع شد! دیگه همه بروبچز مدرسه و محل که به مرور فیلم ما به دستشون رسیده بود بهمون میگفتند سه کله پوک. انقدر این عبارت برامون تکرار شد که دیگه خودمون هم به خودمون میگفتیم سه کله پوک.
محسن و علیرضا صمیمیترین و باوفاترین دوستانم هستند. خاطراتی که از مدرسه و کوه و کلوپ و کنکور و عشق و بحثهای مذهبیمون داریم عمیقترین و پرتعدادترین خاطرات من با دوستانم هستند. هنوز هم وقتی در کنار هم هستیم مثل قدیمها بچه میشیم و از بچگیمون لذت میبریم.
پینوشت: برای نوشتن این پست رفتم سراغ سیدیهای قدیمی و هر دو نسخه فیلم سه کله پوک و یکی از فیلمهای میکس نشده رو پیدا کردم. بعد از چند سال دوباره نشستم و اونها رو نگاه کردم. باورم نمیشد یه زمانی انقدر سرخوش و خوش خنده بودیم.
تکههایی از این فایلها رو به آخر این پست اضافه کردم.
(البته جالبترین جنگولک بازیهامون برای حفظ آبرو در اینجا نیومده)
26 January 2009
پیر شدیم رفت
گفتم: "بهم میاد چند سالم باشه؟"
با این حرفم همهٔ بچهها شروع کردند با هم دیگه عدد گفتن. یکی میگفت 33 اون یکی میگفت 29 یکی دیگه 32 ... هر چی منتظر موندم یکی از 27 بیاد پایینتر دیدم نخیر، انگار پیر شدیم رفت!
خلاصه اولش کلی غصه خوردم، ولی بعد با خودم گفتم: "بابا ظاهر که مهم نیست. عوضش من کلی ایدههام نوگرایانست! از اون جهت کلی هم جوونم. مگه این نیست که شاگردهام کلی باهام رفیق میشن. دلیل از این بهتر؟"
حالا امروز آق مهندس تو پست "بخوهسرمزاداش" زیر عکسم کامنت گذاشته: "آقا نمی دونم به کدام دلیل تا حالا که این عکسها رو ندیده بودم فکر میکردم شما بالای چهل سن دارین!"
من احتمالاً امشب خودکشی کنم!
25 January 2009
بالاترین، Digg، Picasa

راستی این Picasa که عکسهای پست "تریلوژی رفاقت: بخوهسرمزاداش" رو توش گذاشتم خیلی باحاله! اگه خواستید آلبومی مثل برای من درست کنید حتماً از این سایت استفاده کنید. یک گیگا بایت فضا برای عکس میده، خیلی خوب طراحی شده و کار باهاش راحته. یک نکتهٔ جالبش اینه که تشخیص میده چند نفر توی عکس هستند و اسمشون رو ازت میخواد!
22 January 2009
تریلوژی رفاقت: بخوهسرمزاداش
پس ما 4 نفر به دلایل استراتژیک و سکستراتژیک به هم ملحق شدیم و جمع بچه خرخونهای ورودی 83 رشتهٔ مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه آزاد اسلامی شهرقدس (مخففش میشه بخوهسرمزاداش!) رو تشکیل دادیم! اوایل، این جمعیت توسط اعضا گروهکهای مختلف از گروه 70-60 نفری جنس مخالف مورد حملاتی قرار گرفت. امروز بعد از بیش از 4 سال همهٔ اون گروهکها از بین رفتهاند اما به قول مورفیوس WE ARE STILL HERE
چند روز پیش که رفته بودیم چیتگر یه کم باتریامون رو شارژ کنیم همه خاطراتمون توی این 4 سال برام زنده شد. خاطرات کلاسها و درسها و سالن تربیتبدنی و امتحانها و تقلبها و عشقها و آرزوها و سفر شمال و ...

هر چند هنوز نتونستیم یه کتاب هم ترجمه کنیم، هر چند مرتضی متاهل شده، هر چند علی می خواد بره اونور آب، هر چند امیر کمتر از یه ماه دیگه میره خدمت، ... شراب رفاقتمون تازه داره جا میوفته!
لینک: گلچینی از عکسهامون
23 November 2008
صد و یک سگ خالدار
چند روز پیش داشتیم با بچهها Magic English میدیدیم. Magic English مجموعهای از کارتونهای معروفه (مثل سیندرلا، سفید برفی، پینوکیو،...) که سعی میشه با استفاده از اونها به بچهها انگلیسی آموزش داده بشه. دکمهٔ Play رو که زدم شروع کردم به آروم کردن بچهها که "بابا این مثلاً فیلم آموزشیهها! انقدر نخندید، گوش بدید." اما کی بود که گوش بده؟ با کوچکترین اتفاق توی فیلم کلاس از خنده میترکید. کافی بود دم موش زیر پای گربه گیر کنه یا یکی از پشت بوم بیفته پایین تا بچهها از ته دل بزنند زیر خنده. دیگه بیخیال آموزش شدم و وایسادم به تماشای بچهها. یعنی من هم زمانی انقدر راحت از زندگی لذت میبردم؟
یکدفعه یکی گفت: "من این رو دیدیم، صد و یک سگ خالداره." و فریادهای "من هم دیدم" بود که بلند شد. با شنیدن فریادهای بچهها حواسم برگشت به فیلم. صحنهٔ اول کارتون بود، اونجا که راجر داره پیانو میزنه و پانگو داره از پنجرهٔ اتاق بیرون رو نگاه میکنه و سگها و صاحبهاشون رو دید میزنه.
و یک لحظه رفتم به اون زمانی که هفت هشت سالم بود و هفتهای یک بار صد و یک سگ خالدار رو میدیدم و به یاد آوردم که چقدر این کارتون رو دوست داشتم. بعد از این همه سال تک تک صحنههای فیلم رو میتونستم به یاد بیارم و حتی با اینکه اون موقع انگلیسی بلد نبودم خیلی از جملهها رو هم به یاد داشتم. یادم اومد که چقدر از شباهت آدمها و سگهاشون خوشم میومد، چقدر آنیتا به نظرم خوشگل بود، چقدر از قیافهٔ پانگو اون موقع که یکی یکی پونزده تا بچهش دنیا میان خوشم میومد (همون جا که یاد گرفتم به انگلیسی تا پونزده بشمرم) و چقدر نگران اون پونزدهمیه بودم که ضعیف بود و راجر مالشش داد و وقتی حالش خوب شد دماغ کوچولوش رو از زیر پارچه آورد بیرون، چقدر اون صحنهٔ تلویزیون تماشا کردنشون رو دوست داشتم، وقتی توله سگها رو میدزدن و خدمتکار خونه میاد تو خیابون و داد میکشه "پلیییییسسس!" چقدر دلم براش میسوخت، چقدر از اون توله سگه که موقع فرار وایساده بود تلویزیون نگاه میکرد حرصم میگرفت، ...
و چقدر از زندگی لذت میبردم.
پینوشت: امروز برگههای دیکتشون رو صحیح کردم. کلاً ده تا کلمه گفته بودم، قرار بوده معنی هر کلمه رو هم جلوش بنویسند. اینها نمونهای از معانی نوشته شده توی برگههاست:
حالا شما بگید من چجوری به اینها بفهمونم s سوم شخص چیه. اونم به زبون انگلیسی!
06 November 2008
یک چهارده آبان و یکی دیگه
More -> Play Mode -> Shuffle -> On
Play
I've got the roses, I've got the wine ,
With a little luck she will be here on time ,
This is the place we used to go ,
With romantic music and the lights down low ,
And as you stand there amazed at the door ,
And you're wondering what all this is for ,
It's just a simple thing from me to you ,
The lady that I adore , 'Cos there's something ,
That you should know , it's that ;
I've been missing you , more than words can say ,
And that I've been thinking about it every day ,
And the time we had just dancing nice and slow ,
And I said now , I've found you ,
I'm never letting go
چراغ قرمز انقلاب هم اون روز رو مخ راه میرفت. باز هم به یاد جوونی بی خیال فرهنگ شهرنشینی شدم و از لای ماشینها راه افتادم برم اونور خیابون. وسط خیابون، توی خط ویژه هر چی گشتم اثری از آسفالت شل شدۀ تابستون ندیدم. تابستونها با گرم شدن هوا آسفالت اینجا شل میشد و با ترمز اتوبوسها پشت چراغ قرمز یه عالمه آسفالت نرم یه گوشه جمع میشد. من هم کلی حال میکردم که پام رو بزارم روی اون آسفالت نرم و کفشم رو داغون کنم. حالا نمیدونم با سرد شدن هوا خود به خود درست میشه یا اینکه اومدن درستش کردند.
اون طرف خیابون باز هم یه آقاهه داشت تراکت "دانشگاه بدون کنکور" پخش میکرد. تا اومدم راهمو کج کنم یکی گذاشت کف دستم. فقط یه لحظه دیدم روش نوشته "کارشناسی، کارشناسی ارشد، دکتری". کارشناسی ارشدش چشمم رو گرفت. تا کردمش و گذاشتمش تو جیب کاپشنم تا بعداً بخونمش.
سرم رو که آوردم بالا توی یخچال ویترینیه اون مغازه ای که هیچوقت رانی نداشت دو تا رانی دیدم، اونم رانیه هلو! خندم گرفت. اون مغازۀ شال فروشی که کلی شال قشنگ داشت بسته بود (اِ... یه آیس پک فروشی هم باز شده). اون مغازه ای که تابستونها کلی تی شرتهای خوشگل داشت الان دیگه تی شرتها رو جمع کرده بود و یه عالمه لباس کاموایی سیاه گذاشته بود پشت ویترینش.
و بالاخره فست فود بوفالو.
از موسسه که اومدم بیرون مثل همیشه نگاهی به روزنامه های دکۀ جلوی در خروجی انداختم. بعد هم دویدم از لای ماشینها رفتم اونور خیابون انقلاب. تو راه خونه همیشه اولین کارم این بود که یه نگاه توی فست فود بوف بندازم. هیچ وقت پولشو نداشتم برم اون تو. تازه اگه هم یه جوری پولشو جور میکردم تنهایی که حال نمیداد. تو همین فکرها بودم که یه دفعه داداش آقا غلام رو دیدم. دستش تو دست یه دختر قد بلند بود که مانتو و روسری سفید هم داشت. داداش آقا غلام من رو نمیشناخت. از جلوم رد شد و با دختره رفتند توی بوف.
ای خدا، کی میشه منم بزرگ شم و دست یکی رو بگیرم و با هم بریم این تو پیتزا بخوریم؟
دختری که با دوست پسرش میز جلویی رو گرفته بودند هی بر میگشت و منو نگاه میکرد. اون هم مثل همه یه لبخند میزد و سرش رو برمیگردوند. آقای میز بغلی هم داشت هی به من نگاه میکرد و هی به پیتزای سردی که جلوم بود و دو تا نوشابۀ کنارش. آقای میز تمیز کن هم چند دقیقه یه بار چپ چپ نگاهم میکرد که داداش مگه نمیبینی همۀ میزها پرند. د بخور برو دیگه!
باز شروع کردم به خوندن اسم پیتزاها. مخصوص بوفالو، مخصوص، مخلوط، پپرونی، سبزیجات،... دیگه حالم داشت از هر چی پیتزا به هم میخورد. حتی از پپرونی که اسمش آدمو یاد برنامه کودک میندازه!
دوباره هندزفری رو گذاشتم تو گوشم. این دفعه فقط باید Play رو میزدم.
Is love, sweet love,
It’s the only thing that there’s just too little of
کتابخونۀ دانشگاه تو زیرزمین ته یه راهروی نیمه تاریک بود. از در که میرفتی تو دو تا میز بود برای خوندن روزنامه ها. سمت راست سالن مطالعۀ پسرها و اونطرف دیگه مال دخترها. نشسته بود با دوستش روزنامه میخوند. رفتم نشستم تو سالن مطالعه. الکی یه کتابم گرفتم دستم. بعد از کلی کلنجار و دو سه بار پا شدن و نشستن بالاخره رفتم طرفش. ازش خواستم یه لحظه بیاد بیرون. خودم زودتر اومدم بیرون. تا اومدم خودم رو آماده کنم اومد بیرون و جلوم وایساد. گلوم خشک شد. یه لحظه یاد ترانه ای افتادم که اون روزها عاشقش بودم.
When the world is cold,
I feel a glow just thinking of you,
And the way you look tonight
از بوفالو که اومدم بیرون یه لحظه سرما بدنم رو لرزوند. دستم رو بردم تو جیبم. یه تیکه کاغذ تا کرده توش بود. همون توی جیبم مچالش کردم و پرتش کردم بیرون. همه چیز تار بود. نه لباسهای کاموایی پشت ویترین رو دیدم، نه آیسپک فروشیای که تازه باز شده بود، نه اون همه شال قشنگ رو و نه حتی اون دو تا رانی هلو رو.
16 October 2008
11 October 2008
بارون
15 September 2007
دو ماه
"میگفت عشق رو میشه دو ماهه فراموش کرد.
باور نمیکردم.
بهم ثابت کرد."
بهش گفتم این رو توی وبلاگم مینویسم.
خندید! به نظرش بازی جالبی بود.
تا همین چند لحظه پیش هم جلوی اشکم رو گرفته بودم.
05 September 2007
شهاب سنگ
بیست و سه سال پیش شهابی شروع کرد به حرکت به سمت زمین. از همون موقع هدفش مشخص بود و حتی با اینکه خودش هم نمیدونست معلوم بود که کجا فرود میاد. داشت میومد طرف من. وقتی رسید نزدیکم مثل تموم شهاب سنگهای دیگه شروع کرد به سوختن و روشن شد. روشنه روشن. وای ... چقدر قشنگ بود. معلوم بود داره میاد طرف من اما نمیتونستم فرار کنم. فقط سر جام ایستادم ونگاهش کردم. هر چقدر نزدیکتر میشد با اینکه خطرناکتر میشد احساس میکردم بیشتر دوستش دارم. آخه احمقانست اگه آدم شهاب سنگ ها رو دوست نداشته باشه فقط به خاطر اینکه ما رو از بین میبرند! و شهاب سنگ من هم کار خودش رو کرد... اما هنوز هم دوستش دارم.
تولدت مبارک شهاب سنگ کوچولوی من
16 August 2007
من و کریم و جوجو

23 June 2007
عطر خوش یاس
این اواخر یه جورایی شده بود. اول فکر کردم اونم خسته شده. ولی نه. مست شده بود. مست بوی یاس. میگفت باید سریع بریم. میگفت اونطرف پر یاسه. تند رفت. من جا موندم. الان رسیده به قله. من هنوز دارم میرم بالا. باید تند برم. داره میره پشت اون کوه. نکنه گمش کنم ...
27 May 2007
A Mosque or a Garrison?
Then, there is another one preaching about the benefits of veil।
There is also a smaller one on your left on the lawn displaying Big Brother’s picture with the words which he used to name the year: National Unity, Islamic Solidarity।
If you want to enter the building you will notice two desks surrounded by “little brothers” and some posters which are reminding you that today is “Resistance Day” and that you should be proud of the matter that Khorramshahr became recaptured during the Iran-Iraq war in such a day।
Then, you enter the building; on your left you can see the biggest board inside the building which is owned by the “Islamic Culture Office”. Since this board is the biggest one and also it is located in one of the most viewed places of the university, it must contain very important notes. Let’s read some of them.
· There is a gathering for praying everyday at one p.m.
· Memorial ceremony for “Resistance Day” (time and place is written)
· “Encouraging corruption, and also sexual and material lives are the elements which if broadcasted by satellite television channels can have an determinant effect on changing Iranian regime” said Former Israeli Prime Minister addressing U.S. Congress.
· “People are constantly putting pressure (on the government) for more freedom. Kinds of music which previously were greatly objected are popular today. Women don’t pay much attention to veil and their coats and skirts are becoming shorter and shorter.” delightedly reported James Laden, the American National Radio’s reporter.
· Those who have gained fifty percent of Koran Competition please go to Islamic Culture Office and specify to score of which course they would prefer the office add their additional 2 marks. (These 2 marks will be added to the score of any general course they would like, even courses like Family Planning which have no relation to students’ knowledge about Koran.)
· O Fatima!
Because the work of Islamic Culture Office has great importance there is also another board belonging to it in front of you।
Just look at your right and you will see another board which is for Basij force।
As you are wondering whether you are in a mosque or a garrison you may notice a group of people gathering in one corner of the corridor। Understanding the reason you can’t believe your eyes; it is a veil exhibition!
There are different (!) kinds of veils, each one with an information board explaining the new techniques in their designing। One of them has a very interesting feature;
A tape which shines at night – So you can be seen at night.
There are also some interesting notes around this show. One is read:
“There is no benefit in killing Muslims in the war against Islam. Only by tainting them you can be successful in this matter. So instead of bombs we should attack them with short skirts,” says an anti-Islam French author.
Another one is about a competition managed by Islamic Culture Office which is going to reward the best SMS about veil।
As you can see there is no surprise when none of the students of English Translation Department in their junior years could answer the professor’s question “What is translation?” We don’t think about these trivial subjects in our university!


