Showing posts with label Farsi. Show all posts
Showing posts with label Farsi. Show all posts

27 January 2011

چقدر احتمال دارد مذهب درستی داشته باشیم؟

دیشب قبل از خواب داشتم به این فکر میکردم که اگه همه دلایل و بحثهای پیچیده در مورد مذهب رو کنار بذاریم و اعتقادات مذهبی خودمون رو فقط یکی از هزاران اعتقاد مذهبی موجود بدونیم, احتمال اینکه درست فکر کنیم چقدر میشه. (ملت موقع خواب به چی فکر میکنند, ما به چی فکر میکنیم!)
 دیگه اون لحظه های آخر قبل از خواب بود که به نظرم ارزش دهی کیلویی به همه اعتقادات غیرمنطقی اومد, چون خیلی از این اعتقادات در واقع از یک ایده اصلی منشعب شدند.
امروز به ذهنم رسید اگه واقعا اینطور بیطرفانه به قضیه نگاه کنیم احتمال درست بودن برخی از مذاهب به شدت کم میشه. شکل زیر ایده کلی این نگاه رو نشون میده. (اگه نمیتونید تصویر رو ببینید احتمالا به این دلیله که فیلتر شده. از اینجا هم میتونید این عکس رو دانلود کنید.)



چند نکته:

  • اینجا تنها دیدگاهها و اعتقادات اصلی (و تنها اونهایی که به مذهب رایج در کشور ما منتهی میشند) نشون داده شده اند. اگه بخوایم این شکل رو با تمام اعتقادات موجود در دنیا کامل کنیم این تصویر به طور عجیبی بزرگ خواهد شد.
  • همین عدم درج همه دیدگاهها باعث شده که به طور کلی احتمالات خیلی خوشبینانه باشند. مثلا در ردیفی که ادیان یکتاپرستی نوشته شدند میشه دهها دین کوچک و بزرگ دیگه رو وارد کرد که این موضوع باعث کمتر شدن احتمال هر گزینه در این ردیف و تمام ردیفهای پایینتر میشه.
  • دسته بندی ادیان به این صورت مشکلاتی داره. مثلا در مورد اینکه هندوئیزم و بودائیزم (به عنوان روشهایی برای زندگی و نه به عنوان دین) و یهودیت (به عنوان دینی که در یکتاپرستی اون تردید وجود داره) جای مناسبی در این شکل ندارند میشه بحث کرد.
  • یکی از پیش فرضهای این نگاه اینه که یکی (و تنها یکی) از اعتقادات مذهبی موجود در جهان درست باشه.
  • این مطلب قرار نیست چیزی رو ثابت کنه. فقط دوست داشتم ایده ای که به ذهنم رسید رو به نوعی بیان کنم. احتمالا هر کدام از خوانندگان این مطلب بنا بر اعتقادات خودشون دوست دارند تغییری در  این شکل وارد بشه. به نظر من این حالت حالتی بیطرفانه (و نه اجبارا دقیق) از احتمال دهی هستش. اگه به نظرتون میشه این شکل رو به طور بیطرفانه تری در نظر گرفت لطفا نظرتون رو بگید.

16 January 2011

مهمترین سوالات فارسی زبانان در گوگل

برای نوشتن پست قبلی نمیدونستم دقیقا باید چی رو گوگل کنم. تصمیم گرفتم از پیشنهادات گوگل استفاده کنم تا ببینم میشه به جایی رسید یا نه. با نوشتن اولین کلمه (چگونه) گوگل چند پیشنهاد ارائه کرد که تو عکس زیر میبینید:


پرتعدادترین سوالات فارسی زبانان در گوگل که با کلمه چگونه شروع میشوند
بعضی از عناوین رو مجبور شدم سانسور کنم. به نوعی میشه از این عکس فهمید که سوالات مطرح برای ما فارسی زبانان در اینترنت چیه. و خوب زیاد هم امیدوار کننده نیست!

15 January 2011

چگونه مغز تخمه آفتابگردان را از پوستش جدا میکنند؟

کلا بعد از مسئله "هدف از خلقت" سوال مهمی که این روزها ذهنم رو مشغول کرده اینه که این شرکتهای تولید مواد غذایی چطوری پوست تخمه ها رو میکنند و کار ما رو راحت میکنند!


نظریه "پیر زنهای بیکار" که تولید این محصول رو به پیرزنهایی نسبت میده که دور هم جمع میشند و پوست این تخمه ها رو میگیرند زیاد راضی کننده نبود. پس تصمیم گرفتم این مطلب رو گوگل کنم (به تبعیت از ایجاد فعل google در زبان انگلیسی).


برای گرفتن پوست تخمه آفتابگردان سه روش وجود داره:


1.    روش قدیمیتر این بوده که تخمه های بوداده رو با فشار از توی منافذی رد میکردند و اینطوری با شکستن پوست تخمه مغز تخمه رو از توی اون در میاوردند. برای این روش حتما باید تخمه قبلا بو داده شده باشه و نمیشه مغز تخمه خام رو اینطوری جدا کرد.


2.    روش جدیدتر بر مبنای "ضربه و شکاف" (slam and crack) کار میکنه. یعنی اینکه تخمه هایی که کاملا خشک شدند رو اول انقدر میکوبند تا مغزشون از دهنشون بزنه بیرون (!) و بعد اونها رو غربال میکنند.


3.    روش خیلی جدیدتر که امروزه معمولا استفاده میشه از روش قبلی هم وحشیانه تره. در این روش هم از ضربه و شکاف استفاده میشه  با این تفاوت که اول تخمه های خشک شده رو کمی تحت فشار یک تیغه قرار میدند تا تخمه ها ترک بردارند و بعد اونها رو محکم به سمت یک دیوار فلزی پرتاب میکنند تا در اثر ضربه مغز از پوسته جدا بشه. بعد این مغزها و پوسته ها رو با استفاده از دمیدن باد به اونها غربال میکنند.


در روشهای 2 و 3 حتما باید از تخمه هایی استفاده بشه که کاملا خشک شدند. تخمه هایی که رطوبت دارند و تازه هستند برای این کار مناسب نیستند. همچنین در این روشها ضایعات زیادی هم وجود داره. چون بسیاری از تخمه ها در اثر ضربه خورد میشند. معمولا بعد از جدا کردن کامل پوسته ها مغز تخمه ها رو الک میکنند تا مغزهای سالمتر رو جدا کنند.
برای اطمینان از کیفیت محصول مرحله های غربال کردن و الک کردن رو معمولا چند بار انجام میدند. بعد مغزهای سالم رو برای افزودن نمک و طعم دهنده های دیگه به بخش مربوطه میفرستند و خودشون میشینند مغزهای خورد شده رو با بچه ها میخورند!

هر چند این روش ها برای تخمه آفتابگردان گفته شد, در مورد تخمه های دیگه هم تقریبا از همین روشها استفاده میشه, با این تفاوت که نوع تیغه ها و یا فشاری که بر روی تخمه ها وارد میشه در مورد انواع مختلف تخمه فرق داره.



این هم عکسی از یک دستگاه جدا کننده پوست تخمه آفتابگردان که از روش سوم استفاده میکنه:


دستگاه پوست گیری تخمه آفتابگردان


البته واضحه که روشهای گفته شده برای انجام این فرآیند به صورت صنعتی هستند. اگر در مورد انجام این فرآیند به صورت دستی هم مشکل دارید به این لینک که مراحل (!) انجام این کار رو توضیح داده مراجعه کنید. (از اونجایی که علم این کار بسیار جدید و پیچیده میباشد هنوز مطلبی به زبان فارسی در مورد اون نوشته نشده!)

03 April 2010

علی خ

هفته اول
- به اینجا میگن پادگان. اینجا دانشگاه نیست. هدف ما اینه که از شما یه آدم به درد بخور بسازیم. ما شما رو مرد میکنیم. اوهوی چاقالو، درست وایسا. اسمت چیه؟
- علی خ. جناب سروان.


هفته دوم
علی خ. و چند نفر از بچه‌ها  کنار محوطه گروهان نشسته‌اند. صدای خنده‌هایشان در داخل آسایشگاه هم شنیده می‌شود.


هفته سوم
گروهان تمرین رژه می‌کند.
فرمانده: علی خ. چرا مثل دلقکها رژه میری؟ درست پاهاتو بالا بیار م... گ...


هفته چهارم
گروهان به کوه نوردی میرود.
علی خ. نفس نفس میزند.
فرمانده: علی خ. کدوم گوری موندی تو؟ تکون بده اون هیکل گنده رو ا...


هفته پنجم
گروهان تمرین رژه می‌کند.
فرمانده: کدوم ک... بود هماهنگ پا نمی کوبید؟ مثلاً شما تحصیل‌ کرده‌اید؟ شما ا... ها رو چطوری راه دادن دانشگاه؟ علی. خ برو گمشو بیرون از صف.


هفته ششم
علی خ. کم حرف شده است.
فرمانده همچنان توهین می‌کند.


هفته هفتم
علی خ. سه روز به انفرادی فرستاده می‌شود.
سربازها پچ پچ می‌کنند: علی خ. شا... تو فلاسک چای گروهان.
فرمانده رضایتمندانه برایمان می‌گوید که این سه روز بدترین روزهای زندگی علی خ. خواهد بود.


هفته هشتم

مراسم تحلیف انجام می‌شود.
گروهان مرخص می‌شود.
علی خ. اما می‌ماند. او به دلیل "رفتار نامناسب" تجدید دوره می‌شود.
هفته‌ها دوباره آغاز مي‌شوند ...


دو ماه بعد
علی خ. دومین دوره آموزشی را هم تمام می‌کند. به شدت لاغر شده است. چهره‌اش برایم آشناست. او را از روی صدایش می‌شناسم. میگوید احتمالاً معافیت پزشکی خواهد گرفت. دلیل: مشکلات روانی.




خیلی‌ها را دیدم که در این ماه‌ها نامرد شدند. اما کسی را ندیدم که مرد شده باشد.
کسی کتابی علیه خدمت سربازی نمی‌نویسد. کسی فیلمی نمی‌سازد. حتی وبلاگهای کمی هم علیه آن می‌نویسند. این بخشی به دلیل سانسور حکومتی است و بخشی به دلیل آنکه هر کسی حداکثر تنها یک بار این دوره را تجربه می‌کند و بعد از آن مشکلات سربازان را فراموش می‌کند.
باید نوشت از عمرهایی که تلف می‌شوند و بدن‌هایی که بی دلیل آسیب می‌بینند و روحیه‌های لطیفی که له می‌شوند و بچه‌هایی که معتاد می‌شوند و نفرت‌هایی که ذره ذره ایجاد می‌شوند و عادت‌های بدی که شکل می‌گیرند و ...


28 August 2009

آمپول

بچه که بودم هر وقت میخواستم آمپول بزنم همه شروع میکردند از فواید آمپول می‌گفتند و تاکید میکردند که درد نداره... ولی درد داشت!
الان که میخوام برم خدمت همه از فواید دوران خدمت میگند و تاکید میکنند که خوش میگذره!

22 June 2009

مترجم فارسی گوگل

مترجم گوگل بالاخره بخش ترجمه فارسی خودش رو (به صورت آزمایشی) به راه انداخت. البته من اصلا پیشنهاد نمی‌کنم از این مترجم استفاده کنید، چون با این کار دو مشکل به وجود میاد:
1. ترجمه بی کیفیت این مترجم (که هر چقدر هم که پیشرفت کنه باز هم یک مترجم ماشینی هست) باعث میشه سطح ترجمه زبان فارسی از این که هست هم پایینتر بره.
2. کار و کاسبی ما کساد میشه!

لینک: مترجم گوگل

سگ‌ها از کجا آمدند؟

وقتی که نطق "سنوبال" به پایان رسید دیگر شک و تردیدی نبود که کفه رای به سمت او متمایل است. اما در این لحظه "ناپلئون" برپاخاست، از گوشه چشم نگاهی به سنوبال انداخت و صدای مخصوصی کرد که تا آن روز از او نشنیده بودند.
در اثر این صدا عوعوی وحشتناکی شنیده شد و نه سگ عظیم که قلاده برنجکوب به گردنشان بود جست و خیز کنان میان انبار پریدند و مستقیم به سنوبال حمله بردند....


ابتدا هیچ کس نمیدانست که این موجودات از کجا آمده‌اند. ولی مسئله به زودی حل شد. این سگها همان توله‌هایی بودند که ناپلئون از مادرهایشان گرفته بود و شخصاً پرورش داده بود. با آنکه به رشد کامل نرسیده بودند هیکلی درشت و قیافه‌ای درنده چون گرگ داشتند....

مزرعه حیوانات
جورج اورول

12 June 2009

یک مشت هوای تازه

1. این پست رو دقیقا ظهر روز انتخابات مینویسم که نه فکر کنی برای تغییر رای تو تلاش میکنم و نه نتیجه انتخابات بر نوشته‌هام تاثیر بزاره.

2. تو این چند روز زیاد سعی نکردم کسی رو قانع کنم به میر حسین رای بده یا به احمدی نژاد رای نده. به نظر من کسی که تو این چهار سال نفهمیده باید به احمدی نژاد رای بده یا نه، کسی که با دیدن تورم 25 درصدی، با دیدن افزایش دو تا سه برابری نقدینگی و خالی شدن صندوق ذخیره ارزی، با دیدن فشارهای اجتماعی شدید در سالها و حتی ماه ‌های اخیر (از بسته شدن سایت‌ها و روزنامه‌ها تا ایجاد گشت ارشاد)، منفور شدن ایران در سطح جهانی، قضیه هاله نور (و نفی اون توسط احمدی نژاد!)، با شنیدن وعده‌هایی که در دور قبل انتخابات داد و بعد دقیقا عکسشون عمل کرد (مثل گسترش آزادی‌های اجتماعی)، با دیدن نزول شدید ارزش‌های فرهنگی، قضیهٔ کردان (و حمایت از اون)، عوام فریبی و از همه مهمتر با شنیدن دروغ‌های احمدی نژاد در مورد بسیاری از آمارها (تورم، اشتغال زایی، آزادی مطبوعات)، پروژه‌ها (فازهای 9 و 10 پارس جنوبی، پالایشگاه گاز پارسیان) و بودجه‌های تبلیغاتی خودش و دیگران و با دیدن و شنیدن بسیاری از آنچه که این روزها دیدیم و شنیدیم همچنان به احمدی نژاد رای میده، همون بهتر که در میان حامیان احمدی نژاد بمونه (دلیل این حرف رو پایین تر توضیح میدم). چنین فردی یا احمقه، یا به طرز ترسناکی متعصبه، یا نون خوره این دولته و یا هنوز بهش اطلاع رسانی نشده. تنها تلاش من در این چند روز سعی در تغییر رای این گروه آخر بود.

3. فکر میکنم دوستان مذهبی در این روزها تاثیر مذهب رو بر افت قدرت منطق افراد درک کرده باشند. بی دلیل نیست که اکثریت مذهبیون در اون جناحند (و در واقع این افراد جزو "مذهبی تر" ها هم حساب میشند.) لطفا کامنت ننویسید که اشکال از مذهب نیست و از مذهبیونه! من خودم معلمم. میدونم وقتی اکثر شاگردها نمره کم میگیرند اشکال از معلمه نه از شاگردها.

4. من به موسوی رای میدم، اما نه موسوی رو کاندیدای آرمانی خودم میدونم، نه اعتقاد دارم با اومدن اون شرایط نسبت به سالهای قبل از احمدی نژاد چندان تغییر میکنه و نه حتی کاملا مطمئنم که پیروزی اون به نفع کشوره. چرا همیشه میدونیم چه کسی رو نمیخواهیم اما پیدا نمیکنیم کسی رو که میخواهیم؟!

اثری از بزرگمهر حسین پور

5. چیزی که این روزها بدجوری ذهنم رو مشغول کرده اینه که آیا واقعا انتخاب شدن موسوی بهتر از انتخاب شدن احمدی نژاده؟ میدونم این سوال در نگاه اول خیلی احمقانه به نظر میاد اما به نظرم نکاتی در مورد آینده ایران هست که معمولا به اونها توجه نمیکنیم. نمیخوام بگم انتخاب احمدی نژاد بهتره، اما دوست دارم در مورد این نکات فکر کنیم. اگه نکته‌ای رو خوب درک نکردم لطفا بگید.
میدونیم که کروبی و رضایی مسلما به اندازه کافی رای نمیارند. پس دو حالت میمونه:
اول بیاید تصور کنیم که، گلاب به روتون، احمدی نژاد انتخاب بشه. شرایطی که پیش میاد اینه: احمدی نژاد باید از طرفی روی سیاست‌های قبلی خودش تاکید کنه چون خیلی به اونها بالیده، از طرف دیگه باید وضعیت داغون اقتصادمون رو جمع و جور کنه. حالا اگه احمدی نژاد بیاد باز هم کارهایی از قبیل تزریق پول به جامعه رو انجام بده فکر کنید چه بلایی سر تورم میاد. اون موقع دیگه اگه بیاد تو تلویزیون بگه مثلا تورم 50 درصد نیست و یک رقمیه (!) واقعا ننه جون کروبی هم میفهمه که داره دروغ میگه. یعنی در واقع در 4 سال آینده خواهیم داشت: یک اقتصاد ویران که روز به روز ویرانتر میشه، شکاف در سران حکومت و اختلاف اکثر شخصیت‌های شناخته شده سیاسی با دولت، نفرت شدید حدود نیمی از مردم نسبت به دولت و ... . به نظر من چنین شرایطی هر چند در کوتاه مدت به ضرر کشور تموم میشه اما در بلند مدت میتونه باعث رشد سیاسی بشه. یادتون نره ما مخالف احمدی‌ نژاد نیستیم بلکه با احمدی نژادیزم مخالفیم. شاید 4 سال آینده بتونه این تفکر رو برای همیشه از بین ببره.
حالت دوم میتونه پیروزی موسوی باشه. در این صورت در چهار سال آینده وضعیت اینه: درگیری دولت با مشکلات اقتصادی بنیادی در حالی که قیمت نفت هم نسبت به سالهای قبل کم شده، عدم حمایت (و حتی نفرت) نیمی از مردم از دولت، فعالیت شدید گروه های فشار و سر خوردگی سریع مردمی که الان نمیدونند برای چی به موسوی رای میدند. (همون‌هایی که قبلا گفتم اصلا بهتره به موسوی رای ندند.) مردمی که انتظار تغییرات یک شبه دارند و همون بلایی رو سر موسوی میارند که سر خاتمی آوردند. ولی شاید از همه مهمتر و خطرناکتر نهادینه شدن احمدی‌نژادیزم باشه. فکرش رو بکنید که 4 سال دیگه چطوری احمدی نژاد زبونش دراز میشه که دیدید اینها اینکاره نبودند! و چطور به یه قهرمان تبدیل میشه. و آیا این به معنی مرگ زودرس نوزادی نخواهد بود که در روزها و سال‌های گذشته کشورمون درد تولدش رو تحمل کرد؟
با همه این صحبت‌ها شاید بهترین حالت پیروزی احمدی نژاد با تقلب در انتخابات باشه! فکر عکس‌العملهای روزهای بعد رو بکنید. (باز هم تاکید میکنم که اینها فقط تفکراتی بود که در چند روز گذشته ذهنم رو مشغول کرده و حتی خودم هم در مورد درست بودنشون شک دارم.)
پی‌نوشت، روز بعد از انتخابات: بهترین حالت پیش اومد!

6. من جداً اعتقاد دارم به عنوان کشوری که فقط حدود صد ساله داره تمرین دمکراسی میکنه و با توجه به نفوذ شدید مذهب در ایران و قرارگیری ایران در یکی از عقب‌مونده‌ترین نقاط جهان از لحاظ رشد سیاسی، پیشرفتمون خیلی خوب بوده. در بسیاری از کشورها کمتر پیش میاد صحنه‌هایی که روزهای گذشته در شهرهای ایران دیدیم رو ببینید. و همینطور اعتقاد دارم در هر صورت ایران بعد از انتخابات بسیار بهتر از ایران قبل از انتخابات خواهد بود. (پی‌نوشت، دو روز بعد از انتخابات: دیگه زیاد مطمئن نیستم.)

7. در این چند روز که سیستم هنگ کرده بود بعد از سالها برای مدتی کوتاه پنجره باز شد و مشتی هوای تازه به این خونه اومد. هر کسی سعی کرد یه کاری بکنه. یکی تو خیابون لخت شد، یکی وبلاگ نوشت، یکی ناسزا گفت، یکی سعی کرد دیگران رو آگاه کنه و ... . مسلما در روزهای آینده خیلی ها سعی میکنند پنجره رو ببندند. اینکه میتونیم جلوشون رو بگیریم یا نه نمیدونم. ولی یه چیز رو میدونم: تا پنجره بازه باید نفس بکشیم.

29 April 2009

پر بازدیدکننده‌ترین صفحات اینترنت در کشورهای مختلف


آمریکا


چین


روسیه


ژاپن


لبنان


کره جنوبی


ایران


28 April 2009

تریلوژی رفاقت: 3 کله پوک

سال‌های آخر دبیرستان با محسن و علیرضا خیلی جور شدم. واقعاً هم ساخته شده بودیم برای هم دیگه. 3 تا بچه مثبت الاف درس نخون! پاتوقمون هم شده بود کلوپ پلی استیشنٍ ممد آقا! از دبیرستان که تعطیل میشدیم مستقیم میرفتیم کلوپ و کری میخوندیم سر اینکه کدوممون بهتر ترکیب میچینیم و کدوم بهتر ضربه آزاد میزنیم. بعضی وقت‌ها هم که میخواستیم تفریحاتمون رو متنوع کنیم برنامه کوهنوردی میریختیم.
اون موقع سه تامون تازه کامپیوتر خریده بودیم و وظیفه شرعی خودمون میدونستیم که با همه نرم افزارهای موجود تجربه کسب کنیم. دو سه بار که رفتیم کوه یه دوربین فیلم برداری هم با خودمون بردیم و از جنگولک بازی‌هامون فیلم گرفتیم. و طبیعتاً نوبت رسید به کسب تجربه در مورد میکس فیلم. این مسئولیت خطیر رو من به عهده گرفتم (فکرش رو بکنید که با کامپیوتر Pentium II و نرم افزارهای ساده اون موقع و بی تجربگی من اون فیلم‌ها چه چیزی از آب در میومدند!).
اولین بار که یکی از فیلم‌های کوهمون رو میکس کردم به ذهنم رسید یه اسم هم براش انتخاب کنم. اسم‌های مختلفی به ذهنم رسید، اما خیلی دوست داشتم حتما تو این اسم عدد 3 رو هم به کار ببرم. و بعد از یک ساعت فکر کردن بالاخره یه اسم خوب پیدا کردم: سه کله پوک!
از اون روز بود که بدبختیمون شروع شد! دیگه همه بروبچز مدرسه و محل که به مرور فیلم ما به دستشون رسیده بود بهمون میگفتند سه کله پوک. انقدر این عبارت برامون تکرار شد که دیگه خودمون هم به خودمون میگفتیم سه کله پوک.
محسن و علیرضا صمیمی‌ترین و باوفاترین دوستانم هستند. خاطراتی که از مدرسه و کوه و کلوپ و کنکور و عشق و بحث‌های مذهبیمون داریم عمیق‌ترین و پرتعدادترین خاطرات من با دوستانم هستند. هنوز هم وقتی در کنار هم هستیم مثل قدیم‌ها بچه میشیم و از بچگیمون لذت میبریم.

پی‌نوشت: برای نوشتن این پست رفتم سراغ سی‌دی‌های قدیمی و هر دو نسخه فیلم سه کله پوک و
یکی از فیلم‌های میکس نشده رو پیدا کردم. بعد از چند سال دوباره نشستم و اونها رو نگاه کردم. باورم نمیشد یه زمانی انقدر سرخوش و خوش خنده بودیم.
تکه‌هایی از این فایل‌ها رو به آخر این پست اضافه کردم.

بخشی از سه کله پوک 2


بعضی از کارهایی که اون موقع برامون با مزه بودند
(البته جالبترین جنگولک‌ بازیهامون برای حفظ آبرو در اینجا نیومده)





08 February 2009

عملکرد اشرف کیایی در دانشگاه آزاد شهرقدس

وبلاگ سترون در جدیدترین پست خود مطلبی انتقادی در مورد خانم اشرف کیایی (مدیر گروه مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه آزاد شهرقدس) نوشته است. این مطلب اگر چه به بهانهٔ چاپ مقاله‌ای از خانم کیایی در روزنامهٔ خورشید نوشته شده اما انعکاس دهندهٔ عقاید اکثر دانشجویان رشته مترجمی زبان انگلیسی این دانشگاه در مورد دانشگاه آزاد، گروه مترجمی زبان انگلیسی و مخصوصاً شخص خانم کیایی است. من هم در راستای جملهٔ "به کسی که از او علم می‌آموزید احترام بگذارید" و همچنین در راستای این عقیدهٔ رایج در میان دانشجویان هم دوره‌ای که اینجانب را "تیچرز پتِ" خانم کیایی می‌دانستند تصمیم گرفتم جوابیه‌ای برای پست اخیر سترون بنویسم!
به نظر من دلایل ضعف دانشجویان ایرانی در درس زبان انگلیسی را باید به دو بخش تقسیم کرد.
اول، ضعف دانشجویانی که رشتهٔ تحصیلی آنها مستقیماً به زبان انگلیسی مربوط نمی‌شود. در این مورد، مسئله اصلاً به دانشگاه (چه آزاد، چه سراسری) مربوط نمی‌شود. مشکل از نحوهٔ نادرست آموزش زبان انگلیسی در مدارس ایران است. اینکه چرا دانش‌آموزان بعد از 7 سال آموزش زبان انگلیسی در مدارس همچنان در سطح مبتدی قرار دارند، اینکه چگونه میتوان کیفیت آموزش زبان انگلیسی در مدارس را افزایش داد و اینکه آیا اصلاً جمهوری اسلامی تمایلی به بالا بردن کیفیت آموزش زبان انگلیسی در مدارس دارد یا نه، هر کدام می‌توانند جداگانه مورد بحث قرار گیرند. به هر حال همین شیوهٔ غلط آموزشی در مدارس باعث می‌شود که پذیرفته شدگان دانشگاه از سطح زبانی بسیار پایینی برخوردار باشند. نکتهٔ مسلم این است که این اشکال را نمی‌توان در طول 4 سال در دانشگاه برطرف کرد.
دوم، ضعف دانشجویانی است که رشتهٔ تحصیلی آنها مستقیماً به زبان انگلیسی مربوط می‌شود. در حال حاضر تنها سه رشتهٔ آموزش زبان انگلیسی، ادبیات انگلیسی و مترجمی زبان انگلیسی هستند که به طور مستقیم با زبان انگلیسی سروکار دارند. حتی در بسیاری موارد دانشجویان این رشته‌ها اشتباهاً "دانشجوی زبان انگلیسی" نامیده می‌شوند. هر چند که این دانشجویان هم از ضعف کلی آموزش زبان انگلیسی در ایران رنج می‌برند اما نکتهٔ مورد توجه دیگر در مورد آنها شیوهٔ نادرست گزینش است. بسیاری از دانشجویانی که در یکی از این سه رشته قبول می‌شوند در امتحان کنکور درصد پایینی از سوالات زبان انگلیسی را جواب داده‌اند و تنها با توسل به سوالات ادبیات فارسی، معارف اسلامی و یا زبان عربی موفق به قبولی می‌شوند. طبیعی است که این دانشجویان علاقه‌ٔ چندانی به زبان انگلیسی ندارند و در بسیاری موارد استعداد زبان آموزی آنها هم پایین است. همین موضوع باعث می‌شود که از طرفی سطح کلی دانش زبانی دانشجویان افت کند و از طرف دیگر ناهمگونی دانش زبانی دانشجویان مسئولین آموزشی را در طراحی برنامه آموزشی دچار سردرگمی کند. از طرف دیگر کاهش مداوم انگیزه در طول سال‌های تحصیل مانع می‌شود که دانشجویان شخصاً اقدام به بهبود دانش زبانی خود کنند. این کاهش انگیزه می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد. پایین بودن سطح علمی اساتید، کمبود امکانات آموزشی و از همه مهمتر مبهم بودن آیندهٔ شغلی از جمله این دلایل است.
توجه به این مسائل به ما کمک می‌کند که درک بهتری از عملکرد مسئولان آموزشی داشته باشیم. خانم کیایی در طول سال‌های مدیریت خود حداقل با این مشکلات مواجه بوده است:

- سطح علمی پایین پذیرفته‌شدگان
- ناهمگونی سطح علمی پذیرفته‌شدگان
- نبود انگیزه برای تحصیل در مورد بسیاری از دانشجویان
- عدم همکاری ریاست دانشگاه با گروه مترجمی زبان انگلیسی (برای مثال در مورد تجهیز لابراتوار زبان)
- ساختمان نامناسب دانشگاه
- عدم تمایل اساتید خوب برای تدریس در دانشگاهی با شرایط دانشگاه شهر قدس

تمام این مسائل را باید در کنار این نکته در نظر داشت که دانشگاه آزاد عملاً بیشتر از آنکه یک موسسه آموزشی باشد یک بنگاه اقتصادی است! بنابراین مسئولان این دانشگاه (که همان روسای خانم کیایی هستند) بیشتر از آنکه به افزایش سطح کیفی دانشگاه فکر کنند به توسعهٔ فیزیکی و افزایش درآمد آن می‌پردازند. به همین دلیل است که به گفتهٔ سترون " هيچ کس واحدي نمي افتد چه قوي باشد و چه ضعيف". از طرف دیگر پذیرفته‌شدگان این دانشگاه (مخصوصاً در شعبهٔ شهر قدس که نسبتاً تازه تاسیس هم هست) نباید انتظار همان کیفیت آموزشی را داشته باشند که برای مثال در دانشگاه تهران دیده می‌شود.
با توجه به این مسائل به نظر من پست سترون تا حدودی غیرمنصفانه نوشته شده است. او در جایی خانم کیایی و دیگر اساتید را "بي عرضه، بيسواد و دودره باز" می‌نامد. این عبارات بدون شک در مورد اکثر اساتید درست نیستند. هر چند در سالهای اول تاسیس گروه مترجمی زبان انگلیسی تعدادی از اساتید واقعاً بی‌سواد بودند اما با آمدن خانم کیایی و بهبود امکانات آموزشی دانشگاه تعداد این اساتید به تدریج کم شد، به صورتی که در حال حاضر در میان اساتید گروه شاید تنها دو نفر را بتوان فاقد سطح علمی لازم نامید که البته حضورشان در میان نام‌های اساتیدی چون پرویز مصلانژاد، غلامرضا حاجي پورنژاد، مهرناز قوامي رودسري، بهرام مدرسي و حتی اشرف کیایی چندان به چشم نمی‌آید.
در نتیجه با آنکه من هم موافقم که خانم کیایی در بسیاری موارد کم‌ کاری کرده و می‌کنند اما به اعتقاد من میزان فعالیت‌های ایشان کمتر از سطح دانشگاه و اکثر دانشجویان نبوده است.

26 January 2009

پیر شدیم رفت

یه بار حدود 2 سال پیش یکی از بچه‌ها سر کلاس ازم پرسید: "آقا شما چند سالتونه؟"
گفتم: "بهم میاد چند سالم باشه؟"
با این حرفم همهٔ بچه‌ها شروع کردند با هم دیگه عدد گفتن. یکی می‌گفت 33 اون یکی می‌گفت 29 یکی دیگه 32 ... هر چی منتظر موندم یکی از 27 بیاد پایینتر دیدم نخیر، انگار پیر شدیم رفت!
خلاصه اولش کلی غصه خوردم، ولی بعد با خودم گفتم: "بابا ظاهر که مهم نیست. عوضش من کلی ایده‌هام نوگرایانست! از اون جهت کلی هم جوونم. مگه این نیست که شاگردهام کلی باهام رفیق میشن. دلیل از این بهتر؟"
حالا امروز آق مهندس تو پست "بخوهسرمزاداش" زیر عکسم کامنت گذاشته: "آقا نمی دونم به کدام دلیل تا حالا که این عکس‌ها رو ندیده بودم فکر می‌کردم شما بالای چهل سن دارین!"
من احتمالاً امشب خودکشی کنم!

25 January 2009

بالاترین، Digg، Picasa

بالاخره تو سایت بالاترین عضو شدم. این سایت چند وقته که فقط با ارسال دعوتنامه عضوگیری میکنه. بروبچز ما هم که هیچ کدوم عضو بالاترین نیستند. یه چند ماهی بود مونده بودم تو خماری که بالاخره امروز کمانگیر عزیز برام دعوتنامه فرستاد. چند روز پیش هم عضو Digg شدم (سایتی که بالاترین از روی اون کپی‌برداری شده). کلی هم زور زدم که از این کدهای بلاگر سر در بیارم و بتونم لینک هر دو تا سایت رو به آخر پست‌هام اضافه کنم. نه اینکه مطالبم خیلی توپند گفتم حیفه خلق‌الله ازشون نصیبی نبرند! یکی نیست بگه حالا بالاترین هیچی دیگه Digg به چه درد تو میخوره!


راستی این Picasa که عکس‌های پست "تریلوژی رفاقت: بخوهسرمزاداش" رو توش گذاشتم خیلی باحاله! اگه خواستید آلبومی مثل برای من درست کنید حتما‍ً از این سایت استفاده کنید. یک گیگا بایت فضا برای عکس میده، خیلی خوب طراحی شده و کار باهاش راحته. یک نکتهٔ جالبش اینه که تشخیص میده چند نفر توی عکس هستند و اسمشون رو ازت میخواد!

24 January 2009

ماتریکس، 1984 و دنیای ما

جورج اورول در کتاب 1984 دنیایی را پیش‌بینی کرد که تکنولوژی به ابزاری برای از بین بردن آزادی و سلطهٔ کامل یک حکومت دیکتاتور مبدل می‌شود. در این دنیا مردم نه تنها آزاد نیستند بلکه از آزاد نبودن خود نیز بی‌خبرند. تمامی حقایق تاریخی یا از بین رفته‌اند و یا در پرده‌ای از ابهام قرار دارند. اخبار به صورتی کاملاً وارونه انتشار پیدا می‌کنند و به دلیل ایجاد دوگانه‌باوری (doublethink) در ذهن مردم حتی اخبار منفی هم برای آنها مفهومی مثبت دارند. قشر کارگر در حالی که در بدترین وضع ممکن زندگی می‌کند خود را سرگرم تفریحاتی پوچ (مثل خرید و فروش بلیط‌های بخت‌آزمایی) می‌بیند. ذهن کودکان از همان سالهای اول به نوعی برنامه‌ریزی می‌شود که کاملاً خود را مطیع حکومت می دانند و امکان هر گونه مخالفت آنها با این حکومت در آینده از بین می‌رود...


در فیلم ماتریکس نیز ما با دنیایی روبرو می‌شویم که در آن نوعی حکومت استبدادی ایده‌آل ایجاد شده است. اما در اینجا حاکم یک فرد یا گروه نیست بلکه همهٔ مردم دنیا تحت سلطهٔ یک هوش مصنوعی (AI: Artificial Intelligence) زندگی می‌کنند. این هوش مصنوعی که برای بقای خود به انرژی دریافتی از بدن انسانها وابسته است یک شبکه عصبی برای انسانها ایجاد کرده که باعث می‌شود آنها این تصور را داشته باشند که در دنیایی آزاد زندگی ‌میکنند، در حالی که دنیایی که آنها می‌بینند تنها مجموعه‌ای است از پیام‌های عصبی که توسط کامپیوتر به مغزشان ارسال می‌شود.
با وجود تفاوتهای زیادی که بین ماتریکس و 1984 وجود دارد (نوع حکومت، زمان داستان، روش استبداد، پایان خوب در یکی و پایان بد در دیگری ...) هر دو داستان به دنیایی اشاره می‌کنند که در آن مردم تحت سلطه یا اطلاعات درستی ندارند که در مورد آنها فکر کنند و یا اصلاً فکر نمی‌کنند.
امروزه جهان (مخصوصاً در کشورهای پیشرفته) به این نکته افتخار می‌کند که پیش‌بینی‌های جورج اورول تنها در کتاب 1984 رخ دادند و پیشرفت تکنولوژی نه تنها باعث ایجاد حکومت‌های دیکتاتور نشد بلکه به گسترش دمکراسی، آزادی، ارتباطات و در نتیجه بالا رفتن سطح فکر مردم انجامید. همچنین داستان فیلم ماتریکس هر چند معمولا‍ً مورد تحسین قرار می‌گیرد اما بیشتر به عنوان یک داستان تخیلی در نظر گرفته می‌شود. در این میان یک نکته کمتر مورد توجه قرار میگیرد: در 1984 و همچنین در ماتریکس مردم نه تنها آزاد نیستند بلکه از آزاد نبودن خود نیز بی‌خبرند!
دنیای امروز اگر چه با دنیای 1984 و ماتریکس تفاوت‌های زیادی دارد و اگر چه پیشرفت تکنولوژی باعث بهبود سطح زندگی مردم در بعد اقتصادی شده است، اما با کمی دقت شباهت‌های بسیاری بین این دو می‌بینیم.
شاید شفاف‌ترین شباهت دنیای امروز با داستان کتاب 1984 را بتوان در شباهت بین تلویزیون در دنیای ما و صفحهٔ سخنگو (telescreen) در 1984 دید (تلویزیون را به عنوان مهم‌ترین و پرنفوذترین ابزار ارتباط جمعی نقل می‌کنم که البته در برخی کشورها و برای بعضی افراد می توان رادیو، مطبوعات، اینترنت، ... را مثال زد.) اکثر شبکه‌های تلویزیونی مهم یا دولتی هستند، یا وابسته به یک دولت و یا توسط افرادی اداره می‌شوند که منافع آنها با منافع دولت گره خورده است. در کشوری مثل ایران که شبکه‌های تلویزیونی کاملاً دولتی هستند این موضوع برای بسیاری از افراد روشن است که نمی‌توان از این شبکه‌ها انتظار اطلاع رسانی بیطرفانه داشت. هر چند در ایران نیز اکثریت مردم (مخصوصاً در بین افرادی که تحصیلات کمتری دارند و یا به منابع دیگر خبری دسترسی ندارند) تحت تاثیر خبرهای جهت دهی شدهٔ تلویزیون هستند، مشکل اصلی زمانی آشکار می‌شود که جهت‌دهی خبری در کشوری مثل آمریکا مورد بررسی قرار گیرد. در این کشور هیچ کانال تلویزیونی دولتی وجود ندارد و صدها کانال تلویزیونی خصوصی آزادانه در حال فعالیت هستند. این مسئله باعث ایجاد توهم آزادی بیان در شبکه‌های تلویزیونی در آمریکا شده است. چیزی که معمولاً مورد توجه قرار نمی‌گیرد این نکته است که این کانال‌ها تقریباً همگی توسط سه شرکت رسانه‌ای خصوصی اداره می‌شوند. (NBC-CBS-ABC) کاملاً مشخص است که صاحبان این غول‌های رسانه‌ای افرادی بسیار ثروتمند هستند که این موضوع باعث ارتباط نزدیک آنها با دولت آمریکا است (به قدرت سرمایه‌داری در آمریکا توجه داشته باشید). بنابراین هر چند در شبکه‌های تلویزیونی غربی تقریباً دروغی گفته نمی‌شود اما روش‌های پیشرفتهٔ تهیه، ‌تدوین و حتی زمانبندی خبرها باعث می‌شوند اهدافی که دولت در جامعه دنبال می‌کند به راحتی به دست آیند. این کار از آنجا که به طور غیرمحسوس و مداوم انجام می‌شود بسیار موثرتر از روشها‌یی است که مثلاً صدا و سیمای جمهوری اسلامی اجرا می‌کند و باعث می‌شود که مردم در عین حال که کاملاً افکار جهت دهی شده‌ای دارند احساس آزادی بیان و عقیده هم می‌کنند.
یکی از مثال‌های مناسب برای این جهت‌دهی خبری مخفی‌سازی بسیاری از حقایق در مورد حملهٔ 11 سپتامبر است.

The rocket bombs which fell daily on London were probably fired by the Government of Oceania itself, "just to keep people frightened."
(George Orwell - 1984)


نمونهٔ دیگر تکنیک‌های شبکه‌های خبری را ‌در همین روزهای گذشته در تلویزیون‌های غربی دیدیم. در بحران غزه شبکه‌هایی مثل CNN و BBC در ابتدا خبرها را با حمایت از اسراییل پخش کردند. بعد از چند روز که آمار کشته‌های فلسطینی افزایش یافت خبرها تا حدود زیادی به نفع فلسطینیان شد. با این حال این اخبار به نوعی تنظیم می‌شدند که بسیاری از حقایق همچنان ناگفته می‌ماند. این حقایق ناگفته اکثراً از نوعی بودند که آشکار شدنشان در بلند مدت دردسرساز می‌شد. مثلاً اگر شما یکی از این شبکه‌ها را تماشا می‌کردید هیچ وقت متوجه نمی‌شدید که اصلاً چرا حماس اقدام به پرتاب موشک می‌کند. اما به احتمال زیاد به این نتیجه می‌رسیدید که حملهٔ اسراییل نوعی دفاع از خود است. این دو مورد از نظر رسانه‌ای یک حقیقت مهم هستند، حتی مهم‌تر از تعداد کشته‌ها، چرا که در بلند مدت می‌توانند باعث تغییر عقیدهٔ بیننده در مورد حماس یا اسراییل شوند. از طرف دیگر در این شبکه‌ها تقریباً هیچ وقت به تاریخ اسراییل و چگونه‌گی تشکیل آن نیز اشاره نمی‌شود. قدرت این جهت دهی خبری به حدی است که حتی بسیاری از تحصیل‌کرده‌های ایرانی هم این روزها از حملات اسراییل حمایت می‌کنند. این نکته را هم مورد توجه قرار دهید که شبکه‌های خبری BBC و CNN که در ایران پخش می‌شوند با آن چه که BBC در انگلستان و CNN در آمریکا پخش می‌کند کاملاً متفاوت است. ‌می‌توان تصور کرد که جهت‌دهی خبری در داخل این کشورها بسیار شدیدتر باشد.

If all records told the same tale — then the lie passed into history and became truth.
(George Orwell - 1984)


شاید تا به اینجا متوجه شباهتهایی بین دنیای ما، داستان فیلم ماتریکس و داستان کتاب 1984 شده باشید. اما نکتهٔ اصلی در مورد رسانه‌های عمومی جهت‌دهی فکری نیست، همانطور که در ماتریکس و کتاب 1984 نبود. هدف حذف فکر کردن است.

The purpose of Newspeak was not only to provide a medium of expression for the world-view and mental habits proper to the devotees of Ingsoc, but to make all other modes of thought impossible. (George Orwell - 1984)

جورج اورول کشوری را نشان می‌دهد که حکومت آن در حال ایجاد زبانی جدید (newspeak) است. هدف از ایجاد این زبان گرفتن قدرت فکر کردن از مردم است. اگر شما نتوانید در مورد آزادی صحبت کنید نمی‌توانید به آن فکر هم کنید. در ماتریکس هم که مردم اصلاً به معنای واقعی فکر نمی‌کنند.
در دنیای ما البته newspeak به این صورت ایجاد نشده، اما هدف اصلی همچنان از بین بردن قدرت تفکر است. جهت‌دهی تفکر تنها برای افرادی انجام می‌شود که تکنیک حذف تفکر بر روی آنها تاثیری نداشته است و یا افرادی که چاره‌ای جز این نیست که به آنها کمی مجال برای تفکر داده شود (مثل اعضای خارجی حزب در کتاب 1984). نکته جالب شباهتی است که بین تکنیک حذف تفکر در کشورهای مختلف وجود دارد. این تکنیک آنقدر به طور روزمره اجرا شده‌ است که باور اینکه هدف از اجرای آن واقعاً حذف قدرت تفکر است برای انسان امروزی سخت شده است. این تکنیک را می‌توان در یک کلمه خلاصه کرد: سرگرم‌سازی.
هر وقت که معتادی را می‌بینید، هر وقت که فردی را می‌بینید که باید تمام مسابقات مربوط به تیم استقلال یا پرسپولیس را ببیند، یا شخصی که در توجه به فرعیات دین به طرز احمقانه‌ای پیش ‌میرود، هر وقت که یک صف طولانی را در مقابل سینمایی می‌بینید که گریزترین فیلم ممکن را نشان میدهد، هر وقت آمار دانش‌آموزان پشت کنکور را ‌می‌بینید و حتی بسیاری مواقع که رقابتهای پر شور انتخاباتی را می‌بینید نتیجهٔ سرگرم‌سازی مستقیماً در مقابل شماست (مقایسه کنید با بحث داغ بلیط‌های بخت‌آزمایی در کتاب 1984).

- The Matrix is everywhere. It is all around us. Even now in this very room. You can see it when you look out your window or when you turn on your television. You can feel it when you go to work, when you go to church, when you pay your taxes. It is the world that has been pulled over your eyes to blind you from the truth.
- What truth?
- That you are a slave Neo.
(The Matrix)

با اجرای این تکنیک حکومت وقت و انرژی فرد را تا حد ممکن در مسیر هدایت شده‌ای قرار میدهد. مسیری که ممکن است زمانی حتی به کار حکومت هم بیاید.


اجرای تکنیک سرگرم‌سازی البته مشکلاتی به همراه دارد. شاید از مهم‌ترین آنها بتوان به مسئلهٔ کودکان اشاره کرد. کودکان میتوانند به بهترین دوست و یا بهترین دشمن حکومت تبدیل شوند و به دلیل داشتن وقت آزاد بیشتر و حس کنجکاوی به راحتی تحت تاثیر فرآیند سرگرم‌سازی قرار نمی‌گیرند (هر چند که این تکنیک همچنان بر روی آنها اجرا ‌می‌شود. نمونهٔ بارز آن گسترش بازی‌های کامپیوتری است). جرج اورول کاملاً به اهمیتی که حکومت‌ها برای شکل دهی به تفکر کودکان قائلند توجه داشت. اورول این موضوع را در اثر معروف دیگرش هم نشان می‌دهد. در مزرعهٔ حیوانات (که متاسفانه بسیاری از مترجمان نام آن را قلعهٔ حیوانات ترجمه می‌کنند) ناپلئون (دیکتاتور مزرعه) شش توله سگ را از بدو تولد در یک زیر شیروانی به تنهایی بزرگ می‌کند و آنها را برای روزی آماده می‌کند که به قدرت رسید و احتیاج به سرکوب مخالفان داشت. این شش توله سگ می‌توانند نماد کودکانی باشند که همواره توسط حکومت‌ها جهت دهی فکری می‌شوند. اما باز هم نماد بهتر در کتاب 1984 دیده می‌شود. در این کتاب اورول کودکانی را به تصویر می‌کشد که عملاً به جاسوسان حکومت تبدیل شده‌اند و حتی والدین خود را هم به ماموران امنیتی دولت لو می‌دهند.
در دنیای ما هم کودکان مهمترین هدف تبلیغات سیاسی (البته معمولاً به طور غیرسیاسی!) هستند. این کار در برخی از کشورها با القای این تصور به کودک انجام می‌شود که شما در کشوری آزاد زندگی می‌کنید، بقیه نه! پس حکومتتان را دوست داشته باشید. در کشوری دیگر ممکن است این تکنیک استفاده از مذهب باشد. تقریباً همهٔ افراد مذهبشان همانی است در کودکی با آن مواجه میشوند. حالا فقط کافیست شما حکومتی به ظاهر مذهبی تشکیل دهید و تمام سعی‌تان را هم بکنید که بچه‌ها از همان روزهای اول زندگی کاملاً با مذهب اخت شوند. در این صورت این کودک همیشه خود را موظف میداند که از حکومت شما محافظت کند.
تصور نکنید که مثلاً چند نفر در اتاقی نشسته‌اند و برای اجرای این تکنیک‌ها برنامه‌ریزی می‌کنند. بسیاری از این روش‌ها به مرور زمان در جامعه جا افتاده‌اند و به طور خودکار اجرا ‌می‌شوند. از طرف دیگر حکومت را یک فرد و یا حتی یک گروه کوچک در نظر نگیرید. در هر کشوری سرمایه‌داران بزرگ‌ حتی اگر رسماً جزوی از حکومت نباشند برای حفظ امنیت حکومت (که معادل امنیت سرما‌یه‌های خودشان است) می‌کوشند. خود این تصور که حکومت متشکل از یک فرد یا یک گروه کوچک است از مواردی است که سیستم برای القای آن تلاش می‌کند. ایجاد این تصور در میان مردم باعث مي شود که هر گاه مخالفت‌های مردمی با حکومت افزایش یافت با تغییر یک یا چند نفر در راس آن در جامعه این تصور را ایجاد کنید که اهداف و سیاست‌ها تغییر کرده‌اند. (مثال: جورج بوش در آمریکا و احمدی‌نژاد در ایران) همچنین این نکته را هم مورد توجه قرار دهید که سیستم به معنای واقعی در سطح جهانی فعالیت می‌کند و این طور نیست که حکومتی برای حفظ حکومت دیگر این سیستم را نابود کند. همهٔ حکومت‌ها به طور هم زمان از سیستم استفاده می‌کنند و یا حتی به یکدیگر در اجرای آن کمک ‌می‌کنند.

All rulers in all ages have tried to impose a false view of the world upon their followers. (George Orwell - 1984)

آیا شما هم تحت تاثیر سیستم هستید؟ حتماً. همهٔ ما هستیم. هر چند میزان این تاثیر بر روی افراد مختلف متفاوت است اما فرار کامل از آن تقریباً غیرممکن است. شاید به این جهت که روش‌ها به طور کامل برایمان مشخص نیستند. اما می‌توانیم تاثیر سیستم را تا حد زیادی کاهش دهیم. این بار که از تلویزیون چیزی شنیدید که آن را کاملاً قبول داشتید، بار دیگر در موردش فکر کنید. شاید فقط چند پیام عصبی باشد!

"Do you think this is air you are breathing now?" (The Matrix)



22 January 2009

تریلوژی رفاقت: بخوهسرمزاداش

اصلا ما چاره‌ای نداشتیم جز اینکه با هم دوست بشیم. همون روز اول دانشگاه که رفتم توی کلاس این رو فهمیدم. ما ورودی‌های 83 حدوداً 70 نفر بودیم. این وسط کلاً هفت‌تامون پسر بودیم. از بین این هفت نفر هم سه نفر به دلایل مختلف پایهٔ رفاقت نبودند (یکی 10 سالی از ما بزرگتر بود، یکی فقط به درد زمان دعوا می‌خورد، اون یکی هم ... همین رو بدونید که معروف بود به حاجی! خودتون می‌تونید مشکل رو درک کنید.)
پس ما 4 نفر به دلایل استراتژیک و سکستراتژیک به هم ملحق شدیم و جمع بچه خرخون‌های ورودی‌ 83 رشتهٔ مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه آزاد اسلامی شهرقدس (مخففش میشه بخوهسرمزاداش!) رو تشکیل دادیم! اوایل، این جمعیت توسط اعضا گروهک‌های مختلف از گروه 70-60 نفری جنس مخالف مورد حملاتی قرار گرفت. امروز بعد از بیش از 4 سال همهٔ اون گروهک‌ها از بین رفته‌اند اما به قول مورفیوس WE ARE STILL HERE
چند روز پیش که رفته بودیم چیتگر یه کم باتریامون رو شارژ کنیم همه خاطراتمون توی این 4 سال برام زنده شد. خاطرات کلاس‌ها و درس‌ها و سالن تربیت‌بدنی و امتحان‌ها و تقلب‌ها و عشق‌ها و آرزوها و سفر شمال و ...


هر چند هنوز نتونستیم یه کتاب هم ترجمه کنیم، هر چند مرتضی متاهل شده، هر چند علی می خواد بره اونور آب، هر چند امیر کمتر از یه ماه دیگه میره خدمت، ... شراب رفاقتمون تازه داره جا میوفته!

لینک: گلچینی از عکس‌هامون

26 December 2008

آشفتگی‌ها

وقتی آن دو لنگه کفش صورت بوش را نشانه رفتند نه شگفت زده شدم و نه خوشحال، که نه از ملت عراق انتظاری بیشتر از کفش پرانی میرود و نه از دنیای امروز که لنگه کفشی بیدارش کند. آنچه بس شگفت انگیز بود جوگیری مردمانی بود در این سوی مرز که عامی و شبه روشنفکر سر از پا نمیشناختند و چنان انتفاضۀ کفش گرفتند که گویی با لنگه کفش‌هایشان تیشه به ریشۀ ظلم زده‌اند و از فرداست که عراقیان (که نفهمیدم چطور بعد از تهاجم شیطان بزرگ ناگهان یادمان آمد همه مسلمانند و 60 درصد شیعه‌اند و عاشق علی و حسین و ما هم 8 سال با آنها نجنگیدیم) همه روشنفکر شوند و افسار خود را از دست امثال مقتدی صدر بگیرند و برادر خود را بر سر اینکه 1400 سال پیش علی خوب بود یا خوبتر نکشند. و شگفت تر شباهت سیاست این مردمان به مذهبشان است که هیچ گاه نه آنان را با ایران و ایرانی کاریست و نه هیچ گاه از عراق و مصر و فلسطین دورتر رفته‌اند. آنها که نه از بدبختی مردم زیمباوه شنیده اند (چرا که رییس جمهور آنها هم آمریکا را شیطان بزرگ می‌نامد) و نه از چچن مسلمان که فلسطینیست کوچکتر (چرا که روسیه را نیاز داریم برای انرژی هسته‌ایمان) و نه حتی دارفور (چرا که در آنجا مسلمان است که مسلمان می‌کشد).
فلسطین غم بزرگیست، اما از ملت یهوه پرست چه انتظاریست وقتی در عراق برادر برادر میکشد و برادران دیگر از شرق و غرب و جنوب خنجر در دستانشان میگذارند که قلب یکدیگر بشکافند و در این میان عمو سام خونشان بمکد برای نجات فرد و جی ام. و چه بسا اگر پای آبروی نداشتهٔ همین عمو سام نبود عراق نیز رواندای دیگری میشد و بغضی که سالها در گلوی هر بنی بشری می‌ماند. و از شیطان بزرگ چه انتظاریست وقتی چشممان را بر روی کشته شدن سیصد هزار نفر و آوارگی میلیونها نفر دیگر
(که از قضا همگی مسلمان هم بودند) در دارفور میبندیم مبادا دولتی دوست را آزرده خاطر کنیم و این چه کم دارد از فلسطین که اگر آنان موشکی دارند کوچک و (شاید از سر ناچاری‌) زن و کودک دیگری را می‌کشند اینان نه آن دارند نه این کرده‌اند.
قصهٔ آن دو لنگه کفش نه فقط قصه دل مادران داغدار عراقیست، که قصه من و توئیست که چشممان را بستیم بر روی ظلم صدامیان و جهل مردمانمان و نشستیم در انتظار آن منجی که بیاید. مبادا روزی که آن منجی برای ما هم از غرب بیاید با بمب خوشه‌ای و آپاچی، که نه آن روز لنگه کفشی برایمان مانده و نه کلامی به یاد داریم از آن گونه که مسیح می‌نویسد. روزی که بسیار داریم کیهان نویسانی که کلام مسیح را نمی‌فهمند و یا نمي‌خواهند که بفهمند. همان‌ها که چندی پیش گلشیفته را در صف فاحشگانی قرار دادند که هر ساله به آمریکا قاچاق می‌شوند. (و چقدر دلم گرفت برای دل گرفتگی بهزاد از این سطور و به یاد دوستی افتادم که این همه را نه از دین که از دیندار میداند و هنوز خوش باورانه منتظر دین باورانیم که نمی‌فهمم به کدامین پندار چشمان و دهان خود را بسته‌اند بر روی آن حماقت و این رذالت.)
آشفته گفتم از هر دری تا این همه پاسخی باشد برای دوستانی که گاه گلایه می‌کنند از سکوت‌هایم که نه از بی‌کلامیست ...

23 November 2008

صد و یک سگ خالدار

این ترم یه کلاس بهم دادن، بیست و یکی بچهٔ فینگلی هم ریختن توش، یکی از یکی تعطیل‌تر! من هم که انده معلم، تا کم میارم یا بازی راه میندازم یا براشون کارتون میذارم ببینند.
چند روز پیش داشتیم با بچه‌ها Magic English می‌دیدیم. Magic English مجموعه‌ای از کارتون‌های معروفه (مثل سیندرلا، سفید برفی، پینوکیو،...) که سعی میشه با استفاده از اونها به بچه‌ها انگلیسی آموزش داده بشه. دکمهٔ Play رو که زدم شروع کردم به آروم کردن بچه‌ها که "بابا این مثلاً فیلم آموزشیه‌ها! انقدر نخندید، گوش بدید." اما کی بود که گوش بده؟ با کوچکترین اتفاق توی فیلم کلاس از خنده میترکید. کافی بود دم موش زیر پای گربه گیر کنه یا یکی از پشت بوم بیفته پایین تا بچه‌ها از ته دل بزنند زیر خنده. دیگه بیخیال آموزش شدم و وایسادم به تماشای بچه‌ها. یعنی من هم زمانی انقدر راحت از زندگی لذت میبردم؟
یکدفعه یکی گفت: "من این رو دیدیم، صد و یک سگ خالداره." و فریادهای "من هم دیدم" بود که بلند شد. با شنیدن فریادهای بچه‌ها حواسم برگشت به فیلم. صحنهٔ اول کارتون بود، اونجا که راجر داره پیانو میزنه و پانگو داره از پنجرهٔ اتاق بیرون رو نگاه میکنه و سگها و صاحب‌هاشون رو دید میزنه.
و یک لحظه رفتم به اون زمانی که هفت هشت سالم بود و هفته‌ای یک بار صد و یک سگ خالدار رو میدیدم و به یاد آوردم که چقدر این کارتون رو دوست داشتم. بعد از این همه سال تک تک صحنه‌های فیلم رو میتونستم به یاد بیارم و حتی با اینکه اون موقع انگلیسی بلد نبودم خیلی از جمله‌ها رو هم به یاد داشتم. یادم اومد که چقدر از شباهت آدم‌ها و سگ‌هاشون خوشم میومد، چقدر آنیتا به نظرم خوشگل بود، چقدر از قیافهٔ پانگو اون موقع که یکی یکی پونزده تا بچه‌ش دنیا میان خوشم میومد (همون جا که یاد گرفتم به انگلیسی تا پونزده بشمرم) و چقدر نگران اون پونزدهمیه بودم که ضعیف بود و راجر مالشش داد و وقتی حالش خوب شد دماغ کوچولوش رو از زیر پارچه آورد بیرون، چقدر اون صحنهٔ تلویزیون تماشا کردنشون رو دوست داشتم، وقتی توله سگها رو میدزدن و خدمتکار خونه میاد تو خیابون و داد میکشه "پلیییییسسس!" چقدر دلم براش میسوخت، چقدر از اون توله سگه که موقع فرار وایساده بود تلویزیون نگاه میکرد حرصم میگرفت، ...

و چقدر از زندگی لذت میبردم.



پی‌نوشت: امروز برگه‌های دیکتشون رو صحیح کردم. کلاً ده تا کلمه گفته بودم، قرار بوده معنی هر کلمه رو هم جلوش بنویسند. اینها نمونه‌ای از معانی نوشته شده توی برگه‌هاست:

egg
تخم مرق، تخمه مرغ، توخمه مرغ
puppy
سگ کوچولو، بچه سگ، تولسگ، طوله سگ، طول سگ
see
30 (!)
pet
حیوان خوانوادگی (منظور حیوان خانگی بوده)
kite
بادبادکنک (احتمالاً نمیدونسته بادبادک میشه یا بادکنک)

حالا شما بگید من چجوری به اینها بفهمونم s سوم شخص چیه. اونم به زبون انگلیسی!

عکس مربوط به ترم قبله

Link: One Hundred and One Dalmatians

06 November 2008

یک چهارده آبان و یکی دیگه

چهار راه ولی عصر مثل همیشه شلوغ بود. من هم مثل همیشه زود رسیده بودم. موندم تو این یک ساعت چی کار کنم. رفتم به یاد دورۀ جوونی یه نگاهی به روزنامه های دکۀ جلوی در خروجی موسسه انداختم. هر وقت اینجا میرسیدیم میگفتم: "موسسمون!" و اون هم میگفت: "تو هم کشتی ما رو با این موسستون."
بعد رفتم سراغ بازار رضا. با دیدن کارت گرافیک 1GB و رم 2GB و هارد 1000GB یه کم حال اومدم! یک ربع به دو بود که از بازار رضا اومدم بیرون. گوشی های هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و همون کاری رو کردم که تو یه روز بارونی پاییزی حال میده:

Menu -> Walkman -> Playlists -> All Music
More -> Play Mode -> Shuffle -> On
Play

I've got the roses, I've got the wine ,
With a little luck she will be here on time ,
This is the place we used to go ,
With romantic music and the lights down low ,
And as you stand there amazed at the door ,
And you're wondering what all this is for ,
It's just a simple thing from me to you ,
The lady that I adore , 'Cos there's something ,
That you should know , it's that ;

I've been missing you , more than words can say ,
And that I've been thinking about it every day ,

And the time we had just dancing nice and slow ,

And I said now , I've found you ,

I'm never letting go

Music: Missing You - Chris De Burg (mixed - 357KB)

چراغ قرمز انقلاب هم اون روز رو مخ راه میرفت. باز هم به یاد جوونی بی خیال فرهنگ شهرنشینی شدم و از لای ماشینها راه افتادم برم اونور خیابون. وسط خیابون، توی خط ویژه هر چی گشتم اثری از آسفالت شل شدۀ تابستون ندیدم. تابستونها با گرم شدن هوا آسفالت اینجا شل میشد و با ترمز اتوبوسها پشت چراغ قرمز یه عالمه آسفالت نرم یه گوشه جمع میشد. من هم کلی حال میکردم که پام رو بزارم روی اون آسفالت نرم و کفشم رو داغون کنم. حالا نمیدونم با سرد شدن هوا خود به خود درست میشه یا اینکه اومدن درستش کردند.
اون طرف خیابون باز هم یه آقاهه داشت تراکت "دانشگاه بدون کنکور" پخش میکرد. تا اومدم راهمو کج کنم یکی گذاشت کف دستم. فقط یه لحظه دیدم روش نوشته "کارشناسی، کارشناسی ارشد، دکتری". کارشناسی ارشدش چشمم رو گرفت. تا کردمش و گذاشتمش تو جیب کاپشنم تا بعداً بخونمش.
سرم رو که آوردم بالا توی یخچال ویترینیه اون مغازه ای که هیچوقت رانی نداشت دو تا رانی دیدم، اونم رانیه هلو! خندم گرفت. اون مغازۀ شال فروشی که کلی شال قشنگ داشت بسته بود (اِ... یه آیس پک فروشی هم باز شده). اون مغازه ای که تابستونها کلی تی شرتهای خوشگل داشت الان دیگه تی شرتها رو جمع کرده بود و یه عالمه لباس کاموایی سیاه گذاشته بود پشت ویترینش.
و بالاخره فست فود بوفالو.

از موسسه که اومدم بیرون مثل همیشه نگاهی به روزنامه های دکۀ جلوی در خروجی انداختم. بعد هم دویدم از لای ماشینها رفتم اونور خیابون انقلاب. تو راه خونه همیشه اولین کارم این بود که یه نگاه توی فست فود بوف بندازم. هیچ وقت پولشو نداشتم برم اون تو. تازه اگه هم یه جوری پولشو جور میکردم تنهایی که حال نمیداد. تو همین فکرها بودم که یه دفعه داداش آقا غلام رو دیدم. دستش تو دست یه دختر قد بلند بود که مانتو و روسری سفید هم داشت. داداش آقا غلام من رو نمیشناخت. از جلوم رد شد و با دختره رفتند توی بوف.
ای خدا، کی میشه منم بزرگ شم و دست یکی رو بگیرم و با هم بریم این تو پیتزا بخوریم؟

دختری که با دوست پسرش میز جلویی رو گرفته بودند هی بر میگشت و منو نگاه میکرد. اون هم مثل همه یه لبخند میزد و سرش رو برمیگردوند. آقای میز بغلی هم داشت هی به من نگاه میکرد و هی به پیتزای سردی که جلوم بود و دو تا نوشابۀ کنارش. آقای میز تمیز کن هم چند دقیقه یه بار چپ چپ نگاهم میکرد که داداش مگه نمیبینی همۀ میزها پرند. د بخور برو دیگه!
باز شروع کردم به خوندن اسم پیتزاها. مخصوص بوفالو، مخصوص، مخلوط، پپرونی، سبزیجات،... دیگه حالم داشت از هر چی پیتزا به هم میخورد. حتی از پپرونی که اسمش آدمو یاد برنامه کودک میندازه!
دوباره هندزفری رو گذاشتم تو گوشم. این دفعه فقط باید Play رو میزدم.

What the world needs now,
Is love, sweet love,
It’s the only thing that there’s just too little of

Music: What The World Needs Now - Jackie DeShannon (mixed - 143KB)

کتابخونۀ دانشگاه تو زیرزمین ته یه راهروی نیمه تاریک بود. از در که میرفتی تو دو تا میز بود برای خوندن روزنامه ها. سمت راست سالن مطالعۀ پسرها و اونطرف دیگه مال دخترها. نشسته بود با دوستش روزنامه میخوند. رفتم نشستم تو سالن مطالعه. الکی یه کتابم گرفتم دستم. بعد از کلی کلنجار و دو سه بار پا شدن و نشستن بالاخره رفتم طرفش. ازش خواستم یه لحظه بیاد بیرون. خودم زودتر اومدم بیرون. تا اومدم خودم رو آماده کنم اومد بیرون و جلوم وایساد. گلوم خشک شد. یه لحظه یاد ترانه ای افتادم که اون روزها عاشقش بودم.

Someday when I'm awfully low,
When the world is cold,
I feel a glow just thinking of you,
And the way you look tonight

Music: The Way You Look Tonight - Tony Bennett (mixed - 195KB)


از بوفالو که اومدم بیرون یه لحظه سرما بدنم رو لرزوند. دستم رو بردم تو جیبم. یه تیکه کاغذ تا کرده توش بود. همون توی جیبم مچالش کردم و پرتش کردم بیرون. همه چیز تار بود. نه لباسهای کاموایی پشت ویترین رو دیدم، نه آیس‌پک فروشی‌ای که تازه باز شده بود، نه اون همه شال قشنگ رو و نه حتی اون دو تا رانی هلو رو.

05 November 2008

رویای آمریکایی

انتخاب شدن باراک اوباما به عنوان رئیس جمهور آمریکا آخره حس امریکن دریم بود. آمریکاییها کلی دارن حال میکنن که ببینید ما چه نژادنپرستیم! رئیس جمهورمونم یه کاکاسیاهه! دیگه از این نژادنپرست تر میشه؟ تازه یه ذره مسلمونم که هست. اینم اِنده گفتگوی تمدنها!
شعار باراک در طول کمپین انتخاباتیش "تغییر" بود. یه امریکن دریمه دیگه. آمریکاییها در طول تاریخ به این تجربه دست پیدا کردند که هر تغییری به نفعشونه (بر عکس ایرانیها) حتی اگه این تغییر جنگ جهانی باشه. حالا این بابا پاشده داره داد میزنه: "چننننننج!" و این همون چیزیه که آمریکا بد جوری بهش احتیاج داره. خود باراک هم حواسش هست که جداً اگه دنبال تغییر نباشه بعد از دورۀ ریاست جمهوریش از جرج دبلیو بوش که هیچی، از کردان هم منفورتر میشه! دیشب تو اولین سخنرانیش بعد از انتخابات گفت که سه چالش (این کلمۀ چالش از نظر ترجمه خودش کلی داستان داره ها، فعلاً شما معادل Challenge در نظر بگیریدش) بزرگش اینها هستند: دو جنگ، سیاره ای در خطر و بزرگترین بحران اقتصادی قرن.
اصلا امریکن دریم بدون هیرو یعنی کشک! توی مملکتی که مردمش هر سال دارن دنبال یه امریکن آیدول میگردن چیزی خوشگل تر از یه جوون سیاهپوست که تر و تر از پله های ترقی رفته بالا وجود نداره. اگه این آقای چنج پرواز هم میکرد و به تیرها هم جاخالی میداد دیگه چی میشد.


ولی خداییش اگه این یارو مک کین انتخاب میشد اصلا حال نمیداد. هیچ چیز فرق نمیکرد. الان کلی هیجان سیاسی درست شده. باراک هی قول داده که من پول خرج اجوکیشن میکنم، پول خرج هلث کر میکنم، مالیات رو کم میکنم، پول نفت رو سر سفره مردم میارم (!) و از این حرفها. حالا با این خر تو خری که تو اقتصاد جهانی پیش اومده حتی طرح تحول اقتصادی احمدی نژاد هم اگه تو آمریکا اجرا بشه نمیتونه جلوی خراب شدن وضع اقتصادیشون رو بگیره. ببینیم از کجا میخواد پول برای هلث کر و اجوکیشن جور کنه.
یکی از قولهایی که باراک داده خروج سریع نیروهای آمریکایی از عراقه. اولاً یکی نیست بگه داداش مگه دست توئه؟ ساده ایا! این همه شرکت نفتی هم میگن باشه دیگه حالا که باراک میگه جمع کنیم بریم. تازه فرض کنیم که رفتین. آی خر تو خری بشه تو این عراق. آی ایران و عربستان بیافتند به جون هم.

الان برنامه های تحلیل خبر صدا و سیما هم دیدن داره. این بدبختها دم انتخابات آمریکا میمونن به کدوم کاندیدا فحش بدن. مجبورند صبر کنند تا نتیجه معلوم بشه. هر کی برد شیطان بزرگتریه. حالا همین روزاست که بفهمیم باراک هم از سربازی در رفته و کلی رشوه داده و گرفته و با مونیکا لویینسکی کارای بد بد میکردنو مدرکش از دانشگاه آکسفورد الکیه و اصلاً هم تو هیچ کشوری (حتی خود آمریکا) محبوب نیست. البته قبل از انتخابات هم به نوع دیگه ای میشه اطلاع رسانی کرد. دیشب توی اخبار ساعت 9 شبکۀ یک سیستم انتخاباتی آمریکا مورد موشکافی دقیق قرار گرفت و نتیجه این شد که: "مردم بیچارۀ آمریکا به پای صندوق رای میروند، در حالی که بیشترشان نمیدانند که رییس جمهورشان نه با رای آنها، بلکه به طور غیر مستقیم انتخاب میشود"!
Link: Obama's Website

30 October 2008

BitTorrent دانلود با

حتما برای شما هم پیش اومده که دنبال یک فایل خاص باشید اما به دلیل اینکه در ایران پول الکترونیک تقریبا وجود نداره نتونید اون فایل رو خریداری و دانلود کنید. علاوه بر این با توجه به سطح درآمد پایین در کشور ما حتی اگه امکان خرید این فایلها هم وجود داشت باز هر کسی قادر به خرید نبود.

تکنولوژی جدید BitTorrent (که در فارسی معمولاً به شکل بیت تورنت نوشته میشه) این مشکل رو تا حدود زیادی حل کرده. به نظر میرسه ایرانیها هنوز با BitTorrent آشنایی ندارند. این مطلب رو به آموزش ابتدایی استفاده از BitTorrent اختصاص دادم. (این مطلب به هیچ وجه تخصصی نیست. من اکثر این اطلاعات رو به طور تجربی به دست آورده ام.)

BitTorrent در سال 2001 توسط برنامه نویسی به نام Bram Cohen طراحی شد. اما در این چند سال انقدر طرفدار پیدا کرده که به گفته سایت isoHunt الان حدود یک و نیم پتابایت اطلاعات به صورت BitTorrent بر روی شبکه وجود داره! (هر پتابایت معادل 1,125,899,906,842,624 بایته (راستی این عدد رو چه طوری باید خوند؟!))

روش کار

به طور معمول روش دانلود مستقیم به این شکله که یک نفر فایلی رو داره و اون رو روی سرورش قرار میده تا دیگران دانلودش کنند. اما در تکنولوژی BitTorrent همه هم دانلود میکنند و هم آپلود. فرض کنید من یک فایل mp3 دارم و چند نفر دیگه میخوان اون فایل رو از من بگیرند. این چند نفر شروع میکنند به دانلود فایل از روی کامپیوتر من. ولی لازم نیست که همه فایل رو از من بگیرند. هر کسی یک تکه از فایل رو میگیره. بعد تکه های دیگه بین این افراد تبادل میشه . یعنی هر کسی اون تکه هایی رو که نداره از بقیه میگیره. عکس زیر این موضوع رو نشون میده. اون کامپیوتر بزرگه منم (!) بقیۀ کامپیوترها هم اونهایی هستند که فایل رو میخوان. هر رنگ نشون دهندۀ یک تکۀ خاصه.


به این نکته توجه کنید که لازم نیست برای آپلود کردن شما ابتدا همۀ فایل رو بگیرید. به محض دریافت اولین تکۀ فایل شما قابلیت آپلود پیدا میکنید. هر وقت کسی به اون تکه احتیاج داشت میتونه اون رو از روی کامپیوتر شما برداره.
اما چه طور میتونیم شروع به دانلود کنیم؟ فایلها چه طور تکه تکه میشن؟ و از همه مهمتر از کجا بفهمیم چه کسی کدوم تکه از فایل رو داره؟

مواد لازم!

شما برای دانلود فقط به دو چیز احتیاج دارید:

1. یک نرم افزار دانلود BitTorrent: این نرم افزار خودش همۀ کارهای پیچیده رو انجام میده. چند نرم افزار برای این کار وجود داره که به نظر میرسه محبوبترینشون (که خیلی هم کار باهاش راحته) µTorrent باشه. لینک دانلود این نرم افزار رو در پایان مطلب میبینید.

2. یک فایل Torrent: این فایلها حجم خیلی کمی دارند (در حد چند کیلو بایت). وظیفه اونها اتصال شما به سرورهاییه که Torrent ها را مدیریت میکنند.

برای دانلود کافیه یک فایل Torrent رو با نرم افزاری که گفتم باز کنید. نرم افزار بعد از چند لحظه دانلود رو از روی کامپیوترهای مختلف شروع میکنه.

فایلهای Torrent پسوند torrent.* دارند. سایتهای زیادی هستند که میتونید فایلهای Torrent رو ازشون بگیرید. اما روش بهتره به دست آوردن فایل Torrent جستجو کردنه. اسم هر فایلی رو که میخواهید در گوگل وارد کنید و کلمۀ Torrent (یا BitTorrent) رو هم به آخرش اضافه کنید. مثلا برای دانلود موسیقی متن فیلم Godfather این کلمات رو در گوگل وارد کنید:
Godfather Soundtrack Torrent
با این کار سایتهای زیادی رو پیدا میکنید که فایل BitTorrent موسیقی متن فیلم Godfather رو دارند.

کلمات کلیدی:

برای دانلود فایل حتما لازم نیست مفهوم کلمات زیر رو بدونید. ولی از اونجایی که این کلمات در نرم افزارهای BitTorrent کاربرد زیادی دارند دونستن اونها میتونه کمک خیلی بزرگی بهتون بکنه. (برای فهمیدن ادامۀ این مطلب هم باید خوب مفهوم اونها رو متوجه بشید.)

1. Peer (همتا): به کامپیوترهایی گفته میشه که هنوز همۀ فایل رو ندارند.
2. Leech (زالو): به Peer هایی گفته میشه که (عمداً) دانلود زیاد و آپلود کمی انجام میدهند.
3. Seed (دانه): به کامپیوترهایی گفته میشه که فایل رو به طور کامل دارند. وقتی یک Peer دانلود فایل رو به طور کامل انجام داد (یعنی همۀ تکه ها رو گرفت) به یک Seed تبدیل میشه و از اون لحظه میتونه Seeding (آپلود کردن) رو شروع کنه.
4. Swarm (گروه): مجموعۀ Seed ها و Peer ها. مثلاً اگر نرم افزار شما در مورد یک فایل اعلام کنه که 2 Seed و 4 Peer وجود داره این فایل در اون لحظه یک Swarm هفت نفره داره. (چون خود شما هم جزو این Swarm هستید.)
5. Tracker (ردیاب): سرورهایی هستند که Torrent ها رو مدیریت میکنند. کارهایی مثل مشخص کردن اینکه هر فایل چند تکه داره و چه کسی کدوم تکه رو داره، به عهدۀ اونهاست.

مزایای BitTorrent

1. همانطور که گفتم برای ما ایرانیها که کلاً از مرحله پرتیم یک روش خوب برای به دست آوردن فایلهاست.
2. در روش دانلود مستقیم اگه سرور مشکل پیدا میکرد یا اینکه به هر دلیلی سرویس دهی رو قطع میکرد دسترسی به فایل غیر ممکن میشد. اما در این روش حداقل تا وقتی که یک Seed وجود داره فایل قابل دسترسیه. (توجه داشته باشید که ممکنه حتی با خارج شدن آخرین Seed هم Swarm پا بر جا بمونه. فقط کافیه تمام تکه های فایل در Swarm وجود داشته باشه، حتی اگه همۀ اونها دست یک نفر هم نباشه. اینطوری هر کدوم از Peer ها میتونه با دریافت همۀ تکه ها به یک Seed تبدیل بشه.)
3. در روش دانلود مستقیم سرورها احتیاج به سخت افزارهای بسیار قوی و پهنای باند بسیار زیاد داشتند. اما در این روش این دو مورد بین اعضا Swarm تقسیم شده اند.

مشکلات BitTorrent

1. امکان حملات اینترنتی: چون با استفاده از BitTorrent دیگران به IP شما دسترسی پیدا میکنند. البته این مسئله زیاد پیش نمیاد و میشه این مشکل رو با استفاده از یک Firewall حل کرد.
2. نیاز به پهنای باند بالا: اگه از Dial Up استفاده میکنید به جز در مورد فایلهای کم حجم BitTorrent براتون کارایی نداره. به یاد داشته باشید که بخشی از پهنای باندتون رو به آپلود اختصاص میدید. اون افرادی که ADSL با محدودیت حجمی کم دارند هم نمیتونند راحت از BitTorrent استفاده کنند.
3. Leech ها: شما در نرم افزار BitTorrentی که دارید میتونید نسبت آپلود به دانلود خودتون رو تا حد زیادی (در نرم افزار µTorrent تا 6 برابر) کاهش بدید. همچنین میتونید با اتمام دانلودتون نرم افزارتون رو ببندید و به دیگران اجازه ندید که از فایل شما استفاده کنند. افرادی که این کارها رو میکنند به عنوان Leech شناخته میشند. این کار (در عین حال که آخره نامردیه!) باعث میشه کم کم میزان درخواست برای هر تکه از فایل بالا بره و میزان ارائۀ اون تکه کم بشه. معمولا در هر Swarm دیر یا زود زمانی میرسه که هیچ Seedی وجود نداره. در این شرایط اگر همۀ تکه های فایل بین Peer ها وجود نداشته باشه Swarm از بین میره.
4. Torrent های تقلبی: برخی مواقع یک فایل را دانلود میکنید و میبینید که برای باز کردنش به رمز احتیاج دارید و یا اینکه این فایل اون چیزی نیست که قرار بوده باشه (مثلاً یک فایل تبلیغاتیه!). این مشکل رو به دو روش میشه حل کرد: اول اینکه زمانی که میخواهید یک فایل BitTorrent رو از سایتی بگیرید اطلاعات مربوط به اون رو بخونید. اکثر سایتها به کاربر اجازه میدن که در صورتی که فایل مشکل داشت این مسئله رو گزارش کنه. دومین روش توجه به تعداد اعضای Swarm مربوط به اون فایله. هر چقدر این اندازه بزرگتر باشه نشون میده که افراد بیشتری در حال دانلود هستند و میتونه به معنی سالم بودن فایل باشه.

کدوم Swarm خوبه؟

تصور کلی اینه که هر چقدر یک Swarm تعداد Seed بیشتر و تعداد Peer کمتری داشته باشه بهتره. این مسئله همیشه هم درست نیست. تعداد بالای Seed شما رو مطمئن میکنه که این Swarm به زودی از بین نمیره. اما سرعت دانلود شما به تعداد Seed ها بستگی نداره. ممکنه یک Swarm تنها یک Seed داشته باشه اما این Seed با پهنای باند زیادی که داره به شما با سرعت زیاد اطلاعات بده. حتی ممکنه یک یا چند Peer با سرعت بالا باعث بشن که یک Swarm کیفیت خوبی پیدا کنه. پس پهنای باند Seed ها و Peer ها تعیین کنندۀ کیفیت هر Swarm هستش. به هر حال تعداد بالای Leech ها میتونه کیفیت رو به شدت پایین بیاره و (همونطور که گفتم) حتی اون رو از بین ببره. این نکته رو هم به یاد داشته باشید که بسیاری از نرم افزارها و سایت ها تعداد Leech رو برای فایلهای Torrent مشخص نمیکنند.

در پایان فراموش نکنید که معمولاً از بین دو گزینۀ دانلود مستقیم و استفاده از BitTorrent اولی ترجیح داره. BitTorrent وقتی به کار میاد که روش اول ممکن نیست.

لینکها:
1. در مورد BitTorrent (انگلیسی)
2.
در مورد BitTorrent (فارسی)
3. دانلود نرم افزار
µTorrent
4.
سایت isoHunt