26 October 2008

Leaving Las Vegas

این نیکلاس کیج هم دیگه بد جوری داره نیکلاس گیج میشه. امشب Ghost Rider رو دیدم، چند روز پیش National Treasure: Book of Secrets رو و قبلش هم Next رو. یکی از اون یکی آبروریزی تر. به قول یکی از دوستان شده مثل این استادهای دانشگاه که بعد از تدریس مسافرکشی میکنند. تازه دوازده تا در حال ساخت هم داره. خدا به خیر کنه! یاد City of Angels به خیر.


نیکلاس اولین عشق سینماییم بود. این روزها همه عشق هام بی وفایی میکنند ...


Music: An Angle is Falling - City of Angels soundtrack (mixed- 246KB)
Link: Nicolas Cage in IMDB

16 October 2008

مورچه

داشتم توی خیابون راه میرفتم. تو فکر کار و درس وسربازی بودم که یک لحظه متوجه شدم دارم پام رو میزارم روی یک چیز خیلی کوچولو. دیر متوجه شدم. نتونستم خودم رو کنترل کنم و پام رو گذاشتم روش. وقتی دوباره نگاهش کردم دیدم یک تکه خرده نون هم توی دهنش بوده.


11 October 2008

بارون


صبح که از خواب پاشدم بوی بارون میومد. رفتم از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم هوا آفتابیه! خیلی هوس بارون کردم.

02 October 2008

Both Sides Now

I'd love to write, but sometimes poems talk better:

Rows and floes of angel hair
And ice cream castles in the air
And feather canyons everywhere
I've looked at clouds that way

But now they only block the sun
They rain and snow on everyone
So many things I would have done
But clouds got in my way
I've looked at clouds from both sides now
From up and down, and still somehow
It's cloud illusions I recall
I really don't know clouds at all

Moons and junes and ferries wheels
The dizzy dancing way that you feel
As every fairy tale comes real
I've looked at love that way

But now its just another show
You leave em laughing when you go
And if you care, don't let them know
Don't give yourself away

I've looked at love from both sides now
From give and take, and still somehow
It's loves illusions I recall
I really don't know love at all

Tears and fears and feeling proud
To say I love you right out loud
Dreams and schemes and circus crowds
I've looked at life that way

But now old friends, they're acting strange
They shake their heads and they tell me that I've changed
Well something's lost, but something's gained
In living every day

I've looked at life from both sides now
From win and lose and still somehow
It's life's illusions I recall
I really don't know life at all

Both Sides Now
Joni Mitchell



Music: Both Sides Now - Joni Mitchell - Love Actually soundtrack (mixed - 676 KB)

27 September 2008

31 May 2008

تا


با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد . خنديدم .

گفت : دوستيم؟

گفتم : دوست دوست.

گفت : تا کجا؟‌

گفتم : دوستي که « تا » نداره !

گفت : تا مرگ !

خنديدم و گفتم : گفتم که تا نداره !

گفت : باشه ، تا پس از مرگ !‌

‌ گفتم :‌ نه نه نه ، تا نداره.

گفت :‌ قبول تا اونجا که همه زنده ميشند‌،‌ يعني زندگي پس از مرگ . باز با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشه من و تو با هم دوستيم.

خنديدم، گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت ميخواد يک «تا » بگذار.

نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نميکرد . مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نميفهميد.
گفت: بيا براي دوستيمان یک نشانه بگذاريم.

گفتم : باشه تو بگذار.

گفت :‌ شکلات .هر بار که همديگه رو مي بينيم يک شکلات مال تو يکي مال من . باشه ؟

گفتم : باشه.

هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش . او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز ميکردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمکيدم .

ميگفت : شکمو ، تو دوست شکموئي هستي .

و شکلاتش را ميگذاشت توي یک صندوق کوچولوي قشنگ .

ميگفتم :‌بخورش !

ميگفت : تموم ميشه . ميخوام تموم نشه . براي هميشه بمونه .

صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نميخورد . من همه اش را خورده بودم . ميگفت ميخوام نگهشون دارم تا وقتي دوست هستيم و من شکلات را ميگذاشتم توي دهانم و ميگفتم : نه نه نه تا نداره . دوستي که تا نداره.
چند سال گذشت. من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده امشب تا خداحافظي کند . ميخواهد برود . برود آن دور دورها .

ميگويد :‌‌ميرم اما زود برميگردم .

من ميدانم . ميرود و برنميگردد . يادش رفت شکلات را به من بدهد .من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌‌اين براي خوردن .

و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌ اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت.

يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش .هر دو را خورد و خنديدم . ميدانستم دوستي من « تا » ندارد . ميدانستم دوستي او « تا » دارد . مثل هميشه . خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم . اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد؟

11 January 2008